Look at the Mirror
𝘓𝘢𝘸𝘳𝘦𝘯𝘤𝘦اون بچه دوباره قهر کرده بود و خودش رو تو اتاقش حبس کرده بود و اصلا بیرون نمیومد. با نیکی غذا نمیخورد براش چیزی درست نمیکرد باهاش فیلم نمیدید حتی وقتی صبحا میخواست بره سرکار نیکی رو مثل همیشه نمیبوسید. اون نیکی رو کاملا از خودش محروم کرده بود و حتی بهش اجازه نمیداد زیاد باهاش صحبت کنه چون خودشو سرگرم گوشیش میکرد یا از خونه بیرون میزد یا تایم بیشتری رو سر کار میگذروند تا مجبور نباشه با نیکی وقت بگذرونه.
مجبور؟ نه این توصیف خوبی نیست. بیشتر شبیه اینه میترسید از شکستن غرورش؟ شاید. اما اون انقدر هم مغرور نبود فقط ادم ساکتی بود. عادت داشت وقتی دلخور میشه چشمشو رو همه چیز ببنده تا دلش به رحم نیاد، دلش نخواد خودشو توی بغل نیکی بندازه و براش لوس بشه، دلش نخواد کل روز رو قربون صدقه های نیکی رو بشنوه، چون میدونست جنبهش رو نداره و اگر زیادی وا بده دیگه هیچوقتم قرار نیست موو ان کنه. اون میترسید. از اینکه یک روز نیکی فراموشش کنه، برای نیکی عادی بشه تکراری بشه خسته کننده بشه اون از همه اینا میترسید و واسه همین همیشه یه گارد لعنتی دور خودش داشت توی هر دعواشون. چیزی که نیکی رو دیوونه میکرد اون رو ناراحت و عصبی میکرد چیزی که باعث میشد هیسونگ کاملا رو برگردونه و دیگه اون ادم لوسی که برای نیکی بود نباشه، به جاش ادمی بود که همیشه برای نیکی تعریف میکرد چجوری با بقیه رفتار میکنه، و این حس “بقیه” بودن باعث میشد نیکی بخواد بمیره. نیکی هم میترسید از اینکه یوقت برای پسرش بشه بقیه، بشه ی ادم بی ارزش مثل همه اطرافیان پسرش، بشه کسی که مهم نیست کی جوابشو میده و کی حوصلش رو داره.
نیکی مثل هرشب میز رو دونفره چیده بود و منتظر بود تا زودتر شیفت شب پسر تموم شه و بیاد خونه ، درسته که با نیکی شام نمیخورد اما همینکه نیکی اونو لحظه ای میدید و بعد میتونست صدای گوشیشو بشنوه خوشحال کننده بود و نیکی رو شاد میکرد، نه شاد، اما حداقل حس بهتری داشت.
نیکی تقریبا نیم ساعت بود ک نشسته بود تا پسر برگرده اما خبری ازش نبود و این داشت نیکی رو نگران میکرد که شاید چیزی شده باشه.
ساعت همینطور میگذشت و نیکی فقط روی صندلی نشسته بود و به میزی که چیده بود خیره شده بود، زنگ نمیزد چون میدونست هیسونگ جواب نمیده. میدونست حوصله ی نیکی رو نداره. اما کم کم داشت ساعت یک شب میشد و نیکی این حقو به بامبیش نمیداد که تنها بدون نیکی اونم وقتی قهرن تا ساعت یک شب جایی باشه که نیکی ازش خبری نداره!
گوشیش رو از روی میز برداشت تا به هیسونگ زنگ بزنه اما دقیقا قبل اینکه ساعت یک بشه هیسونگ در خونه رو باز کرد و وارد شد. نیکی نگاهش رو به هیسونگی داد که با یه فیس خسته اما جدی و سرد وارد خونه میشد و از جاش بلند شد تا به سمتش بره که هیسونگ لب زد
-خونه دوستم بودم
نیکی دستاش رو مشت کرد و اخمی روی صورتش نشست و به سمت هیسونگ رفت و جلوش وایساد تا سمت اتاقش فرار نکنه و زیر لب غرید
+تا این وقت شب خونه دوستت چیکار میکردی؟
هیسونگ کلافه از اینکه نیکی نگهش داشته بود نگاهشو به چشماش داد و دست به سینه به پسر نگاه کرد.
