Lost in the forest
❥𝖲𝗎𝗇𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾
همه میگن من دیوونه شدم و باید برم پیش روانپزشک تا درمان شم.. اما من واقعا به حرفاشون اهمیت نمیدم. من فقط گم
شدم و دارم دنبالت میگردم، تا دوباره دستمو بگیری و بهم بگی"مهم نیست بقیه چی میگن؛ من تاابد کنارتم."دارم دنبالت میگردم چون تو تمام وجود منی... ولی پیدات نمیکنم جیا.. از همون موقعی که تنهام گذاشتی و با همونی که بیشتر از من دوسش داشتی رفتی، دیگه پیدات نکردم.. حالا من موندم و کلبه ی توی جنگل؛ همونی که باهم ساختیمش تا بتونیم برای همیشه کنارهم توش زندگی کنیم. ولی حالا که نیستی.. اینجا روهم نیاز ندارم؛ پس این کلبه و تمام خاطراتمونو میسوزنم.
جونگوون نامه رو به آرومی توی جیبش قرار داد و به سوختن کلبه ی چوبی مورد علاقش، که یه روزایی پر شده بود از صدای خنده هاشون، خیره شد.
چند ساعت گذشت و حالا، چیزی جز چند تیکه چوب سوخته ازون کلبه باقی نمونده بود. آروم رفت و وسط کلبه که دیواراش فرو ریخته بود دراز کشید، به آسمون پرستاره ای که امشب یک ستارشو ازدست داد خیره شد و آخرین کلمات، از دهنش خارج شدن"حالا که بخاطرت، مچ دستمو همرنگ گیتار موردعلاقت کردم.. میشه دوسم داشته باشی؟"