Lore Dump

Lore Dump

Persian Impact

خب هر اون چیزی که باید طبق روایت استوری(به زبان ساده) گفته میشد در خلاصه‌سازی‌های قبلی گفته شد. اما تقریبا بیشتر نکات مهم برای ساده‌سازی روایات از دل اون متن‌ها جدا شدن و قراره در این بخش و به صورت chronological بهشون پرداخته بشه تا همگی متوجه بشیم چه رویدادهایی در گذشته صورت گرفتن تا برسیم به اون چه که در استوری ورلدکوئست مپ جدید(Frost moon) به نام «Moon Gazing» شاهدش بودیم.



همگی وویجر رو می‌شناسید، موجودی کیهانی که از نژادی بود که ذاتا مسئول ثبت وقایع کیهان بودن. روزی توجه وویجر به تیوت جلب میشه و میاد و نیبلونگ رو میبینه و بهش درباره‌ی فاجعه‌ای که در کیهان طغیان کرده و دیر یا زود گریبان‌گیر تیوت هم میشه، هشدار میده.

و در ادامه به نیبلونگ پیشنهاد میده که همراهش، تیوت رو ترک کنه تا نابودی‌ای که در انتظار تیوت هست دامن‌گیر نیبلونگ نشه–که وجودش، وویجر رو به وجد اورده بود. اما نیبلونگ با احترام و محکم مخالفت می‌کنه و میگه «شده حتی گوشت و استخوانم به پناهگاه این دنیا و ساکنانش تبدیل بشن، از دنیای خودم رو برنمی‌گردونم»

شمایل اژدهاشاه نیبلونگ

این‌طور میشه که بعد از اون ملاقات نیبلونگ تلاش می‌کنه تکنولوژی سفر به فضا رو گسترش بده و سپس تیوت رو با هدف کشف ماهیت اون فاجعه‌ی قریب‌الوقوع و ناشناخته و همین‌طور راه مقابله باهاش، به مقصد نامعلومی در فضا ترک می‌کنه.


احتمالا این داستان رو از خیلی وقت پیش شنیدید.

درسته اما این قضیه باید به عنوان یک پیش‌زمینه برای عزیزانی که اطلاعات کم‌تری از لور دارن ذکر میشد تا بقیه‌ی داستان هم منطقی جلوه کنه.



داستان ما از این‌جا شروع میشه:


بعد از رفتن نیبلونگ و قبل از فرا رسیدن هونلی پرینسیپلز به تیوت، دوره‌ای از صلح برای اژدهازادگان وجود داشت. همیشه در سایه‌ی صلح، پیشرفت به وجود میاد و سنگ‌بنای پیشرفت، پژوهشِ پژوهشگرانه. یک اژدها-پژوهشگر به نام Ibni-Belum در مرکز داستان ماست. این اژدها گروهی از پژوهشگران زیردستش رو هدایت میکنه تا به سفر اکتشافی به ماه(فراست‌مون) برن.(سازه‌ها و سفینه‌ای که اول کوئست توسطشون به فضا میریم برای همین دوره بودن)


وقتی به سطح ماه میرسن تحقیقاتشون رو شروع می‌کنن. 


تغییر بزرگ از این‌جا شروع میشه.


یک روز یک سیگنال دریافت میشه و وقتی ibni-belum سعی میکنه ازش سر در بیاره، به این نتیجه میرسه که اون سیگنال از طرف اژدها-شاه نیبلونگ که به اعماق فضا رفته بود ارسال شده. و سپس برای این که بتونه دوباره اون سیگنال رو دریافت کنه میاد و سازه‌ای به اسم eye of ibni-belum رو میسازه که مثل یک رادیو تلسکوپ عمل میکرد مثل یه دیش گنده که قرار بود هر سیگنالی رو بتونه از اعماق فضا دریافت کنه و یا بهش ارسال کنه تا راهی برای ارتباط اژدهازادگان و پادشاهشون برقرار بشه.

Eye of ibni-belum

یکی از شاگردان ibni-belum به اسم Ungien با نظریه‌ی استادش مخالف بود. یعنی نظرش این بود که اون سیگنال، نه از طرف نیبلونگ، بلکه از طرف یک تمدن ناشناخته و فضایی بود. ابن‌بلوم با شنیدن دیدگاهِ اونجین عصبانی میشه و اون رو از پروژه اخراج میکنه. 

اونجین برای این که بتونه تئوریش رو ثابت کنه میره و سازه‌ای به اسم space lifeform capture station(مرکز جمع‌آوری جانداران فضایی) رو بر بالای حفره‌ی ماه(که بعدا با نام ungien’s circle شناخته میشه) میسازه.