-بنظرت چیکار میکردم؟ دوست دارم بدونم تو چی فکر کردی
نیکی تکخند عصبی ای زد و چونه ی هیسونگ رو تو دستش گرفت و سرشو جلو کشید و تو صورتش با تشر لب زد
+جواب سوال من رو با سوال نده هیسونگ، چه جهنم دره ای بودی و چیکار کردی
هیسونگ با شدت دست نیکی رو پس زد و کیف کاریش ک دستش بود رو توی سینه نیکی کوبوند و صداش رو بالا برد.
-یکم از مغزت کار بکش نیشیمورا! میدونی هر پنج شنبه کارام سنگینه و تا نصفه شب باید پاشون باشم، اینبار دوستم کمکم کرد تا زودتر تموم بشه حالا بکش کنار خسته ام
نیکی اما مچ دست هیسونگ که تو قفسه سینش بود رو کشید و کیفش رو روی زمین انداخت و با هل دادن هیسونگ اونو به دیوار کوبوند و دستشو کنار سرش گذاشت تا تکون نخوره
+داری کلافم میکنی، چرا انقدر بد قهر میکنی؟ فقط یه بحث کوچیک بود چرا باید کشش بدی؟
هیسونگ از درد کوبیده شدن کمرش چهرش توی هم پیچیده بود و از اینکه انقدر نیکی به بدنش نزدیک بود حس عجیبی داشت. مدتی بود که حتی بغل نیکی نمیخوابید و بهش دست نمیزد حالا از شدت دلتنگی قفسه سینش میسوخت.
-ولم کن..من چیزی رو کش ندادم تویی که عوض شدی
نیکی با شنیدن این حرف با تعجب به هیسونگ نگاه کرد و خنده ی بلندی از عصبانیت سر داد و با دستش به میزی که برای خودش و همسرش اماده کرده بود و پر از غذاهای موردعلاقه هیسونگ بود اشاره کرد و لب زد
+درسته هیسونگ، من تغییر کردم. منی که دست به وسایل اشپزخونه نمیزدم تغییر کردم. منی که هرشب تو بغلم میخوابوندمت اما الان تنها تو اتاق دوتاییمونم و تو توی اتاق مهمون میخوابی ، من تغییر کردم اره
نیکی بغض گلوش رو گرفته بود و صداش که هر لحظه بالاتر میرفت بیشتر لرزون و خشدار میشد و چشمهاش از هجوم اشک بهشون برق میزدن که این زیادی باعث تعجب هیسونگ شده بود. نیکی بغض کرده بود؟ بخاطر دوریش از هیسونگ بود؟ این حرفا جدیه؟! این فکرا بهش اجازه نمیداد حرفای نیکی رو بشنوه و فقط با بهت به چشم و لب های لرزون نیکی نگاه میکرد و وقتی نیکی ساکت شد و با نفس نفس بهش نگاه کرد کمی به خودش اومد و نگاهشو ازش گرفت.
نیکی از اینکه دوباره جواب تمام حرف هاشو با سکوت گرفته بود لب پایینشو گزید تا بغضش نشکنه و مشت محکمی دقیقا کنار سر هیسونگ توی دیوار کوبید که باعث لرزش بدن پسر شد.
+همش بی فایدست نه؟ تو نمیتونی باورشون کنی چون نمیخوای چشماتو باز کنی و اعتمادتو بهم بدی
هیسونگ بزاق دهنشو به سختی قورت داد و چندبار خواست حرف بزنه اما هیچ جوابی نداشت، درسته اون نمیخواست تمام گاردشو پایین بیاره اما ایا نا همین الان به اندازه کافی پایین نبود گارد لعنتیش؟ اون همبن الانم عاشق نیکی بود ولی نمیتونست باور کنه نیکی هم عاشقشه، نمیخواست بپذیره بدون نیکی چقدر حالش بده فقط میخواست خودشو قوی و بیخیال نشون بده.
نیکی چشماشو بست و با خیس شدن گونه هاش توسط اشک هاش دستشو روی صورتش کشید و چشماشو از دید هیسونگ مخفی کرد تا ضعف خودش رو به اون پسر نشون نده اما دیر بود چون هیسونگ اونو دیده بود.
