Lollipop P4

Lollipop P4

Yasamin


دوباره شروع به سابیدن فلز ها روی همدیگر کرد. قلاده داشت شل تر میشد و همین پووین را امیدوار می‌کرد.


صدای گوش خراش برخورد آهن ها به یک‌دیگر باعث میشد تا بخواهد بیخیال کارش شود؛ اما معلوم نبود که چه وقت فرصت دوباره پیدا می‌کند.


با صدای تق ارامی که فلز قلاده کرد، متوجه شد که می‌تواند از چنگال شیطان فرار کند.


قلاده را از دور گردنش برداشت و به روی زمین انداخت، احساس می‌کرد حالا می‌تواند نفس بکشد.


تمام گردنش می‌سوخت، زخم های کوچک و بزرگ روی گردنش دیده میشد، اما این اخرین موضوع مهم برای او بود.


گردنش را با دست راستش لمس کرد، خون، دستش را نقاشی کرد و پووین با اخم به دست خونی اش نگاه کرد.


خودش را روی زمین انداخت و با دست های بی جانش، خودش را روی زمین کشید.


می‌خزید و جلو می‌رفت، بالاخره از در اتاق رد شد اما با دیدن پله ها متوجه شد که در طبقه دوم است.


پاهایش درد می‌کردند و نمی‌توانست به راحتی روی زمین بخزد. به سختی خودش را به پله ها رساند، حالا می‌بایست از آن طبقه پایین می‌آمد.


هر طوری که می‌خواست پایین برود، اذیت میشد. بیخیال شد و همان گوشه نشست، به امید اینکه پوند دیگر به آنجا نیاید و در نهایت به راحتی فرار کند.


.....


پوند دقیقا در جلوی کوچه‌ای که جونگ اسمش را اورده بود ایستاد. می‌دانست آمدن به اینجا هیچ نتیجه‌ای ندارد اما باز هم آمده بود.


به ساعتش نگاه کرد، چند ساعت قبل یک نفر در همانجا ربوده شده بود.


به این قضیه فکر کرد، امکان داشت به او شک کرده باشند و دروغی بزرگ برای به دام انداختنش ساخته بودند. شاید هم مقلد از قصد این‌کار را کرده بود.


درنهایت به یک نتیجه رسید، آمدن به آنجا احمقانه بود، پس باید بدون جلب توجهی از آنجا می رفت.


پایش را روی پدال گاز گذاشت و با عوض کردن دنده از آنجا دور شد.


به سمت خانه می‌رفت؟ نمی‌دانست! فقط می‌دانست که کار اشتباهی کرده و قطعا به‌خاطر این اشتباه گیر می‌افتد.


.....


ساعتی گذشت و پووین هنوز همان‌جای اولش نشسته بود. پاهایش به شدت درد می‌کردند و مثل دو تکه گوشت فقط به بدنش آویزان بودند.


با شنیدن صدای ماشین فهمید وقتش برای فرار را از دست داده. خودش را عقب کشید و به داخل اتاق برگشت.


با شنیدن صدای در خانه که باز و بسته شد، فهمید همه چیز تمام است. شروع به گریه کرد، بیش از حد رقت انگیز به نظر می‌آمد.


صدای پله ها بلند شد، پوند داشت از پله ها بالا می‌آمد، پووین بیشتر به عقب رفت، تا جایی که یک تکه سابیده شده‌ی اهن وارد دستش شد و اخی گفت.


در اتاق بالاخره باز شد و پیکر پوند نمایان. به همدیگر نگاه کردند، پووین می‌خواست چیزی بگوید اما نمی‌توانست. دهانش چند باری باز و بسته شد اما اتفاقی نیفتاد و چیزی گفته نشد.


اما به جای او پوند شروع به حرف زدن کرد.


- می‌بینم که تونستی خودت رو از دست قلاده‌ات رها کنی.


- من... من متاسفم... دیگه فرار نمی‌کنم، قول میدم.


پوند خندید و به سقف اتاق خیره شد.


- اشکالی نداره.


پووین گریه‌اش بند امد، نمی‌دانست باید باور کند یا نه، اما هرچه بود فعلا از مرگ نجات یافته بود، یا شاید بیشتر به سمت مرگ قدم برداشته بود.


پوند به سمت پووین رفت، بدون هیچ مقدمه‌ای یک دستش را زیر سرش و دست دیگرش را زیر زانو های پووین گذاشت و بغلش کرد.


از اتاق بیرون آمد و به طبقه‌ی پایین رفت، پووین در این هنگام خودش را بیشتر به پوند می‌چسباند و گریه می‌کرد، شاید این کار ها می‌توانست نجاتش دهد، شاید هم نه.


به طبقه‌ی پایین که رسید، پووین را مانند عروسکی روی مبل گذاشت.


- همین‌جا بمون تا برگردم.


پووین سرش را تکان می‌دهد و پوند از او دور می‌شود. به آشپزخانه می‌رود و دقایقی بعد همراه با یک ویلچر وارد اتاق نشیمن می‌شود.