Space life form capture station
Ungien’s Circle

مدت‌ها میگذره و دیگه سیگنالی دریافت نمیشه و ابن‌بلوم میمیره.


شاگردانش هم که اراده‌شون مطابق تئوری استادشون نبود، سازه‌ی eye of ibni-belum رو تغییر کاربری میدن تا بتونه سطح ماه رو اسکن کنه تا ازش برای تحقیقات خودشون روی ماه استفاده کنن.(به خاطر همین قابلیت بود که در کوئست سعی می‌کردیم تا جایی که کلمبینا هست رو پیدا کنیم)


اما یه روزی دوباره همون سیگنال دریافت میشه. این بار اونجین خودش دست به کار میشه و با یک سفینه به اعماق فضا میره تا مبدا ارسال اون سیگنال رو پیدا کنه. و در این راه حتی همسرش Magees-geti رو که مثل خودش یه پژوهشگر بود به خاطر این ماموریت رها میکنه و میره.



مدت‌ها گذشت و از اونجین هم خبری نشد.


اما روزی ناگهان پژوهشگرهای روی سطح ماه متوجه میشن که یک شئ نامرئی با ساختمون space lifeform capture station برخورد کرده. وقتی اون شئ رو پیدا می‌کنن متوجه میشن اون همون سفینه‌ی اونجین بوده که به طرز عجیبی نامرئی شده بود. Magees-geti میره درون سفینه تا دنبال همسرش بگرده اما به جای اونجین یک کالبد شِبْه-جاندارِ سیاه‌رنگ رو میبینه. اون رو میگیره تا روش آزمایش کنه و بفهمه که چیه. در کمال تعجب متوجه میشه اون جانور عجیب همون همسرش اونجین هست که با عاملی بیگانه ترکیب شده. با بررسی سفینه‌ی اونجین متوجه میشن که اون به خواست خودش با اون موجود ناشناخته‌ی فضایی ترکیب شده.

ماگیزگتی سعی میکنه دیتای باقیمونده از خودآگاهی همسرش رو از اون جانور جدا کنه. وقتی این کار رو میکنه خودآگاهی اونجین محو میشه و پیامی از اون موجود سیاه‌رنگ خارج میشه.(که در واقع همون جلد اول از کتاب Moongazer’s Engraving هست که تو خلاصه‌ی استوری براتون ترجمه شده…

برای راحتی کار یه بار دیگه این‌جا هم میفرستمش:


[دوست عزیزمان در جهانی دوردست،

خوشحالم که این پیام سرانجام به دست شما رسیده است.

نمی‌دانم آیا صدای ما هرگز شنیده خواهد شد یا نه. اما اگر هیچ‌چیز دیگری هم نباشد، دست‌کم شاید بتواند اندکی از این سکوت سرد را که بر این کیهانِ تنها سایه افکنده است، در هم بشکند.

اگر به‌تصادف یکی از شما این پیام را می‌شنود، یعنی (پیامِ-)ما در چنگ گرانشیِ استثنایی گرفتار شده‌ایم.

از همین رو، از صمیم قلب امیدوارم تمدن شما بداند که در این کیهان پهناورِ پُرستاره، تنها نیست.

تا زمانی که این پیام به شما برسد، شاید روزگار ما دیگر به تاریخ پیوسته باشد. نابودیِ سیاه، آن دشمنِ مرگبارِ همه‌ی حیات، مسیر خود را در سراسر کیهان می‌پیماید.

پس، برحذر باشید.

ما نمی‌دانیم کجای این جهان هستید، اما این پیام را با این امید می‌فرستیم که پیش از آن‌که تاریکی به شما برسد، به دستتان برسد.

شاید این پیام ناچیز باشد، اما این، نورِ(-امید) ماست.

باشد که به شما شهامت ببخشد و یادتان بیاورد که در رویارویی با ناشناخته‌ها و تاریکی، تنها نیستید.

تا می‌توانید، به درخشیدن ادامه دهید.

پرتوی یگانه‌ای از نور، ناتوان است و تاریکی به‌آسانی آن را در خود می‌بلعد.

اما اگر پیش از آنکه آن نور خاموش شود، پرتوی دیگری به درخشش درآید، آن‌گاه بی‌تردید روزی فرا خواهد رسید که پرتوی نوری، همچون سپیده‌دم، پرده‌ی شب را خواهد شکافت.]