+شام حاضره اگر نخوردی، منم میرم بخوابم
از هیسونگ اروم فاصله گرفت و هیسونگ نگاه نگرانش رو به نیکی دوخت و وقتی نیکی رفت توی اتاقش، هیسونگ چند لحظه توی همون حالت موند و بعد کیفشو اروم از روی زمین برداشت و به سمت اتاق دونفریشون رفت اما وقتی وارد اتاق شد نیکی رو دید که زیر پتو بود اما کمی شونه هاش میلرزید و این شاید کمی قلب پسر رو به درد اورده بود اما بازم نمیدونست چطور میتونه نزدیک نیکی بشه.
وسایلشو کنار گذاشت و لباس های کارش رو با یه دست لباس راحت خونگی عوض کرد و باز کمی به نیکی نگاه کرد اما از اتاق بیرون رفت و درش رو بست. سمت اشپزخونه رفت و روی صندلی پشت میز نشست و پاهاشو توی شکمش جمع کرد و اروم چونش رو روی زانوش گذاشت و با غذایی که سرد شده بود کمی با چنگالش ور رفت و با فکر کردن به اون چشم های اشکی و صدای شکسته پسر، بیشتر تو خودش جمع شد و دستش رو عقب کشید که با خوردن دستش به لیوان ، روی زمین افتاد و شکست.
نیکی با شنیدن صدای شکستن چیزی، با شوک از جاش پرید و سریع از اتاق خارج شد و به سمت اشپزخونه رفت و وقتی هیسونگو دید که روی صندلی تو خودش جمع شده و کنارش شیشه خوردهست سریع براش دمپایی برداشت و خودش هم دمپایی پوشید و به سمتش رفت.
+چیشد؟ حالت خوبه؟ چیزیت نشده؟
هیسونگ به چشم های پف کرده و بینی قرمز شده نیکی نگاهی انداخت و اروم دستاشو بالا برد تا به نیکی بفهمونه میخواد بلندش کنه.
+بغلت کنم؟
هیسونگ اروم سرشو به نشونه تایید تکون داد و نیکی سمتش خم شد و یه دستشو زیر زانوها و دست دیگشو دور کمر هیسونگ حلقه کرد و بلندش کرد و هیسونگ دستاشو دور گردن نیکی پیچید و بهش چسبید.
-چیزیم نشد دستم بهش خورد..
نیکی اروم هیسونگو روی کانتر نشونت و دستشو نوازش وار روی کمرش کشید و گوشه چشمش رو بوسید و دست هیسونگو نوازش کرد.
+خوبه که چیزیت نشده عزیزکم، اینجا بشین تا جمعش کنم هوم؟
هیسونگ نگاهشو با تردید به چشمای نیکی داد و اروم دستشو روی گونه پسر کشید و نیکی لبخند بی جونی بهش زد و پهلوهاش رو نوازش کرد و با کج کردن سرش کف دست هیسونگو بوسید
+زود جمعش میکنم میریم میخوابیم
هیسونگ اما دلش نمیخواست الان نیکی مشغول کار دیگه ای بشه و مشتی به شونه نیکی زد و با پاش به پهلوش کوبید و زیر لب غرید
-اول منو ببر توی اتاق نیشیمورا
نیکی هیسی از درد نقاط مختلف بدنش کشید و با حرف هیسونگ دستشو دور بدنش پیچید و اونو بلند کرد
+چرا میزنیم خب، باشه بریم اول تورو میخوابونم
هیسونگ نیشخندی از اینکه تونسته بود توجه نیکی رو به خودش جلب کنه روی لبهاش نشست ، دستاشو محکمتر دور گردن نیکی حلقه کرد و اروم گونشو به سینه نیکی مالید پ از پایین با چشمای پاپی طورش به فیس بهم ریخته پسر خیره موند.
نیکی اروم تن هیسونگ رو روی تخت گذاشت اما وقتی خواست عقب بره با تنگ تر شدن حلقه دست هیسونگ دور گردنش مواجه شد و سوالی بهش خیره شد ، هیسونگ تن نیکی رو به سمت خودش کشوند و با کج کردن بدنش نیکی رو روی تخت انداخت و پاهاشو دو طرف تن پسر قرار داد و روی شکمش نشست.
