Lollipop P8

Lollipop P8

Yasamin


به خانه برگشتند، پووین هنوز هم خشکش زده بود؛ نه حرفی می‌زد نه تکانی می‌خورد و نه حتی فکر می‌کرد. هنوز در خاطرات امروزش مانده بود، فقط پلک می‌زد و نگاه بی احساسش را حواله پوند می‌کرد.


پوند به سمت آشپزخانه رفت، بی اهمیت پووین را تنها گذاشت و اجازه داد تا در وسط پذیرایی بایستد.


- برای شام چی درست کنم؟


اما پووین هیچ جوابی نداد، همراه ویلچر به هیچ جا نرفت و همان‌جا ماند. به دیوار سفید رنگ زل زده بود و خاطراتش را از سر می‌گذراند.


چه چیزی باعث شد تا مثل یک روانی به جان یک مرد بی گناه بی‌افتد و او را بکشد؟ البته می‌دانست که تقصیری ندارد و همه چیز جزء برنامه‌های پوند بوده است، اما باز هم آرام نمی‌گرفت.


از سرش چیزهای بسیاری عبور می‌کردند، اما در چهره‌اش هیچ کدام معلوم نبودند.


با خودش فکر می‌کرد، اگر تقصیر پوند بود پس چرا من چاقو را وارد بدنش کرده‌ام؟ من قاتل اصلی هستم نه پوند، پوند تنها کاری که کرد این بود که ما دونفر را تماشا کرد و لذت برد.


بالاخره تکانی به سرش می‌دهد و به آشپزخانه نگاه می‌کند، چطور پوند می‌توانست بعد از جدا کردن پوست از گوشت چیزی بخورد؟ پوند واقعا مریض بود و نیاز به کمک داشت، کمکی که قرار نبود به راحتی به دست بیاورد چون حتی خودش هم نمی‌خواست درمان شود.


پووین سرش را دوباره برگرداند و به دیوار سفید رنگ خیره شد. آن مرد زن و بچه داشت، نگران آنها بود، اگر آنها کسی را نمی‌داشتند چه؟ اگر تنها نان آور خانه‌یشان توسط پووین به قتل رسیده بود چه؟


چشم هایش را بست تا قطره های اشک از چشمش سرازیر نشوند، که بالاخره با صدای پوند از آن حالت بیرون آمد و چشم هایش را باز کرد.


- شام حاضره سگ کوچولو.


از آشپزخانه بیرون آمد و به پووین نزدیک شد، تمام بدن پووین مورمور شد، هنوز از پوند می‌ترسید و این ترسش عادی بود؛ پوند دقایقی قبل یک نفر را پوست کنده بود و تنها چیز مهم همین بود.


با رسیدن پوند به پووین، پوند دست هایش را روی دسته های ویلچر گذاشت و پووین را به سمت آشپزخانه برد.


پووین با دیدن یک بشقاب روی میز آشپزخانه بالاخره از افکارش بیرون آمد و به واقعیت جذب شد. سرش را چرخاند و درست کنار میز، روی زمین یک بشقاب دیگر دید.


پوند ایستاد و پووین را از روی ویلچر برداشت، روی زمین درست در کنار میز گذاشتش و رو به او گفت.


- شامت رو درست مثل یک سگ باهوش بخور، پووین.


پووین هیچ چیز نگفت، تنها دست هایش را جلو برد با انها غذا بخورد که پوند گفت.


- نه نه نه... با دهنت بخور.


پووین به اندازه کافی گرسنگی کشیده بود، برای همین سرش را پایین برد و آرام غذا را وارد دهانش کرد.


مثل یک سگ از غذایش می‌خورد و به جز صدای ملچ و ملوچ صدایی نمی‌آمد.


پوند به پووین خیره شد و کلمه‌ی «سگ خوب» را زمزمه کرد. عاشق مطیع بودنش شده بود و همین باعث می‌شد تا پوند فکر های بدتری برای اذیت کردنش در سر خود بپروراند.


.....


مرد با تمام توانش می‌دوید، اما در نهایت به کوچه‌ی بن بستی رسید. با تمام توانش فریاد زد.


- لطفا کمکم کنید!


اما خبری از کمک نبود.


مرد قد بلند به ابتدای کوچه رسید، قربانی جدیدش از دستش فرار کرده بود و این موضوع او را عصبانی می‌کرد.


ارام به سمتش رفت، قدم های بلند و آرامی برمی‌داشت و سایه‌ی بلندش روی تن مرد دیگر افتاد.


مرد خودش را به دیوار چسباند. نفس‌هایش بریده بریده از سینه‌اش بیرون می‌آمدند و پاهایش دیگر توان فرار نداشتند.


- خواهش می‌کنم... من هیچ کاری نکردم...


مرد قدبلند سرش را کمی کج کرد.


- همه همینو میگن.


صدایش آرام بود، آن‌قدر آرام که بیشتر شبیه نجوا به نظر می‌رسید.


مرد به اطراف نگاه کرد. دیوارهای بلند دو طرف کوچه راه فراری باقی نگذاشته بودند.


- پول می‌خوای؟ هرچی بخوای بهت میدم.


مرد قدبلند لبخند محوی زد.


- فکر می‌کنی مسئله پول باشه؟


یک قدم دیگر جلو رفت.


مرد قربانی ناگهان از کنارش رد شد و تلاش کرد فرار کند، اما دست سردی دور مچش قفل شد.


لحظه‌ای بعد به زمین افتاد، اشک از چشم‌هایش سرازیر شده بود.


- لطفا...


مرد قدبلند زانو زد و صورت قربانی را میان انگشت‌هایش گرفت.


چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ انگار داشت چیزی را در چهره‌اش جستجو می‌کرد.


بعد آهسته گفت.


- تو برای این نقش مناسبی.


روی کمر مرد قربانی نشست، لباسش را با چاقویش پاره کرد و شروع به کندن پوست کمرش کرد.


مرد قربانی فریاد می‌زد و درخواست کمک می‌کرد؛ اما جونگ همچنان به کارش ادامه داد.


در نهایت، بعد از کندن پوست از گوشت و به شکل بال در آوردن آنها، سر مرد را گرفت و گلویش را برید. در حین خونی شدن کف خیابان جونگ امضای خودش را روی آن بدن نهاد، همان s کوچک برای نشان دادن خودش به عنوان مقلد.


مرد جلوی چشم های جونگ جان داد و جونگ تنها خندید. خندید و از روی کمرش بلند شد و به جسم بی جان خیره شد؛ حالا تنها آویزان کردن آن مرد مانده بود و بعد از آن باید به عنوان کاراگاه وارد آنجا می‌شد تا همه چیز را تمام کند.


To be continued...

Report Page