Lollipop P6
Yasaminبا به حرکت افتادن ویلچر، حالت تهوع پووین هم بیشتر شد. پوند داشت او را به زیرزمین برمیگرداند و همین مسبب حال بدش بود.
با رسیدن به زیرزمین و بستن و قفل کردن در، پوند پووین را جلوتر برد، انقدر جلو که پووین به وضوح مردی میان سال را در آنجا دید.
نفسش بند آمد و ضربان قلبش را در گوش هایش شنید. آن مرد آنجا چه میکرد؟ او هم قربانی بود؟ یا شاید از دوست های پوند بود، اما این نمیتوانست درست باشد؛ چون آن مرد با زنجیر به صندلی بسته شده بود.
قطعا او هم گرفتار پوند شده بود، اما الان فقط یک چیز را نمیفهمید آن هم این بود که چرا پوند به او گفته بود بازی جدیدی برای تو دارم.
آن مرد و پووین هر دو اسباب بازی پوند بودند، پس چطور میشد؟ پوند چه چیزی را در سرش میپرورانید که اینگونه شده بود؟
سرش را بلند کرد و به پوند نگاه کرد، لبخندی زده بود و ویلچر را جلو میبرد. به نزدیکی مرد میانسال که رسید، ایستاد.
بالای سر مرد رفت و ارام در گوشش زمزمه کرد.
- وقت بیدار شدنه!
بعد از ان به پووین زل زد و تنها یک جمله گفت.
- سگ خوبی باش و به حرفم گوش بده.
پووین لبخندی زد و چشم هایش را بست، با شنیدن صدای نالهای ضعیفی از کنارش دوباره چشم هایش را باز کرد و لبخندش محو شد.
مرد میانسال به هوش آمده بود و الان چشم هایش بین پوند و پووین در حال گردش بود.
- میبینم که بیدار شدی، یادته بهم چی گفتی مگه نه؟
مرد با ترس به پوند زل زد، آن دو در گی بار همدیگر را ملاقات کرده بودند و مرد میانسال از پوند درخواست کرده بود تا برایش ساک بزند، اما پوند با جملهای که گفته بود مرد را گول زد تا به خانهاش بیاید.
«تو خونهی من فضای بیشتری برای این کار هاست، دوست داری بریم اونجا؟»
این جمله پوند بود که با آن مرد بیچاره را بازی داده بود.
- هنوزم دوست داری برات ساک بزنم؟
در همین حین که این را گفت، از روی زمین بلند شد و به سمت دیگر زیرزمین رفت، یک میز آنجا قرار داشت که پایینش کشو های متعددی قرار گرفته بود.
از یکی از کشو ها چیزی را برداشت و به سمت دونفر دیگر برگشت. چاقوی بزرگی بین دستش بود، انگار قرار بود با آن یکی از دونفر را بکشد.
- لطفا... لطفا اجازه بده من برم...
- نمیشه که پیرمرد! بازیمون تازه شروع شده.
به سمت پووین و مرد برگشت و چاقو را کنارش روی زمین گذاشت.
- پووین اون رو بکش و من بهت هرچیزی که میخوای رو میدم.
مرد و پووین هر دو خشکشان زد.
- چرا میخوای منو بکشی، من که کاری باهات نکردم!
- چسبوندن دیک کثیفت به من چیز خاصی نبود؟
مرد ساکت میشود، اما دهانش باز میماند، انگار میخواست چیزی را بگوید که توانش را نداشت.
پوند از روی زمین برخواست، به سمت مرد رفت و دستش را روی دیکش گذاشت، کمی آن دیک را مالید و راست شدن و خیس شدنش را از زیر همان شلوار هم احساس کرد.
- حتی وقتی تو این موقعیتی راست میکنی؟ چقدر چندش!
بعد از گفتن این جمله، چاقوی بین انگشت هایش را به سرعت پایین آورد و قطع شدن عضو مرد را از بدنش به وضوح دید.