-از صداش ترسیدم
نیکی سوالی به هیسونگ نگاه کرد ، میدونست که پسر از اینجور چیزا نمیترسه و خنثی تر از این حرفاست، شاید داشت شیطنت میکرد؟ مطمئن نبود چون هیسونگ توی دعواهاشون هیچوقت ادم شیطونی نمیشد.
اروم دستاشو نوازش وار روی رونهای خوش فرم هیسونگ که به لطف شلوارکش لخت بود کشید ، یکی از دستاشو بالا اورد و گونهش رو نوازش کرد و انگشتشو زیر چشم هیسونگ کشید و هیسونگ سرش رو با رضایت سمت دست نیکی کج کرد و پاهاشو به پهلوهای نیکی فشرد.
نیکی با دیدن این رضایت کمی دستشو بالاتر برد و انگشتاشو از زیر شلوارک هیسونگ رد کرد و نوک انگشتاشو به شکلای مختلفی روی رون هیسونگ میکشید ، دست دیگهش رو از روی گونه هیسونگ سمت موهاش سر داد و با موهای نرم پسر بازی میکرد و اونارو کمی بهم ریخت.
هیسونگ از حس خوبی که این لمس ها بهش میداد کم کم روی بدن نیکی خم شد و روش دراز کشید و فاصله بدناشون رو به هیچ رسوند، سرشو بالا تر برد و بوسه کوتاهی زیر چونه نیکی زد ، نیکی تمام مدت به حرکات اروم و با احتیاط پسر خیره بود.
هیسونگ سرشو توی گردن نیکی فرو برد و بینیشو روی پوست نرمش کشید و بوی خوبش رو نفس کشید و دستاشو از زیر لباس نیکی سر داد روی شکم خوش تراش و عضلانی پسر زیرش و انگشتاشو روی اون میکشید.
نیکی نفس عمیقی از اینکار پسر کشید و سرشو پایین اورد تا بتونه چهرهش رو ببینه اما هیسونگ چنگی به شکمش زد و صورتشو بیشتر به گزدنش فشرد و زیر گوش نیکی زمزمه کرد
-تکون نخور
نیکی تکخندی زد و سرشو سمت مخالف چرخوند تا فضای بیشتری به پسرش بده ، با زبونش لبهاشو تر کرد و دو دستش رو نوازش وار روی کمر هیسونگ تا روی بوتش کشید و اونو کمی بالا تر کشید تا بیشتر توی بغلش قرار بگیره.
هیسونگ نوک زبونشو روی گردن نیکی کشید و مک خیسی به پوست سفیدش زد و با شنیدن هومی که از گلوی نیکی خارج شد ، مک محکمتری به همون نقطه زد و پرسروصدا گردن نیکی رو میبوسید و روش کیس مارک های دردناکی به جا میذاشت ، با به دندون کشیدن ترقوه نیکی، تونست صدای ناله بم پسر زیرش رو بشنوه و با رضایت همون نقطه رو مکید و سرش رو عقب برد و از عمد تنشو یین پاهای نیکی قرار داد و با قرار گرفتن بوتش روی برجستگی بین پاهای پسر، روی همون نقطه نشست و پایین لباس نیکی رو کشید.
نیکی متوجه خواستهی پسر شد و کمرشو بلند کرد و لباسشو از تنش خارج کرد و اونو به گوشه ای پرت کرد و تا خواست از جاش نیم خیز بشه دوباره پسر روی تنش خیمه زد و محکم نیپل نیکی رو به دندون کشید و صدای نالهش رو بالا برد.
+فاک..این قراره یه تنبیه باشه یا یه لطف بعد این فاصله؟
هیسونگ محکم نیپل نیکی رو مکید و بوتش رو بین پاهای نیکی به حرکت دراورد و خودشو به دیک نیکی فشار داد و با هربار بیشتر مکیدن نیپل سفت شدهی نیکی میتونست بزرگتر شدن دیکشو زیر خودش حس کنه و بی قرار تر از قبل خودشو روی نیکی حرکت میداد.