بعد از این ماگیزگتی تلاش کرد تا با ادغام اون موجود سیاه‌رنگ با Archaeolune energy(که درواقع فرم اصلی و اولیه‌ی کوواکی که بر سطح فراست‌مون جریان داره هست) یک لایف‌فرم جدید خلق کنه و نتیجه‌ش شد همین کوهنکی‌های سیاه رنگ که بر سطح ماه می‌بینیم. و با همین روش سعی میکنه براساس دیتای باقی‌مونده از همسرش اونجین یک کوهنکی بسازه و نتیجه‌ش میشه Ungieیعنی همون کوهنکی غول‌پیکری که به همراه کلمبینا سعی بر رام کردنش داشتیم.


زمان میگذره و ماگیزگتی هم پیر میشه و در آخر عمرش از شاگردش لوسالیم درخواست میکنه تا اون رو هم مثل اونجین به یک کوهنکی تبدیل بکنه و ماگیزگتی به Maggie تبدیل میشه یعنی همون کوهنکی غول‌پیکری که اولین بار بر روی ماه دیدیمش.

Maggie

با از دنیا رفتن ماگیزگتی، لوسالیم سرپرست پروژه میشه. اون سعی میکنه با تجزیه و تحلیل پوشش نامرئی کننده‌ای که در نتیجه‌ی سفر به اعماق فضا بر روی سفینه‌ی اونجین قرار گرفته بود، یک پرده‌ی نامرئی کننده رو بسازه. اولین بار اون پرده‌ رو بر روی Ungien’s circle تست میکنه؛ برای همین این محدوده از مپ رو نمی‌تونیم از بیرون ببینیم.


سپس سعی می‌کنه این پرده رو در مقیاسی بسیار بزرگ‌تر بر روی کل سطح فراست‌مون قرار بده تا امنیت پروژه رو تضمین کنه.(چون به خاطر ارسال سیگنال به فضا ممکن بود مبدا ارسال که فراست‌مون باشه شناسایی بشه و اون‌ها در خطر قرار بگیرن) پرده‌ای که با نام Lunar veil شناخته میشه.



اما دوباره تغییری بزرگ ایجاد میشه.


اولین دیسندر یا همون هونلی پرینسیپلز از راه میرسه و لونار ویل رو در هم میشکنه. لوسالیم که در برابر هونلی پرینسیپلز درمانده بود به ناچار برای این که ثمره‌ی تحقیقات خودش و استادانش(اونجین و ماگیزگتی) و استادِ استادانش(ابن‌بلوم) نابود نشه، تکنولوژی لونار ویل رو به عنوان باج به هونلی پرینسیپلز میده. و هونلی پرینسیپلز از همین دانش استفاده میکنه تا آسمون فیک تیوت رو بسازه.



برهم خوردن صلح و آرامشی که اژدهازادگان داشتن باعث میشه تغییری در رویکرد لوسالیم به وجود بیاد. اون فهمیده بود زندگی چه قدر شکننده‌ست و اگر زنده نباشه پروژه‌ای که میراث‌دارش بود نیمه‌کاره رها میشه و در نتیجه شکست میخوره. برای همین به دنبال راهی گشت تا به یک نوع از جاودانگی برسه.


سیستمی که در اون یک حیات مبتنی بر دیتا ساخته میشد و پس از نابودی دوباره متولد میشد. و این زنجیره‌ی نابودی و تولد دوباره، میتونست به اصطلاح شکلی از جاودانگی رو به یک موجودیت ببخشه. 


این پروژه دو بخش داشت. حیات مبتنی بر دیتا، که اتفاقا از شانس خوب لوسالیم، در زمانی که در حال بررسی پروژه‌ش بود پایرو ساورین به فراست‌مون سر میزنه و اون‌جا با یک اژدها که مسئول بایگانی بود به اسم نور گستوگ(یا گشتوگ) ملاقات میکنه. نور گستوگ که پیچ دهنش سفت نبود درباره‌ی پروژه‌ی لوسالیم به شیوکواتل(پایرو ساورین) میگه. پایرو ساورین هم که خبره‌ی این کار بود چون خودش میتونست حیات مبتنی بر دیتا رو به راحتی با فلوژیستن بسازه، ایده‌های خودش رو به نور گستوگ گفت تا اون هم به لوسالیم بگه.

