Lollipop P7

Lollipop P7

Yasamin

چاقو از میان انگشت‌هایش سر خورد و با صدای کوتاهی روی زمین افتاد. پووین به دست‌هایش خیره ماند، خون همه‌جای دستش را پر کرده بود، حتی روی لباسش لکه های خون دیده می‌شد.


نفسش بند آمد، تعادلش را از دست داد و از روی ویلچر به پایین افتاد. صدای مرد کشته شده را در گوش هایش می‌شنید، و همین مسبب آن بود که بالا بیاورد.


تمام محتویات معده‌اش را بالا آورد. لب هایش تکان خوردند.


- من کسی رو نکشتم، من کسی رو نکشتم، همه‌اش تقصیر اونه... من قاتل نیستم!


بار آخر با صدای بلندتری فریاد زد، که همین مسبب آن شد تصویر وارد شدن چاقو به بدن مرد توسط خودش جلوی چشم هایش بیاید.


نفس‌هایش کوتاه و بریده شدند. هوا وارد ریه‌هایش نمی‌شد. قفسه سینه‌اش می‌سوخت. اشک از چشم‌هایش سرازیر شد و سرش را با هر دو دستش گرفت.


- من نکشتمش!


دست هایش را از سرش برداشت، خیسی خون را روی موهایش احساس می‌کرد، هنوز خون روی دست‌هایش بود.


با وحشت شروع به مالیدن دست‌هایش به لباسش کرد، انگار می‌توانست آن لکه‌ها را پاک کند، اما خون پاک نمی‌شد.


هرچه بیشتر دست‌هایش را می‌سابید، بیشتر احساس می‌کرد رنگ قرمز روی پوستش فرو می‌رود. هق‌هق‌کنان سرش را تکان داد.


- من قاتل نیستم...


پوند با لذت به اثری که خلق کرده بود نگاه می‌کرد، پووین در آن حالت خیلی رقت انگیز دیده می‌شد و همین مسبب خوشحالی‌اش بود.


به سمت پووین رفت و کنارش روی زمین نشست، به محتویات بالا آمده از معده‌ی پووین نگاه کرد؛ فقط آب بالا آورده بود.


دستش را روی شانه‌ی لرزان پووین گذاشت و لبخند زد.


- بهت گفتم... من رو برگردون به خونه!


لبخند از روی صورت پوند محو شد، پووین با چه اجازه‌ای به او دستور می‌داد.


دستش را از شانه‌ی پووین برداشت و فکش را محکم گرفت و به سمت خودش چرخاند.


- فکر نمی‌کنم بهت اجازه داده باشم که بهم دستور بدی.


پووین دست های لرزانش را بالا اورد و روی دست قوی پوند گذاشت. فشار دست پوند از روی فکش برداشته شد و پووین تنها یک جمله گفت.


- تو من رو به یک قاتل تبدیل کردی، این برات کافی نیست؟


- فکر نمی‌کنم سگ ها اجازه حرف زدن داشته باشن!


بعد از این جمله، دستش را از بین دست های خون الود پووین بیرون کشید. با دستمالی که در جیب شلوارش بود دستش را تمیز کرد و سایه‌ی عظیم خودش را روی پووین انداخت.


با پا به پهلوی پووین ضربه وارد کرد که باعث شد روی زمین بیافتد.


با دستش موهایش را بالا داد، و شروع به کتک زدن پووین کرد؛ محکم با پایش تمام نقاط بدنش را هدف می‌گرفت و به او ضربه می‌زد.


- یک سگ خوب، باید صدای یک سگ رو در بیاره! زودباش سگ کوچولو، برام صدای اصلیت رو نمایان کن.


اما هیچ خبری از صحبت کردن پووین نبود، بدنش از زور ضربه ها بی حس شده بود ولی هنوز به حرف پوند گوش نداده بود، فقط دلش می‌خواست تا کمی بخوابه و استراحت کنه.


لرزش بدن پووین از وقتی زیر لگد های محکم پوند قرار گرفته بود، بیشتر شده بود و همین مسبب این شد تا بخواد بالا بیاره، اما تا می‌خواست این کار را انجام بدهد سنگینی‌ای روی گلویش احساس کرد.


- تا صدات رو نشنوم ولت نمی‌کنم، زود باش!


فشار پای پوند هر لحظه روی گلویش بیشتر می‌شد و همین باعث آن شد که پووین با صدای آرامی ناله کند.


- هاپ... هاپ... هاپ...


و بالاخره بعد از این کلمه، فشار پای پوند از روی پووین برداشته شد. خونی که چشم هایش را گرفته بود کم کم کمرنگ شد و پوند به بالا اوردن مجدد پووین خیره شد.


