Lollipop P9
Yasaminسراسیمه وارد ایستگاه پلیس شد و به سمت دفتر جونگ به راه افتاد. همزمان با قتل خودش، قتل دیگری اتفاق افتاده بود و این تاییدیه و نشان دهندهی وجود مقلد بود.
در اتاق جونگ را به سرعت باز کرد و وارد آن اتاق شد. جونگ روی صندلی نشسته بود و به عکس دو مقتولی که توسط خودش و قاتل اصلی به قتل رسیده بودند، نگاه میکرد.
جونگ با دیدن پوند از جایش بلند شد و گفت.
- به موقع رسیدی، داشتم عکس های قربانی هارو نگاه میکردم. اینکه دونفر همزمان با هم در یک منطقه کشته شدهاند نشون میده واقعا پای دو تا قاتل در میونه.
- خبری از امضای مقلد هست؟
جونگ به یکی از عکس ها خیره شد و آن را به پوند نشان داد.
- آره، مقلد از خودش امضا به جا گذاشته!
پوند دست هایش را به کمرش میگیرد و هوف آرامی میکشد.
- دست و پنجه نرم کردن با دوتا قاتل اصلا آسون نیست.
جونگ سرش را به علامت تایید تکان میدهد و رو به پوند میگوید.
- بدون مظنون باید چه کار کنیم؟ هیچ شاهدی هم وجود نداره.
پوند روی صندلی نزدیک به جونگ مینشیند، دستش را روی شقیقهاش میگذارد و کمی آن را ماساژ میدهد.
- اثرانگشت یا همچین چیزی نداریم؟
- بچه های تیم تحقیقات هنوز هیچ چیزی رو اعلام نکردن.
پوند نفسش را آهسته بیرون داد و نگاهش را از عکسها گرفت.
- یعنی کارش تمیزه... بیش از حد تمیز.
جونگ سرش را تکان داد.
- دقیقا همینه که نگرانکنندهست.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تلفن جونگ لرزید. صدای زنگ در اتاق پخش شد. جونگ سریع تلفنش را برداشت.
- بله؟
چهرهاش در چند ثانیه تغییر کرد؛ از خونسردی به تمرکز. پوند مستقیم به او خیره شد.
- چی شده؟
جونگ گوشی را کمی از گوشش فاصله داد.
- گزارش جدید اومده. یک انگشتر سر صحنهی قتل پیدا شده.
پوند با سرعت از جایش بلند شد، به حدی که صندلی روی زمین افتاد و پوند از صدای برخورد صندلی به روی زمین چشم هایش را بست.
- منتظر چی هستی باید بریم!
صندلی را همانطور رها کرد و به سمت در اتاق رفت، در آن میان جونگ حتی زحمت بلند شدن را به خودش نداد، انگشتر متعلق به او بود. این دفعه کار اشتباهی از او سر زده بود، فکر میکرد همه چیز درست مانند اولین قتلش اتفاق بیافتد؛ او هرگز به این فکر نکرده بود که درست بعد از دومین قتلش قرار است گیر بیافتد.
سرش را پایین انداخت و با دستش محکم روی میز ضربه زد. هیچ چیز درست پیش نرفته بود و همین اعصابش را خورد میکرد.
پوند سر جایش ایستاد و به جونگ نگاه کرد، اصلا رفتار همیشگی اش را نداشت و همین پوند را به فکر فرو برد. اگر مقلدش جونگ باشد چه میشود؟ نمیدانست، تنها به این فکر میکرد که چرا جونگ همچین رفتاری از خودش بروز میدهد.
جونگ سرش را بلند کرد و رو به پوند تنها یک کلمه گفت.
- من آخر خطم...
با گفتن این حرف ناگهان در اتاق جونگ باز شد و چند پلیس وارد اتاق شدند.
- جونگ ارچن، به دلیل قتل دونفر بازداشتی، میتونی سکوت کنی، هر چیزی که بگی توی دادگاه برعلیه تو استفاده میشه.
پوند جا خورد، مقلدش جونگ بود؟ تنها دوستش؟ تنها کسی که پوند فکر میکرد میشناستش؟
انگار اشتباه میکرد، چون تنها دوستی که داشت را نشناخته بود.
