Lollipop P5

Lollipop P5

Yasamin


پووین کشان کشان خودش را به ویلچر رساند، به سختی تلاش می‌کند روی آن بنشیند، اما چرخ های ویلچر عقب می‌روند.


هوف آرامی می‌کشد و ایده‌ای به سرش می‌زند، اگر ویلچر به دیوار چسبیده باشد دیگر عقب نمی‌رفت تا اذیتش کند. روی زمین خزید و با دست هایش ویلچر را به عقب هل داد.


این کار را تا جایی که ویلچر به دیوار اتاق نشیمن برخورد کرد انجام داد و حال رو به روی ویلچر روی زمین نشسته بود.


از دست هایش کمک گرفت، پاهای باند پیچی شده‌اش در این مورد کمکی به او نمی‌کردند. تمام زورش را زد و توسط دست هایش از روی زمین بلند شد.


تلاش کرد تا روی ویلچر بنشیند اما تلاشش ناکام ماند. برای بار دوم سعی کرد روی ویلچر بنشیند اما باز هم نتوانست. از راه دیگری استفاده کرد، این بار دست هایش را روی صندلی ویلچر گذاشت و به سختی و کمی به کمک استخوان های شکسته‌اش سر پا شد.


باسنش را به سختی جلو برد و با کمک انگشت های پاهایش وزنش را روی دست هایش انداخت.


دست هایش می‌لرزیدند و توانایی کمک بیشتری را نداشتند، اما باز هم از آنها استفاده کرد و بالاخره باسنش را روی صندلی ویلچر گذاشت.


حال که روی ویلچر بود، سرش را به دیوار تکیه داد و نفس های کوتاه و سریعی کشید؛ نمی‌توانست دست هایش را حس کند، اما آن بی حسی شبیه بی حس بودن پاهایش نبود. پاهایش درکی از حس نداشتند اما دست هایش تکان می‌خوردند و بی وقفه می‌لرزیدند.


با کمک دست هایش پاهایش را روی پدال های پایین ویلچر قرار داد و آماده برای حرکت کردن شد.


از همان اتاق نشیمن شروع به گشتن کرد، قطعا کلید خانه در آنجا بود، اول از همه به سمت میز و کشوی میز رفت.


در کشو چیز های زیادی وجود نداشت، چند قطعه عکس از رباینده‌اش، به همراه یک فندک آنجا بود.


عکس ها را با شوق خاصی از کشو در آورد. در اولین عکس، قاتل در کنار دریا ایستاده بود. دومین عکس یک نفر دیگر را هم به همراه داشت، قطعا دوستش بود، چون درون عکس بسیار صمیمی به‌نظر می‌رسیدند.


پایین عکس دوتا امضا وجود داشت، پوند ناراویت و جونگ آرچن، هر کدامشان روی خودشان امضا گذاشته بودند، و این معلوم می‌کرد که اسم آن قاتل پوند است.


عکس بعدی را چک کرد، پوند درست در بیرون خانه و فضای بیرونی ایستاده بود و در حیاط گیاهی را می‌کاشت.


عکس آخر از همه جالب تر بود، پوند در کنار دختری ایستاده بود و می‌خندید، خنده‌اش باعث شد پووین لحظه‌ای فراموش کند که او یک قاتل است و مسبب آن شد تا خودش هم لبخند بزند.


با نگاه کردن به چهره‌ی دختر، خوشحالی را به وضوح در او می‌دید. لبخند هر دوی آنها بسیار واقعی بود، آنقدر واقعی که پووین لحظه شک کرد که فرد درون عکس پوند است یا نه.


عکس ها را دوباره سر جایش قرار داد و فندک را برداشت و در جیبش گذاشت. قبل از آن که در کشو را ببندد لحظه‌ای به عکس اخر خیره شد، احمقانه بود اما دلش می‌خواست آن لبخند واقعی را روی چهره‌ی رباینده‌اش ببیند.


کشو را بست و با ویلچرش از آنجا دور شد، وارد آشپزخانه شد. خبری از چیز تیزی نبود، تنها چیز هایی که می‌شد آنجا پیدا کرد مواد خوراکی و ظرف و ظروف بود.


کابینت های پایین و کشو های اشپزخانه را گشت اما هیچ چیز تیز یا کلیدی وجود نداشت.


پوند فکر همه جا را کرده بود و این پووین را ناراحت می‌کرد، چون نمی‌توانست با این شرایط فرار کند.