نیکی تنش گر گرفته بود و از لذتی که لبهای پسر و حرکت بوت خوش فرمش روی دیکش بهش میداد هر لحظه بیشتر از قبل تشنهی لمس کردنش میشد. نگاه خمار نیکی به آینه رو به روی تخت بود که از داخلش میتونست به خوبی قوسی که هربار هیسونگ به کمر ظریفش میده رو ببینه ، این صحنه باعث میشد دلش نخواد پوزیشنشون رو تغییر بده. اما دیگه بدنش داشت به جنبه میشد و قرار نبود صبر کنه تا هیسونگ خودش کارشو ادامه بده.
چنگ نرمی به موهای هیسونگ زد و سرش رو عقب داد و با دیدن لب های خیسش بوسه نرمی روشون کاشت و زبونش رو بین لبهای قلوه ایش لغزوند و هیسونگ زبون نیکی رو مکید و اونو بیشتر توی دهنش کشید و با زبونش باهاش بازی کرد.
نیکی لبه لباس هیسونگو گرفت و با مک صداداری از لب های پسر جدا شد و لباسش رو با یه دست از تنش جدا کرد و اونو به طرف دیگه ای پرت کرد. نیم خیز شد و هیسونگ رو روی پاهاش نشوند و با چنگ زدن پهلوهاش تنشو به خودش نزدیک کرد و سرش رو پایین برد و نیپل صورتی رنگ پسر رو لیسید و با نوک زبونش باهاش ور میرفت.
هیسونگ دستاشو روی شونه ها و موهای نیکی میکشید و هرازگاهی بهشون چنگ مینداخت و حرکت زبون نیکی روی نیپلای برجستهش باعث میشد زیر شکمش به هم بپیچه.
نیکی بدن پسر رو از خودش فاصله داد و اون رو روی تخت پشت به خودش نشوند ، دستشو دور شکمش حلقه کرد و تن ظریفشو از پشت به خودش چسبوند و کنار گوشش زمزمه کرد
+یکم خجالتت بدم پاپی؟
هیسونگ متوجه منظور نیکی نشده بود و فقط با عقب دادن پایین تنش بوتشو بین پاهای نیکی کشید و ناله کوتاهی سر داد و لبش رو گزید.
نیکی با گرفتن پهلوش تنش رو بلند کرد و شلوار و باکسر هیسونگ رو با دست ازادش از تنش خارج کرد و اونارو کنار انداخت و با دیدن دیک هارد شدهش نیشخندی زد و لاله گوشش رو گزید و مک خیسی بهش زد
+چرا انقدر ازم فاصله میگیری وقتی خودتم دلت براش تنگ میشه؟
هیسونگ با دیدن بدن لختش توی بغل نیکی از داخل آینه، پاهاشو جمع کرد تا کمتر بدنش مشخص بشه و نالون توی بغل نیکی وول خورد و سرشو توی گردنش برد و زیر گوشش نالید
-حقته تا بفهمی حرص من رو با اون پسره ی رومخ درنیاری نیکی، حالا هم انقدر منو منتظر نذار تا پشیمون نشدم
نیکی تکخندی زد و یه دستش رو زیر شکم هیسونگ قرار داد و دست دیگشو روی چونه پسر کشید ، دوتا انگشت وسطش رو از بین لبهای هیسونگ رد کرد و انگشتاشو روی زبون خیس پسر کشید و اونارو داخل دهنش دور زبونش حرکت میداد و هیسونگ با ولع انگشتاش رو مک میزد، طوری زبونشو بین اون انگشتا میکشید و میمکیدشون انگار که به جای انگشتای نیکی، دیکش بود که دهنشو پر کرده.
نیکی دست دیگش رو روی دیک خیس از پریکام هیسونگ میکشید و کلاهک دیکش رو به کف دستش میمالید و هیسونگ بی قرار توی بغلش وول میخورد و پایین تنشو بالا میداد تا بیشتر دست نیکی روی دیکش کشیده بشه.
نیکی با ضربه زدن به ته گلوی هیسونگ ، انگشتاشو از دهن پسر بیرون کشید و بدون اینکه بهش مهلت نفس کشیدن بده لباشو روی لبای نیمه باز هیسونگ کوبید و زبونشو توی دهنش هل داد. هیسونگ لباشو دور زبون نیکی حلقه کرده بود و سرش رو روی زبون اون حرکت میداد و مک های عمیقی به زبون نیکی که توی دهنش میچرخید میزد. نیکی دستش رو بین پاهای هیسونگ برد و با دست دیگهش پاهای پسر رو بالا کشید تا طوری روی تخت بشینه که به خوبی بوتش از داخل آینه مشخص بشه و به یکی از روناش چنگ زد و اونو توی شکمش جمع کرد تا دید بهتری به حفره پسر داشته باشه.