به دستبند زدن دست های جونگ خیره شد، دستگیر شدن جونگ تازه اول راه بود و پوند از این بابت مطمئن بود!
.....
روی ویلچر نشسته بود و به روبهرویش خیره شده بود. حرکتی نمیکرد و حتی زحمت گشتن خانه را به خودش نداده بود.
فرار میکرد که دوباره گیر میافتاد؟ تحمل شکنجه روانی بیشتر را نداشت و فقط کافی بود تا پوند از او چیزی بخواهد تا انجامش دهد.
دیوار سفید رنگی که جلویش قرار داشت برایش مثل سنگ قبر بود. در اصل کل آن خانه را قبر خودش میدید. انگار تمام این مدت زنده به گور شده و الان در جهنم زندانی شده است!
با باز شدن در خانه فهمید که پوند برگشته است. چشم هایش را بست و تا زمانی که پوند به روبهرویش رسید، چشم هایش را باز نکرد.
پوند دقیقا بالای سرش بود، آرام روی زمین نشست و سرش را روی پای راست پووین گذاشت و شروع به حرف زدن کرد.
- چرا همیشه بدترین اتفاقات برای من میافته؟
پووین به پوند که مانند یک کودک شده بود نگاه کرد.
- چرا همیشه از هرکسی که خوشم میاد اینجوری میشه؟ مقلدی که تازه کار بود و مثل من کار هاش رو انجام میداد جونگ بود...
با شنیدن اسم جونگ، پووین به یاد آن عکسی که دیروز در خانه پیدا کرده بود میافتد. پوند چه میگفت؟ آن مرد هم قاتل بود؟
با خیس شدن شلوارش به خودش آمد، پوند گریه میکرد؟ درست بود، پوند گریه میکرد و همین باعث جا خوردن پووین شد؛ کسی که او را از لحاظ روانی شکسته بود داشت گریه میکرد و این تعجب برانگیز بود.
کسی که قدرت تکلم را از پووین گرفته بود، کسی که آسیب بدنی به او وارد کرده داشت گریه میکرد.
اما پووین دلش برای او میسوخت، نمیدانست چرا چنین حسی را نسبت به شکنجه گرش دارد اما از این حس لذت میبرد.
دستش را روی موهای پوند گذاشت و شروع به نوازش سرش کرد. پوند هیچ چیزی نگفت و اجازه داد نوازش سرش ادامه پیدا کند، از حس دست های پووین روی سرش خوشش میآمد و همین کافی بود تا پوند تصمیم دیگری بگیرد.
سرش را از روی پای پووین برداشت، حرکت دست پووین قطع شد و پوند بلند شد و روی بدن پووین خیمه زد.
فکش را با دست راستش گرفت، و با دست چپش موهایش را کنار زد. به پووین نزدیک شد و آرام لب هایش را روی لب هایش گذاشت.
چند لحظه همانطور ماندند، اما بعد از آن پوند شروع به مک زدن لب پایینی پووین کرد.
پووین همراهیاش نکرد اما عقب هم نکشید و این مسبب آن شد که بخاطر گازی که پوند از لب پایینیاش گرفت، پووین ارام دهانش را باز کند و اجازه بدهد تا زبان پوند وارد دهانش شود.
پووین نفس کم آورده بود ولی هرچقدر تقلا کرد، پوند میلی متری از او جدا نشد.
زبان پوند تمام دهانش را فتح میکرد و مکهای محکمی به زبان پووین میزد.
بالاخره پوند با دیدن تقلا های پووین از او جدا شد، و به محض جدا شدنشان، پووین اکسیژن را مهمان ریه هایش کرد.
باریکهای از آب دهان بینشان شکل گرفته بود و پوند و پووین را به یکدیگر متصل کرده بود.
پوند با پاک کردن دهان خودش با پشت دستش، ان باریکه را از بین برد و به حالت همیشگیاش برگشت.
- مزهی آبنبات میدی سگ کوچولو، بیا امتحان کنیم ببینیم چقدر میتونی این طعم رو نگه داری!
To be continued...