مرد از شدت درد فریاد بلندی کشید، درد زیادی را در پایین تنهاش حس میکرد و شلوارش با رنگ قرمز نقاشی میشد.
- لطفا... ولم کن! من زن و بچه... دارم.
- زن و بچه داری؟ بعد توی گی بار دنبال کسی میگردی؟ خیلی حال بهم زنی!
- ولش کن، تو داری زیاده روی میکنی!
با شنیدن صدای پووین از پشت سرش دست از تحقیر کردن مرد برداشت و به سمت پووین چرخید.
- میبینم که سگ قشنگم داره زبون درازی میکنه!
کمی مکث میکند و بعد از آن ادامه میدهد.
- نظرت چیه تو بکشیش؟
- تو روانیای!
پوند خندید، بلند و واضح، انگار پووین جوکی گفته بود. ترکیب صدای نالهی مرد با خندهی پوند عجیب بود، انگار پووین یک فیلم سینمایی را تماشا میکرد.
- خب نظرت چیه؟ اگه نکشیش، منم تو رو میکشم!
پووین خشکش میزند، اما ثانیهای بعد ایدهای به سرش میزند، این بهترین موقعیت برای فرار کردن بود؛ اگر دستش به چاقو میرسید میتوانست ان مرد را هم ازاد کند.
- خب نظرت چیه؟ یکیتون زنده میمونه یا هردوتون میمیرید!
پووین سرش را پایین انداخت، نمیخواست که پوند لبخند روی صورتش را ببیند برای همین فقط گفت.
- انجامش... میدم.
پوند به پووین نزدیک شد، دستش را گرفت و چاقو را همان میان جا داد. اما قبل از اینکه بتواند خودش را کنار بکشد پووین با ته ماندهی زورش به پوند حمله کرد.
پوند خودش را به سرعت عقب کشید، اما باز هم زخمی روی گونهاش پدیدار شد.
- پس برای همین قبول کردی؟ فکر میکنی من به این راحتی میمیرم؟ بذار یادت بدم چطوری یک نفر رو میکشی!
به سمت پووین رفت، پووین کاملا خشکش زده بود؛ انگار دیگر نمیدانست کجاست و چه کاری میکند.
پوند دستش را گرفت، چاقو را محکم گرفت و پووین را به جلو هل داد.
چاقو به بدن مرد برخورد کرد و کم کم با فشار دست پوند، وارد شکمش شد.
پووین لحظهای خشکش زد، مرد خون بالا میآورد و چاقو در بدنش مانده بود. به سرعت دستش را از دست پوند بیرون کشید و فقط یک چیزی گفت.
- من یکی رو کشتم!
- هنوز نمرده...
حال پوند چاقو را از بدن مرد بیرون کشید، به پووین نگاه کرد و دستش را گرفت. چاقو را دوباره در دست پووین قرار داد و در نهایت دوباره به بدن مرد ضربهای وارد کرد.
خون بیشتری بیرون ریخت و این بار دست های هر دوی آنها رنگ خون به خود گرفت.
مرد از شدت ناتوانی جیغ کشید و بی حال شد.
پوند دوباره چاقو را به همراه دست پووین از بدن مرد درآورد.
- بقیش با خودت، قاتل کوچولوی من!
با شنیدن این جمله، اشک در چشم های پووین حلقه زد و تنها کاری که کرد این بود که چاقو را برای بار های بیشتر وارد بدن مرد کرد.
جیغ میکشید و ضربه های عمیقی وارد بدن مرد کرد.
با قرار گرفتن دست پوند روی پیشانی اش ناگهان از حرکت ایستاد. چاقو را روی زمین انداخت و شروع به گریه کرد.
در آن میان تنها یک جمله گفت.
- ازت متنفرم!
- میدونم سگ کوچولو، میدونم.
- من... رو برگردون... به خونه!
پوند به چهرهی قرمز شدهی پووین نگاه کرد، انگار توانسته بود خواستهاش را به سرانجام برساند، پووین واقعا به سگ حرف گوش کنی تبدیل شده بود!
To be continued...