بخش دیگه‌ی پروژه‌ی لوسالیم با کمک ایزدبانوان ماه انجام شد. لوسالیم صرفا یه حیات مبتنی بر دیتای ساده نمی‌خواست. اون شکلی از حیات می‌خواست که بعد از هر بار نابودی بتونه بازتولید بشه و دوباره چرخه‌ی خودش رو تکرار کنه. برای این کار لوسالیم از ایزدبانوان ماه کمک گرفت. چون اون‌ها آثوریتی‌ای داشتن که بهشون اجازه میداد بتونن هسته‌ی ماه رو کنترل کنن و همین‌طور به خاطر ساختار مشابه هسته‌ی ماه با لی‌لاین‌ها و ارمنسول در تیوت که می‌تونست اطلاعات رو به صورت انرژی ذخیره و به وقتش دوباره «متجلی» کنه؛ وقتی پذیرفتن به لوسالیم کمک کنن، لوسالیم تونست چرخه‌ی تکرار شونده‌ی حیات مبتنی بر دیتای خودش رو بر جریان Archaeolune energy و هسته‌ی ماه سوار کنه تا طرحش تکمیل بشه.


بعد از این موفقیت، لوسالیم Nin-Kiggia رو که دختر خودش می‌خوند ساخت و اون رو آخرین عضو و مهره‌ی تکمیل کننده‌ی Project Moongazer قرار داد.

Nin-Kiggia

قبل از ادامه‌ی داستان بهتره آخرین نامه‌ی لوسالیم به دخترش نین‌کیگیا رو بخونیم:


[وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که زندگی سه بار لطف بزرگی در حقم کرده.

نخست، خوش‌اقبالیِ بزرگی بود که در روزگار ابن‌بلوم به دنیا آمدم؛ وگرنه هرگز این فرصت را پیدا نمی‌کردم که به ماه قدم بگذارم.

دومین خوش‌اقبالی‌ام این بود که شاگرد پرفسور اونجین و پروفسور ماگیزگتی، اعضای پیشین مون‌گیزرها شدم.

و سومین…

برای وجود تو سپاسگزارم، نینین.

نینین، تو مانند ما پا به این دنیا نگذاشتی.

تو… فرزندی راستین از دل ستارگانی.

و درست به همین دلیل است که اکنون پروژه‌ی مون‌گیزر را، که تنها یک گام تا کامل شدن فاصله دارد، به تو می‌سپارم.

و آن آخرین گام این است:

باید راهی فراهم شود تا حیات، اطلاعات و خاطره بتوانند به ارث برسند و در گردش بمانند.

نیروی سرچشمه‌ی ماه، که ایزدبانوان ماه به ما ارزانی داشتند، برای ممکن ساختن این کار کافی است.

من آن‌قدر زنده نخواهم ماند که پایان پروژه‌ی مون‌گیزر را ببینم؛ زیرا در حق اژدهایان مرتکب گناه شده‌ام.

در برابر آن فرمانروای هولناکی(هونلی پرینسیپلز) که از این جهان نبود، سر فرود آوردم و دستاوردهای گران‌بهای پژوهش‌هایمان(لونار ویل) را به او واگذار کردم…

و قصد هم ندارم از قضاوت بگریزم.

اما تو بهتر از هر کس می‌دانی چرا آن انتخاب را کردم.

می‌دانی همه‌ی این‌ها برای چه بود…

من نیز رسالتی داشتم که باید به انجامش می‌رساندم.

اکنون، بیش از هر کس دیگری به تو ایمان دارم.

باور دارم که تو می‌توانی ادامه‌ی راهی را به پایان برسانی که هیچ‌یک از ما نتوانستیم تا انتهایش قدم برداریم…

از این لحظه به بعد، هر آنچه در پی می‌آید، به دستان تو می‌سپارم.

…

امیدوارم وقتی دیگر در این دنیا نیستم، بتوانم رهسپار دریای ستارگان شوم.

آنجا، چند قطره اشک بر جای خواهم گذاشت؛ همچون جام‌هایی از شراب که به یاد استادانم برافراشته شده‌اند.

سپس، چند ستاره را برخواهم چید و زیر پرده‌ی شب کنار هم خواهم نشاند، تا تنها یک جمله را نقش بزنند:

«اژدهایان از اینجا گذشته بودند.»]


و این‌طور شد که نین‌کیگیا وارث پروژه‌ای شد که سه نسل از اژدهایان پیش از اون بر روش کار کردن. قرار بر این بود که خاطرات و دانش تمام اژدها-پژوهشگران روی ماه با هم ادغام بشن، و به نین‌کیگیا پیوند بخورن و نین‌کیگیا سیگنال رو به فضا ارسال کنه و وقتی نابود شد دوباره در کالبد نینین که شبیه به یک کوهنکی سیاه‌رنگ بود به وجود بیاد، بگرده و با ارتباط برقرار کردن با ترمینال‌های بر سطح ماه و جذب کوهنکی‌های دیگه، حافظه‌ی خودش رو بازیابی کنه و بفهمه که چه ماموریتی داره و دوباره سیگنالی رو به فضا مخابره کنه. و این چرخه تا ابد ادامه پیدا کنه. 


