Lost on you

Lost on you


صدای بهم خوردن لیوان ها سکوت رو شکست و یونجون سرش روی میز گذاشت؛ با حس کردن دست گرمی روی کمرش،یونجون سرش رو از روی میز بلند کرد

+یه لیوان دیگه؟

پسر کوچیک تر با لبخند گفت

یونجون با دیدن اون لبخند آشنا لیوانش رو بالا آورد و گیج گفت

- یکی دیگه به سلامتی تو..

یونجون گفت و دستش رو روی گونه بومگیو گذاشت و با شیفتگی نگاهش کرد

- تو که همه زندگی منی

بومگیو هم آروم خندید و لیوانش رو بالا آورد

+به سلامتی

دوباره صدای بهم خوردن لیوان داخل اون خونه کوچیک پخش شد

هر دو نفر باهم شراب داخل لیوان رو سر کشیدن

یونجون مست تر از قبل دوباره به بومگیو نگاه کرد

- گیو تو مست نیستی؟

بومگیو آروم سرش رو به علامت نه تکون داد

و دوباره لیوان ها رو پر کرد

+ یکی دیگه میخوای یونجون؟

یونجون سرش رو تکون داد، دیگه نمیتونست سرش رو بالا بگیره

بومگیو باز لیوان ها رو پر کرد

+ این به سلامتیه؟

یونجون لیوان رو گرفت و سرش رو با سنگينی تمام بلند کرد

- تمام چیزهای که بخاطرت از دست دادم

یونجون منتظر جواب موند

اما جوابی از طرف بومگیو نشنید

- بومگیو؟

-گیو؟

یونجون قلبش رو حس نمی‌کرد

چرا بومگیو جوابش رو نمیداد آروم سمتش رفت

- بومگیو؟بومگیو جواب بده چی شده؟

ولی بومگیو جوابی نمیداد

یونجون بغض کرد و چشماش پر از اشک شد

- بومگیو!‌لطفا..لطفا...جواب بده

اما هیچی..

فقط سکوت بود

یونجون به بومگیو نگاه کرد

روی مبل سفید دراز کشید بود و چشماش رو بسته بود

یونجون این بار بیشتر تکونش داد

- چی شده بومگیو.. چی شده؟ داری دوباره شروع میکنی

یونجون بغلش کرد و اشکهاش از چشماش میریخت

- میخوای، دوباره نازت رو بکشم؟

یونجون سکوت بومگیو رو به عنوان علامت مثبت حساب کرد

بومگیو رو از بغل خودش بیرون آورد،دستش رو روی گونه هاش کشید

- خیلی زیبا هستی

موهاش رو از صورتش کنار زد و آروم نوازششون کرد

- از دیشب تا حالا کم حرف شدی، چی شده گیو؟‌نمیخوای به من بگی؟ اگر مشکلی هست باید بگی تا باهم حلش کنیم

خم شد و پیشونی بومگیو رو بوسید

لباش رو بعد از مدتی از پوستش جدا کرد

ولی هیچ گرمایی از بدنش حس نکرد

- او گیو باز سردت شده

یونجون بومگیو رو سر جایی اولش برگردوند

- الان واست پتو میارم صبر کن

گریه هاش بند امده بود و لبخند کم‌رنگی روی صورتش بود

با پتو مشکی تو دستش به سمت بومگیو رفت

خواست پتو رو روی بدنش بکشه که متوجه پاهای خاکی بومگیو شد

کنار جایی که بومگیو خوابیده بود هزار تا دستمال خاکی بود

ولی پاهای بومگیو هنوز هم خاکی بود

- گیو از دستم که ناراحت نیستی؟ چون دلم برات تنگ شده بود نتونستم ببرمت حمام فردا باهم میریم

لبخند زد

- میخوام با آب گرم بدنت رو بشورم، نمیدونم چرا انقدر تب کردی، همه وقتی تب میکنن سردشون میشه تو داری یخ میزنی

دستمال تمیز رو برداشت و شروع کرد پاهای بومگیو رو تمیز کردن

بعد از اینکه پاهای بومگیو رو تمیز کرد

پتو رو روش کشید و سرش رو روی قفسه سینه اش گذاشت

- اونجا برای بومگیو من زیادی تنگ تاریک بود، مگه همیشه نمی‌ترسیدی؟پس چرا رفتی اونجا خوابیدی؟

یونجون اخم کرد و یک لیوان دیگه نوشید

- تو قول داده بودی هرشب بغل من بخوابی چرا دیشب رفتی اونجا خوابیدی؟

و سر بومگیو رو نوازش کرد

-چرا خودت رو.. زیر خاک قایم کردی؟

قلب یونجون شکست و اشکاش از چشماش پایین ریخت

- میخواستی.. من..صورتت رو نبینم؟... درسته؟

گونه بومگیو رو آروم بوسید

- میدونستی.. این از همه..چیز برام.. بدتر، اینجوری من‌ رو میخواستی ..عذاب بدی..