انگشتای خیسش رو روی حفره هیسونگ میمالوند و اونارو دورانی حرکت میداد و هیسونگ از شدت گرمایی که حفرش داشت خودشو به انگشتای نیکی فشار میداد تا سریع تر پرش کنن و چنگی به موهای نیکی زد و سرشو به گردن خودش فشرد
-آه نیکی لطفا…انجامش بده
+هوم؟ چیو انجام بدم پاپی؟
-پرم کن..با اون انگشت های لعنتیت پرم کن و برای دیکت امادم کن نیکیا
نیکی با شنیدن این حرف ها از زبون پسر خجالتیش، همزمان دو انگشتش رو با فشار وارد حفره نبض دارش کرد و وقتی گرمای داخلش رو روی انگشتاش حس کرد فاکی زیر لب گفت و بدون اینکه مکث کنه انگشتاشو داخل هیسونگ به حرکت دراورد و به دیواره های حفرش ضربه میزد و با دست دیگش بدن هیسونگ رو نگه داشته بود تا از جاش تکون نخوره.
هیسونگ از حس کشیدگی حفرهش پاهاشو سمت بالا اورده بود و از تخت فاصلهشون داده بود و به کمرش قوس میداد و خودش رو به انگشتای نیکی فشار میداد تا بتونه عمیق تر حسشون کنه و کنار گوش نیکی ناله هاشو ازاد میکرد.
نیکی چونه پسر رو گرفت و سرش رو به سمت آینه چرخوند تا بتونه خودش رو ببینه و با صدای بم شدهش لب زد
+نگاه کن پاپی، ببین چطور پاهات رو برام باز میکنی و توی بغلم میلرزی و با این حال بازم قبول نمیکنی باهام اشتی کنی
هیسونگ با دیدن اون وضعیت با شرم پاهاشو پایین اورد و اونارو به دست نیکی که از بین پاهاش رد شده بود چسبوند و چنگی به بازوی نیکی زد ، با حس پیچش زیاد زیر شکمش و قلقلکی که توی حفرهش حس کرد ناله بلندی سر داد و اسم همسرش رو صدا زد
+چی میخوای بامبی؟
-اونجا..فاک دقیقا همونجاست بیشتر میخوام نیکی..میخوام خودتو اونجا حس کنم
نیکی بوسه ای به گوشه چشم هیسونگ زد و انگشتاشو از حفره پسر بیرون کشید که باعث لرزش بدنش شد.
کمی ازش فاصله گرفت و شلوار و باکسر خودش رو دراورد و با گرفتن کمر هیسونگ اونو روی تخت خم کرد و بالا تنهش رو کامل رو تخت خوابوند.
سرش رو یین پاهای هیسونگ برد و لیسی به حفرهش زد و مک محکمی بهش زد و باعث شد پسر به خودش بلرزه و بوتش رو به لبای نیکی فشار بده.
اما نیکی سرش رو عقب کشید و اسپنکی به بوت سفید هیسونگ زد و روی زانوهاش ایستاد ، چنگی به لپای بوتش زد و دیک هاردش رو بین بوتش کشید و کلاهک خیس شده از پریکامش رو به حفره هیسونگ فشرد و به باز و بسته شدن حفرهش دور کلاهک دیکش خیره شد و لبش رو گزید.
چنگی به پهلوهای هیسونگ زد و با جلو دادن کمرش دیکش رو یک ضرب وارد حفره گرم هیسونگ کرد و هیسی کشید، هیسونگ چنگ محکمی به ملحفه زیر دستاش زد و گونهش رو به تخت مالوند و ناله بلندی از درد و لذتی که پر شدنش بهش داده بود سر داد و خودش رو دور نیکی منقبض کرد.