یعنی درواقع پروژه‌ای که با شور و شوق ابن‌بلوم شروع شد، با سفر اونجین به اعماق فضا ابزار جدیدی پیدا کرد(استلار بلک‌بادی) با آزمایش‌های ماگیزگتی به موفقیت خلق کوهنکی سیاه‌رنگ رسید، با دانش پایرو ساورین از فلوژیستن و همین‌طور اجازه‌ی مون‌گادس‌ها برای دسترسی به هسته‌ی ماه به ابزار نهاییش دست پیدا کرد و توسط لوسالیم به بلوغ رسید؛ سرانجام باید توسط نین‌کیگیا و «تناسخ»-های کوهنکی شکلش(نینین‌های بیشمار در طول تاریخ) به انجام می‌رسید.


و داستان ورلد کوئست که در مپ فراست‌مون تجربه کردیم فقط یکی از این چرخه‌ها بود که البته به خاطر حضور ترولر و کلمبینا به شکلی ویژه‌تر انجام شد

و همون‌طور که در آخرین لحظات کوئست متوجه شدیم

همین ارسال‌های پی‌درپی توسط نینین بود که باعث شد یکی از همین سیگنال‌های ارسال شده در گذشته‌ای دور و نامشخص به ترولر و سیبلینگش برسه و شاید بشه گفت مسبب اومدن اون‌ها به تیوت شده باشه(گرچه نه مستقیما چون ترولر دفعه‌ی قبلی که با کلمبینا به سطح ماه اومده بود درباره‌ی یه پیام صحبت کرده بود اما میگفت محتواش آسیب دیده بود و ترولر هیچ سرنخی از مبدأش نداشته و نمیدونست اون پیام از دنیایی ارسال شده که اون الان گرفتارش شده)


ولی این جزئیات مهم نیست چون همون‌طور که تم اصلی داستان درباره «امید» بوده، این امیدواری مون‌گیزر‌ها بود که باعث شد تیوت که در گوشه‌ای دورافتاده از کهکشان قرار داره پاداش بردباری و امیدواریشون رو با از راه رسیدن چهارمین دیسندر دریافت کنه(اگر ترولر طبق رول خودش در داستان به عنوان قهرمان و ناجی عمل کنه…)


محتوای پیام‌هایی که نینین در طول چرخه‌های بیشمارش ارسال می‌کرد مشابه همون پیامی بود که ماگیزگتی از درون بلک استلاربادی‌ای که با همسرش(اونجین) ادغام شده بود استخراج کرد(این پیام بالاتر در همین متن قرار داده شده اما برای راحتی کار دوباره قرار داده میشه):


[دوست عزیزمان در جهانی دوردست،

خوشحالم که این پیام سرانجام به دست شما رسیده است.

نمی‌دانم آیا صدای ما هرگز شنیده خواهد شد یا نه. اما اگر هیچ‌چیز دیگری هم نباشد، دست‌کم شاید بتواند اندکی از این سکوت سرد را که بر این کیهانِ تنها سایه افکنده است، در هم بشکند.

اگر به‌تصادف یکی از شما این پیام را می‌شنود، یعنی (پیامِ-)ما در چنگ گرانشیِ استثنایی گرفتار شده‌ایم.

از همین رو، از صمیم قلب امیدوارم تمدن شما بداند که در این کیهان پهناورِ پُرستاره، تنها نیست.

تا زمانی که این پیام به شما برسد، شاید روزگار ما دیگر به تاریخ پیوسته باشد. نابودیِ سیاه، آن دشمنِ مرگبارِ همه‌ی حیات، مسیر خود را در سراسر کیهان می‌پیماید.

پس، برحذر باشید.

ما نمی‌دانیم کجای این جهان هستید، اما این پیام را با این امید می‌فرستیم که پیش از آن‌که تاریکی به شما برسد، به دستتان برسد.

شاید این پیام ناچیز باشد، اما این، نورِ(-امید) ماست.

باشد که به شما شهامت ببخشد و یادتان بیاورد که در رویارویی با ناشناخته‌ها و تاریکی، تنها نیستید.

تا می‌توانید، به درخشیدن ادامه دهید.

پرتوی یگانه‌ای از نور، ناتوان است و تاریکی به‌آسانی آن را در خود می‌بلعد.

اما اگر پیش از آنکه آن نور خاموش شود، پرتوی دیگری به درخشش درآید، آن‌گاه بی‌تردید روزی فرا خواهد رسید که پرتوی نوری، همچون سپیده‌دم، پرده‌ی شب را خواهد شکافت.]



توضیحات مربوط به مون‌گیزرها به پایان رسید.