یونجون دوباره به بومگیو خیر شد و بین اشکاش لبخند کوچیکی زد

- ولی.. فکر نمیکردی..برای.آشتی بیام، ولی من..من..‌آمدم..از..اونجا..نجاتت دادم..‌اما چرا بازهم.. باهام حرف نمیزنی؟

بومگیو؟ مامانت..مامان.. گفت.. که رفتی، اما اشتباه میکردن تو.. الان اینجایی،‌ پیش خودمی..

بومگیو رو محکم تو بغلش گرفت و گردنش رو بو کرد از بوی خاک و یک بوی دیگه که بومگیو میداد خوشش نیومد چون بوی همیشگی نبود اما هر چیزی که بود متعلق به بومگیو بود؛یونجون هر چیزی که به بومگیو مربوط باشه رو دوست داره

یونجون با پشت دست اشکاش رو پاک کرد، نفس عمیقی کشید

- صبح سوبین بهم‌زنگ‌زد، بهم گفت که بهم مرخصی دادند

یونجون خندید با صدا ولی نه باصدايی خیلی بلند،‌یه خنده آروم و کوتاه

دوباره لیوانش رو پر کرد و سر میز گذاشت

- سوبین گفت غم بزرگیه و همیشه کنارمنه، منم بهش گفتم که تو پیشمی و نیازی به کسی ندارم اما اون فقط گریه کرد و تلفن رو خاموش کرد

یونجون کمی مکث کرد

- سوبین احمق شده

- همه میگن که برام ناراحتن، اما من دلیلی براش پیدا نمیکنم..تا وقتی تو هستی... دلیلی براش ندارم

یونجون کنار بومگیو خوابید

- یادت میاد؟ چند سال پیش اولین بار که همدیگه رو دیدیم، اون موقعه سال آخر دبیرستان بودیم

یونجون گونه بومگیو رو آروم نوازش کرد

- تنها چیزی که میخواستم تو بودی، باورم نمیشه که منو گذاشتی و رفتی

یونجون کلماتش رو سنگین بیان می‌کرد

- بومگیو تهیون میگه کار.. خیلی بدی کردم، میگه تو اونجا آرامش داشتی..الان من آرامشت.. رو ازت گرفتم، ولی تو همیشه میگفتی..کنار من آرامش.. داری..من فقط از زیر..خاک..تو رو بیرون آوردم..

دوباره شروع به گریه کردن کرد

- دیروز که.. که.. رفتی.. اونجا.. بدترین شب.. زندیگم بود

اشکهاش از صورتش می‌ریختن و قلب تیکه تیکه اش با هر قطر اشک بیرون میریخت

- زندگیم..به آرومی سوخت و خاکستر شد، هیچ وقت نمیتونم..مثل تو..به بهشت برم..چون راهش رو بلد نیستم

یونجون سمت میز رفت و لیوانش رو برداشت

- به سلامتی همه چیزهایی که بخاطرت از دست دادم

- قلبم..روحم..عقلم..زندگیم..

صدايی آژیر و نور از بیرون میومد

-بومگیو آمدن دوباره.. تو..رو از من..بگیردند..

یونجون سرش رو روی سینه بومگیو گذاشت؛ هیچ خبری از صدايی قلب نبود، هیچ چیزی اونجا نبود، این باعث می‌شد قلب یونجون بدتر درد بگیر

صداها نزدیک و نزدیک تر شدن

یونجون هیچی نمیفهمید،فقط و فقط یک چیز رو میدید اونم صورت بی جون بومگیو بود

دست‌های بومگیو رو محکم گرفت و اون ها رو به سینه اش فشار داد

صداها بدتر شدند، چند نفر که محکم به در میکوبیند و اسم یونجون رو داد می‌زنند

اما هیچ کدوم برای یونجون مهم نبود

نفس های خودش هم نامنظم شده بود

- بومگیو..به استقبالم بیا..الان که دارم میام..به استقبالم بیا..

دست های بومگیو رو محکم تر فشار داد

- لطفا..

+ یونجونی!‌

یونجون سرش رو بالا آورد بومگیو با یک لیوان تو دستش کنارش نشسته بود

+به سلامتی همه چیزهایی که بیهوده از بین نرفت

یونجون لبخند زد و دلیل مرگش رو نوشید

درد خیلی بدی سرتاسر بدنش شروع شد اما باز هم اهمیت نداد فقط با لبخند به بومگیو نگاه می‌کرد

-گیو..

+ قرار باهم بریم یونجون، بخواب تا این راه هم باهم بریم

یونجون دست‌های بومگیو رو برای اخرین بار فشار داد و ثانیه ای بعد دست های هردوشون کنار هم بی جون افتاد، اونا باهم سفر طولانی رو شروع کردند، یونجون راه بهشت رفتن رو بلد نبود اما، این بار بومگیو قرار بود بهش نشون بده.


Report Page