نیکی اسپنکی به بوتش زد و خودشو عقب کشید و ضربه محکمی به نقطه حساس پسر کوبید طوری که بدنش به سمت جلو پرت شد و با هق کوتاهی نالهش رو بیرون فرستاد.
نیکی به لذت به نیم رخ سرخ شده و چشم های خیس شدهی هیسونگ خیره شد و ضربه محکم دیگه ای رو داخل حفرهش کوبید و زیر لب از فشاری که دور دیکش بود غرید.
+کمتر خودت رو منقبض کن پاپی، اینجوری جفتمونو اذیت میکنی
هیسونگ بالا تنهش رو به تخت فشرد و قوس بیشتری به کمرش داد و خودش رو به دیک نیکی فشرد و معترضانه نالید
-فقط حرکت کن تا بهش عادت کنم و انقدر منو منتظر نذار نیشیمورا!
نیکی با این حرف ضربه محکمی داخل پسر کوبید و دیگه بدون اینکه بهش فرصت بده حتی نالههاش رو کامل ازاد کنه محکم و با سرعت زیادی داخل حفرهش میکوبید. هیسونگ به تخت چنگ میزد و هر لحظه قوس بیشتری به کمرش میداد و فاصله پاهاش رو بیشتر میکرد
نیکی وقتی دید هیسونگ به بدناشون از داخل آینه نگاه نمیکنه یه دستشو روی شکم پسر قرار داد و با دست دیگهش به موهاش چنگی زد و تنش رو بالا کشید تا روی زانوهاش بشینه و هیسونگ برای حفظ کردن تعادلش دستاشو بین پاهاش جلوی تنش روی تخت قرار داد و به کمرش قوس داده بود. نیکی گلوش رو چنگ زده بود و بالا تنهی پسر رو به خودش چسبونده بود و لبهاش رو روی لاله گوشش میکشید و ناله های بمش رو اونجا بیرون میفرستاد و هیسونگ به تخت چنگ میزد و از پوزیشن خجالتاوری که توش بود چشماشو میبست تا کمتر حرکت دیک نیکی رو داخل خودش از توی آینه ببینه.
هیسونگ سرش رو روی شونه نیکی انداخته بود و بین ناله هاش اسم نیکی رو صدا میزد و نیکی از این بی قراری پسر متوجه نزدیک شدنش بود و سریع تر از قبل روی نقطه حساسش ضربه میزد و وقتی منقبض شدن حفرهش رو دور خودش حس میکرد زیر شکمش بهم میپیچید.
سرش رو به سمت هیسونگ چرخوند و لبهای نیمه بازش رو عمیق بوسید و با صدای پاپ مانندی ازشون جدا شد و بعد از چند ضربه عمیق دیگه داخل هیسونگ با ناله بمی کام شد ، پسر با حس کردن مایع گرمی که پرش میکرد بدنش لرزید و وقتی نیکی زیر شکمش و دقیقا روی برامدگی شکمشو فشار داد با فشار کام شد و بدن خودش و تخت رو کثیف کرد.
نیکی بی حرکت مونده بود و زیر شکم پسر رو میمالید و با بوسه های نرمش روی صورت و گردنش سعی میکرد اون رو اروم کنه و کم کم تن هیسونگو به سمت خودش کشوند و روی تخت نشست و با بالا دادن کمر هیسونگ، از حفرهش خارج شد و با دیدن کامش که از حفره پسر با هربار باز و بسته شدنش بیرون میریخت لبش رو گزید و انگشتاشو روی حفره ملتهبش کشید و گودی کمرش رو بوسید و این باعث لرزش بدن هیسونگ شد.
-بهش دست نزن.. میخوای دوباره هورنیم کنی؟!
نیکی اروم خندید و تن هیسونگ رو انداخت روی پاهاش و پسر از درد پایین تنش هیسی کشید و پاهاشو توی شکمش جمع کرد و خودشو منقبض کرد تا بیرون ریختن کام نیکی از حفرهش رو کمتر حس کنه و به بدن داغ نیکی چسبید.
-بیا بریم حموم
نیکی اروم گوشه چشم پاپیش رو بوسید و سرشو به نشونه تایید تکون داد و با گرفتن بدن خستهش اونو بلند کرد و به سمت حموم بردش
+قول نمیدم اونجا هورنیت نکنم پاپی.
Lawrence.
Thanks for reading.