از آشپزخانه بیرون آمد که با دیدن آینه قدی و جاکلیدی کنارش خشکش زد.


روی جاکلیدی یک کلید قرار گرفته بود و همین کورسوی نور امید را به پووین هدیه می‌داد. به سمت آینه رفت، برای برداشتن کلید نیاز بود که از روی ویلچر پایین بیاید، اما این مورد غیر ممکن بود.


حال می‌بایست با چیزی کلید را پایین بیاورد، به اطرافش نگاه کرد و هیچ چیزی را ندید، به آشپزخانه برگشت و داخل کشو ها به دنبال ملاقه گشت.


درنهایت یک ملاقه پیدا کرد، ان را برداشت و دوباره به سمت آینه رفت. با تمام زورش به کلید ضربه می‌زد و دستش را تا جایی که می‌توانست بالا می‌برد.


بالاخره با ضربه‌ی ملاقه، کلید روی پاهای پووین افتاد. با خوشحالی به آن نگاه کرد، راه فرارش بسیار هموار شده بود و به راحتی با آن کلید می‌توانست فرار کند.


با عجله چرخ های ویلچر را چرخاند و به سمت در رفت، در دو قدمی در بود، کلید را وارد قفل کرد، اما هر چه چرخاند در باز نشد.


کلید را از سوراخ در درآورد و به آن نگاه کرد، کلید را برعکس کرد و دوباره تلاش کرد تا در را باز کند، اما به هیچ نتیجه‌ی خوش آیندی نرسید.


از شدت ناراحتی شروع به گریه کرد. احمقانه بود، بسیار احمقانه، با خودش چه فکری می‌کرد که این کار را انجام داد، قطعا کسی که تمام لوازم تیز را از او دور کرده می‌خواهد کلید در را جا بگذارد؟


اشک می‌ریخت و با دست هایی لرزان کلید را از درون قفل در آورد.


اگر پوند می‌فهمید کلید را برداشته چه کاری با او می‌کرد؟ قطعا پووین را می‌کشت و همین موضوع ذهن پووین را درگیر کرده بود.


به اشک هایش پایان داد و به سرعت به سمت آینه برگشت، اما با دیدن انعکاس در مشکی رنگ که آن گوشه قرار گرفته بود به سمت در چرخید.


کلید قطعا برای آن بود و همین موجب خوشحالی دوباره اش شد.


- شاید اونجا راه خروجم از اینجا باشه.


به سمت در مشکی می‌رود و بعد از نفس عمیق و بلندی که سکوت خانه را شکست، کلید را جلو برد، قفل را لمس کرد و در با صدای کوتاهی باز شد.


داخل اتاق خیلی تاریک به نظر می‌رسید، پس جلوتر رفت. منتظر موند تا چشم هاش به تاریکی عادت کنن و بعد از پیدا کردن پریز لامپ رو روشن کرد.


چند باری پلک زد تا همه چیز رو واضح تر ببینه و بعد از اون وسط اتاق رفت. توی پارکینگ بود، ماشین پوند وسط پارکینگ پارک شده بود و کلید باز شدن در زیاد ازش فاصله نداشت.


به سرعت خودش رو به کلید در رسوند، روی آن زد و کم کم نور آفتاب صورتش رو نوازش کرد. لبخندی از ته دلش زد، بالاخره آزاد شده بود.


اما ناگهان با دیدن کفش هایی که به سمت در می‌اومدن لبخند روی صورتش محو شد. در پارکینگ بالاخره کامل باز شد، اما پووین با دیدن چهره‌ی پوند خشکش زد، انگار که سند مرگ خودش رو امضا کرده بود.


- چطوری... فهمیدی؟


این بار پوند لبخند می‌زند.


- من همیشه به تمام احتمالات فکر می‌کنم.


پووین با لب های لرزان به پوند نگاه کرد.


- لطفا... لطفا من... رو... نکش!


پوند به سمتش اومد، صورتش را جلوی گوش پووین برد و تنها یک جمله گفت.


- کشتن؟ نه سگ کوچولو، تازه قراره باهمدیگه بازی کنیم!


پووین با شنیدن این حرف درست در کنار گوشش موهای تنش سیخ شد، منظور پوند از بازی رو نمی‌فهمید و همین مسبب ترس بیشترش می‌شد.


فقط امیدوار بود که از این خونه زنده بیرون بیاد، به هر قیمتی که شده!


To be continued...

Report Page