فقط یک مورد دیگه موند و اون هم سامانه‌ی مخوفی هست که در سمت تاریک ماه قرار داره. 

قبلا هم در لور گفته شده بود؛ وقتی نیبلونگ از سی اف استارز(فضا) برمیگرده و متوجه میشه جایگاهش غصب شده، برای نبرد با هونلی پرینسیپلز اول مون‌گادس‌ها رو زندانی سپس ماه‌ها رو وپنایز(تسلیحاتی) می‌کنه تا از در نبرد علیه هونلی پرینسیپلز استفاده کنه. البته باز هم شکست خورد اما سازه‌ای که ساخته بود به عنوان یادگاری از war of funerary flame باقی موند.


در پایان تنها چیزی که باقی موند جلد دوم از سری کتاب‌ Moongazer’s Engraving هست که درواقع محتوای اولین پیامی هست که ابن‌بلوم دریافت کرد و فکر میکرد از طرف اژدهاشاه نیبلونگ ارسال شده، در حالی که نظر شاگردش یعنی اونجین این بود که احتمالا تمدنی ناشناخته و فضایی اون رو سیگنال رو ارسال کرده.(توجه داشته باشید این متن هم برای این که اصالتش حفظ بشه برخلاف بقیه‌ی متن لحنی ادبی‌تر داره، همچنین قرار نیست بررسی بشه چون درصورت بررسیش وارد محدوده‌ی تئوری و فرضیه و حدس و گمان میشیم و جاش در پست و زمان دیگری هست):


[(یادداشت Nin-Kiggia: متن پیشِ رو، ترجمه‌ای تحت‌ اللفظی از نخستین پیامیست که دریافت شد. این ترجمه صرفاً با هدف پژوهش ارائه می‌شود.


سه‌هزار و ششصد و پنجاه‌وپنج سطرِ پیش از این بخش، ظاهراً روایتی تاریخی ــ یا شاید اسطوره‌ای ــ از این تمدن را ثبت کرده‌اند. آن روایت، با جزئیاتی چشمگیر، شرح می‌دهد که چگونه جاودانه‌ای به نام Ysna’qurel، هفت هیولای گوناگون (یا شاید هفت هم‌پیمان) را یکی پس از دیگری شکست داد و سرانجام سراسر جهان را زیر فرمان امپراتوری خویش درآورد.


اما از این بخش به بعد، روایت به‌طرزی چشمگیر دگرگون می‌شود. کانون آن، دریافتِ خبری از سرزمینی ناشناخته دربارهٔ «ویرانگر تاریک» و زوالی است که به‌زودی فرا خواهد رسید. در واپسین شبِ پیش از فروپاشی امپراتوری، Ysna’qurel، واپسین پیام‌آور خود را روانه می‌کند تا این خبر را به جهان‌هایی بیرون از قلمرو امپراتوری برساند.


فراتر از این، تقریباً هیچ چیز درباره‌ی تمدن مورد بحث نمی‌دانیم. تنها می‌توان حدس زد که آنان گرایش داشته‌اند هر آنچه را که می‌خواستند، در قالب روایات شعرگونه‌ای بلند و با زاویه‌ی دید سوم‌شخص بیان کنند. در غیر این صورت، دشوار است توضیح دهیم چرا برای رساندن پیامی که می‌توانست به‌سادگی کوتاه، روشن و مستقیم باشد، چنین شیوه‌ی به‌شدت طویل و مستعدِ سوءبرداشتی را برگزیده‌اند.)


آنگاه Ysna’qurel چنین گفت:


«چه سخنی نزد من آورده‌اید؟ چه سخنی را پیشِ پای من می‌نهید؟»


و […] که در آن انجمن گرد آمده بودند، پاسخ دادند:


(یادداشت Nin-Kiggia: واژهٔ ناشناخته‌ی این سطر را نمی‌توان با اطمینان بازسازی کرد. با این حال، بر پایه‌ی بافت متن، به نظر می‌رسد این واژه هم‌زمان مفاهیمی چون «برادران»، «دوستان»، «فرمانروایان» و «خدمتگزاران» را در بر می‌گیرد.)


«این است سخنی که نزد تو آورده‌ایم. این است سخنی که پیشِ پای تو می‌نهیم. ای Ysna’qurel، فرزند Ghel’vur، فرمانروای Throgg…»


(یادداشت Nin-Kiggia: جنس زیستیِ شخصیت اصلی ــ اگر اساساً چنین مفهومی برای این گونه وجود داشته باشد ــ به‌کلی ناشناخته است. خودِ زبان نیز هیچ نشانه‌ی آشکاری برای تمایز جنسیت نشان نمی‌دهد.)