تمام بدنش می‌لرزید و همین باعث شد تا پوند بخواهد کمکش کند.


دستش را روی موهای آغشته شده به استفراغ پووین گذاشت و کمی نوازشش کرد.


به چشم های درخشان و خیسش زل زد و دست هایش را زیر زانو هایش و پشت گردنش گذاشت. پووین را از روی زمین بلند کرد و روی ویلچرش گذاشت.


موهایش را کنار زد و به چهره‌ای که رنگش پریده بود نگاه کرد. پووین چشم هایش روی دست هایش قفل شده بودند و همین مسبب آن بود که پوند بفهمد در ذهنش چه می‌گذرد؛ پووین هنوز نتوانسته بود قتل را درک کند.


- اون یک خانواده داشت!


با بی‌حالی تمام این را گفت و به مرد مرده نگاهی انداخت.


- تو من رو قاتل کسی کردی که خودش... زندگی داشت!


دوباره به دست هایش زل زد، نگاهش طوری بود که انگار می‌خواست دست های خون آلودش را قطع کند.


پوند به پووین نگاهی کرد، این بازی از چیزی که فکرش را می‌کرد بهتر جلو رفته بود، همه چیز به نفع او بود، تنها مشکل وجود داشتن قاتلی دیگر بود، قاتلی که اگر پوند نبود چیزی برای گفتن نداشت!


- دلت می‌خواد فرشته شدنش رو ببینی؟


پووین فقط به زمین خیره شد. نفس عمیقی کشید و تنها یک کلمه گفت.


- هاپ...


پس بالاخره همه چیز همان‌طوری شده بود که پوند می‌خواست، یک سگ مطیع و یک قربانی جدید. به سمت مرد رفت، زنجیر هایش را باز کرد و جسدش را روی زمین انداخت.


دکمه های پیراهن مرد میانسال را باز کرد و از تنش درآورد. کمربندش را باز کرد. شلوار پاره شده‌اش را پایین کشید.


آلت تناسلی مرد از بدنش جدا شده بود، آن جسم را برداشت و یک گوشه گذاشت، انگار قرار بود بعدا به آن رسیدگی کند.


بدن مرد را از پشت کرد، از جایش بلند شد و به سمت میز کارش رفت. جلوی چشم های خشک شده‌ی پووین چاقویی را انتخاب کرد و به سمت بدن مرد رفت.


روی بدنش نشست، و با حرکات ظریف دست پوست آن مرد را از گوشتش جدا می‌کرد.


قرار بود آن مرد بال هایی زیبا در آورد که همین مسبب آن شد که پووین دوباره دلش بخواهد بالا بیاورد. اما مسئله اینجا بود که معده‌اش خالی تر از ان بود که بخواهد بالا بیاورد.


آب دهانش را به آرامی قورت داد و سعی کرد نگاهش را از پوند و مرد بگیرد، اما هر بار که چاقو روی بدن مرد حرکت می‌کرد و خون بالا می‌آمد توجهش جلب می‌شد.


پوند می‌خندید، و این دفعه واقعا خوشحال بود. پس آدم کشتن انقدر او را ارام می‌کرد؟


با برداشته شدن پوست مرد از بدنش، پووین لحظه‌ای به فکر فرو رفت. قرار بود او به جای آن مرد جان بدهد، اما طبق خواسته پوند این اتفاق نیفتاده بود.


لحظه‌ای خودش را به جای ان مرد دید، آن مرد اگر هنوز زنده بود درد طاقت فرسایی را متحمل می‌شد، پس شاید پووین به او لطف کرده بود.


با تمام شدن کار پوند، پووین به خودش آمد. در سکوت منتظر پوند ماند. تمام کار هایش را زیر نظر گرفته بود.


طوری که چاقو را در دستش گرفته بود، طرز تمیز کردن چاقویش و حتی بلند شدنش را نگاه کرد و تنها یک چیز فهمید، پوند قطعا وسواس داشت.


پوند از سرجایش بلند شد، چاقو را روی زمین انداخت و به پووین نگاه کرد. نگاهی سرد، به طوری که پووین دیگر مطمئن نبود که آن لبخند را روی چهره‌اش دیده یا فقط توهم زده بود.


پوند به سمت پووین رفت، اما پووین هیچ کاری نکرد، نه عقب رفت نه ترسید، و نه حتی دفاعی از خودش نشان داد.


پوند به او که رسید، دستش را دور فکش قفل کرد، صورت پووین را بالا آورد، و در یک حرکت ناگهانی لب هایش را روی لب های انسانی که لقب سگ را داشت گذاشت.


To be continued...

Report Page