- دوستش داری؟


چشم های پووین لحظه‌ای می‌درخشد، با آن ویلچر می‌توانست راحت تر فرار کند.


- مم...ممنونم.


پووین کوتاه حرف می‌زند و به پوند نگاه می‌کند. صدای چکه کردن آب به روی سطحی صاف به گوشش می‌رسید. حتما حمام در ان طبقه قرار داشت.


- ولی باید یک کاری انجام بدی.


سکوت بینشان با حرف پوند شکست و پووین به لب های پوند خیره شد تا بفهمد چه کاری از او می‌خواهد.


- سگ من باش!


پوند بدون هیچ تردید یا لرزش صدایی این رو گفت و با لبخندی آرام منتظر جواب پووین شد.


- چ... چی؟


- اگه ویلچر رو می‌خوای باید سگ خوبی باشی...


نفس عمیقی کشید و ادامه داد.


- صدای سگ در بیار و مثل یک سگ خوب چهار دست و پا راه برو.


- من عمرا این کار رو بکنم!


پووین بلند فریاد زد و سعی کرد لرزش بدنش رو متوقف کنه، اما متاسفانه پوند اون لرزش های کوچک رو دید.


پوند قدمی به سمت پووین برداشت. موهای قهوه‌ای رنگ پسر رو توی دستش گرفت و پووین رو از روی مبل به روی زمین انداخت.


- قبلا هم گفتم باید برای زنده موندنت تلاش کنی!


پووین به ناچار روی زمین نشست، با پاهای شکسته اش نمی‌توانست چهار دست و پا حرکت کند؛ پس فقط خزید روی زمین و همان‌جا نشست.


اگر قرار بود ویلچر را به دست بیاورد ارزشش را داشت که مثل یک سگ رفتار کند.


به پوند خیره شد و با صدای آرام و لرزانی گفت.


- هاپ... هاپ... هاپ...


پوند خندید، دیدن پووین در این زاویه از چیز های موردعلاقه‌اش بود و باعث می‌شد تا سفت شدن پایین تنه‌اش را احساس کند.


اما برایش کافی نبود، دلش می‌خواست پووین را بیشتر از این تحقیر و اذیت کند.


- گفتم روی چهار دست و پا!


- نمی‌تونم.


پوند لبخندی می‌زند.


- کی بهت گفته که سگ ها حرف می‌زنن؟


پوند روی زمین نشست، دستش را جلو برد و موهای قهوه‌ای رنگ پسر را نوازش کرد.


- زود باش، مثل یک سگ رفتار کن!


انگشت هایش را از روی سر پووین برداشت و به سمت دهانش برد. با ورود دو انگشتش به درون دهان پسر، خیس شدن انگشت هایش را احساس کرد. انگشت هایش را در دهان کوچک پووین چرخاند که باعث شد پووین عوق بزند و بلافاصله زبانش را بیرون آورد.


- یک سگ خوب زبونش همیشه بیرونه. زودباش، بازیمون تازه شروع شده؛ باید کار هایی که میگم رو انجام بدی!


پووین با درد شدیدی که در استخوان هایش داشت، تلاش کرد تا روی زانو هایش بِایستد، اما نتوانست و دوباره روی زمین افتاد.


پوند با دیدن تلاش ناکام پووین زیر خنده زد. از ته دلش می‌خندید و برای لحظه‌ای پسری که جلویش زبانش را درآورده بود و تلاش می‌کرد تا روی زانو هایش بایستد را زیرچشمی می‌پایید.


- خیل خب پسر خوب، دست هات رو به من بده.


پووین بلافاصله دستش را جلو برد و روی دست دراز شده‌ی پوند قرار داد.


- حالا غلت بزن!


پوند این بار با حالتی جدی این را گفت و باعث شد که موهای تن پووین سیخ شوند، وقتی پوند با صدای بم و کلفتش با او حرف می‌زد تمام بدنش بهم می‌ریخت، موهایش سیخ می‌شدند، قلبش به تپش می‌افتاد و مروارید های اشک چشم هایش را خیس می‌کردند.


پووین روی زمین دراز کشید و غلت خورد، بدنش می‌لرزید و همین مسبب آن بود که پوند بیشتر از قبل بخندد.


- خیلی خب سگ کوچولو، حالا وقت جایزه‌است، اون ویلچر مال توعه.


پوند از سرجایش بلند می‌شود و بعد از آن به سمت در خانه می‌رود.


- پسر خوبی باش، قراره یک اسباب بازی جدید برات بیارم!


در پایان پوند از خانه بیرون رفت و صدای قفل شدن در خانه در فضا پیچید. حال نوبت پووین رسیده بود، برای فرار کردنش حداقل یک شانس داشت، فقط لازم بود تا خودش را به ویلچر برساند، ویلچری که آینده‌اش را تضمین می‌کرد.


To be continued...

Report Page