«دستانت چگونه در برابر آنان تاب خواهند آورد؟ […] تو چگونه با آنان روبه‌رو خواهی شد؟»


«سرهایشان را زیر گام‌هایت لگدمال می‌کنی، و با این همه، آنان گلویت را چون […] خواهند درید.»


(یادداشت Nin-Kiggia: واژه‌های ناشناختهٔ این دو سطر را نمی‌توان با اطمینان بازسازی کرد. نخستینِ آن‌ها ظاهراً به اندامی از این گونه اشاره دارد، اما نه اندامی جسمانی. دومی شاید نام موجودی زنده یا هیولایی از افسانه‌های بومی باشد، هرچند در هیچ بخش پیشین متن از آن یاد نشده است.)


«در کارهایت یاریت نخواهد کرد، آن […] و خدای نیکِ ما.»


«همراهت گام نخواهد برداشت، آن […] و خدای نیکِ ما.»


(یادداشت Nin-Kiggia: واژهٔ ناشناختهٔ این دو سطر را نیز نمی‌توان با اطمینان بازسازی کرد. با این حال، از بافت متن چنین برمی‌آید که این واژه به‌طور هم‌زمان مفاهیمی چون «بخشنده و نیک» و «شیفتهٔ جنگ و ویرانی» را در خود جای داده است.)


«هرچند پیام‌آورت را روانه کنی، ویرانگر تاریک سرانجام جهانت را خواهد یافت.»


«هرچند با جهان‌های دیگر سخن بگویی، هیچ سپاسی در برابر سخنانت نصیبت نخواهد شد.»


«او دیگر در کنار ما نخواهد ایستاد.»


«او دیگر در میان ما نخواهد زیست.»


«و دیگر هرگز به سرزمین ما بازنخواهد گشت.»


آنگاه Ysna’qurel، فرزند Ghel’vur، چنین گفت:


«آنچه را گفتید، شنیدم. […]–ِ شما این سخنان را پیش روی من نهاده است.»


(یادداشت Nin-Kiggia: واژهٔ ناشناخته‌ی این سطر را نمی‌توان با اطمینان بازسازی کرد. ممکن است معادلی برای «اراده» یا «روح» باشد، هرچند بافت متن نشان می‌دهد که احتمالاً به اندامی بر سطح بدن این گونه اشاره دارد.)


[…]


(یادداشت Nin-Kiggia: در اینجا از ۱۳۷ سطر متن درمی‌گذریم؛ سطرهایی که جز فهرستی از نام‌ها و القاب گوناگون، چیز دیگری در بر ندارند.)


«آنگاه چنین خواهم گفت به شما؛ و این چنین سخنان را پیشِ روی شما خواهم نهاد.»


«سرزمین درخشان ما، که خدای نیک N’shogul آن را به ما بخشیده است، چون نقره‌ای پالوده می‌درخشد،»


«و ستایش همه‌ی ملت‌ها، از دور و نزدیک، بر آن روانه است. من، که همچون خدایی زاده شده‌ام و چون خدایی گام برمی‌دارم، فرمانبرداری شما را طلب می‌کنم.»


آنگاه Ysna’qurel، فرزند Ghel’vur، چنین گفت:


«آنچه در حرکت است، خواهد رفت؛ آنچه می‌میرد، خواهد مرد. حتی خدایان نیز باید در برابر قانونی چنین، سر فرود آورند.»


«شما این سخنان را پیشِ روی من نهاده‌اید: پیام‌آور خویش را نفرستید، و جهان‌های دیگر را هشدار ندهید.»


«و من نیز فرمان‌بردار نخواهم بود. پیام‌آور من، به چابکی Fnost است، و به شتاب T’rinqu’oss.»


«همچون Olmegratheen که در میان شعله می‌تازد، او نیز بانگ هشدار خویش را خواهد سرود، آنگاه که سومین شمعِ گِلیِ گیتی فرو می‌میرد.»


(یادداشت Nin-Kiggia: عبارت اصلی این سطر همان‌گونه که هست حفظ شده است. به نظر می‌رسد ضرب‌المثلی از این تمدن باشد، هرچند معنای آن کاملاً نامشخص است.)


«آنگاه که ویرانگر تاریک فرا رسد، جهان ما دیگر نخواهد زیست، خدایان ما نیز دیگر نخواهند زیست.»


«آنگاه که ویرانگر تاریک فرا رسد، جهان ما نیز نابود خواهد شد، و خدایان ما نیز دیگر نخواهند بود.»


«چگونه پنداشته‌اید که من بی‌هراسم؟ من از تمامتان روی هم رفته بیشتر می‌ترسم.»


«هراس در من است، و هراس تا ژرفای وجودم مرا می‌لرزانَد. با این همه، رنج خویش را تا واپسین دم فرو خواهم بلعید، چنان‌که گویی خوراکی باشد.»


«دیگر هرگز، آغوش من شادی را برای [همسر؟]‌ام به ارمغان نخواهد آورد.»


«دیگر هرگز، سرودِ داستان‌های سترگ و کوچک را برای [فرزند؟]‌های مهربانم نخواهم خواند.»


«دیگر هرگز، نخواهم دید که چگونه به سوی [آینده؟]‌ای که وعده داده بودم گام برمی‌دارید.»


چنین گفت فرزند Ghel’vur،

با چشمانی اشک‌بار، و اندوهی عمیق.


«اگر پیام‌آور خویش را روانه کنم، ویرانگر تاریک به جهان ما توجه خواهد کرد و مرگ را بر ما فرو خواهد آورد.»


«اگر پیام‌آور را بازدارم، ویرانگر تاریک باز هم به جهان ما توجه خواهد کرد و مرگ را بر ما فرو خواهد آورد.»


«پس چنین خواهم گفت به شما: هر آنچه چشمان آنان ببیند، ویرانگر بر آن چیره خواهد شد.»


[…]


(یادداشت Nin-Kiggia: در اینجا از ۳۲ سطر متن عبور می‌کنیم که در اصل با خط سومِ روایت کلی متن متناظرند، اما از نظر ساختاری بسیار پیچیده‌تر و دشوارتر برای تحلیل هستند.)


«با این حال، آنان را آگاه خواهم کرد، همان‌گونه که من خود آگاه شدم.»


«آنان را هشدار خواهم داد، تا آماده باشند؛ هشدار خواهم داد، تا بیدار بمانند و شجاعت را در دل‌هایشان فرا بخوانند.»


«ای [دوستان؟]، بدانید که تنها نیستید. ما، [جنگاوران مرده؟]، نیز زمانی با [تاریکی] همان‌گونه روبه‌رو شدیم که شما اکنون می‌شوید.»


«آنگاه که پرده بر [روز؟] فرو افتد،»


«آنگاه که تمامی نور از افق رخت بربندد،»


«آنگاه که [زمین؟] در کامِ [تاریکی؟] فرو رود،»


«آنگاه که [آسمان؟] در تصرفِ [تاریکی؟] درآید،»


«و آنگاه که پیام‌آورِ Ysna’qurel به سفر رود،»


«[تاریکی؟] خانه‌های ما را نابود خواهد کرد،»


«تاج‌ها را از سرمان برخواهد کند، و بنیاد ما را تا ژرف‌ترین [پایه‌ها؟] خواهد لرزاند.»


(یادداشت Nin-Kiggia: متن اصلی این بخش بدون تغییر حفظ شده است. وزن و ریتم آن تنها دو بار در سراسر متن پیشین ظاهر می‌شود.)


«با این همه، بشنوید، [ای شما] — این است روشنایی ما.»


(یادداشت Nin-Kiggia: متن اصلی حفظ شده است. با این حال، با توجه به بافت، فعلی که در این سطر به کار رفته، به‌وضوح به حس شنوایی اشاره دارد.)


«هرچند این نور کوچک و کم‌فروغ است، اما پاک است، همان‌گونه که در نخستین لحظه‌ی برافروخته‌شدن بود.»


«باشد که برای شما نوری باشد. و باشد که نور شما نیز شنیده شود.»


«نورِ کم‌فروغی که افروخته‌ایم، اگرچه کم‌جان است، اما آن را بشناسید، و شما نیز آن را از نو برافروزید.»


«تا نوری پدید آید که تاریکی را بشکافد، و نوری که چون ما خاموش نخواهد شد.»


«ما اینجاییم، در حالی که به آسمان پرستاره می‌نگریم.»


(یادداشت Nin-Kiggia: اینکه آیا تمدنی که با عنوان «Stellar Blackbody» شناخته می‌شود، همان امپراتوریِ Ysna’qurel جاودانه بوده است یا نه، قابل تأیید نیست. این احتمال نیز وجود دارد که این، تمدنی دیگر بوده باشد که به‌طرز اندوهباری فروپاشیده است؛ تمدنی که هشدارِ Ysna’qurel را دریافت کرد، اما در نهایت همچنان نتوانست از سرنوشت رو به نابودی خود بگریزد.)


⸻


«اینک ما اینجاییم، در حالی که به آسمانِ پرستاره می‌نگریم.»]


Report Page