Lollipop P3
Yasaminاز ماشین پیاده شد، سرمای خشک هوا تمام بدنش را در برگرفت و با گرمای وجودش وارد مبارزه شد.
آه عمیقی کشید که باعث شد نفس گرمش در آن هوا شبیه به بخاری سنگین باشد؛ به سمت ایستگاه پلیس حرکت کرد. وارد شد و بعد از تایید هویتش مستقیم به سمت اتاق جونگ رفت.
در اتاق را بدون در زدن باز کرد و وارد اتاق شد.
- پوند؟ چرا این وقت روز اینجایی؟
به سمت صندلی روبهروی میز جونگ رفت و درست مقابلش نشست.
- اطلاعات جدیدی به دست نیومده؟
- همون چیز های همیشگی، و اینکه هیچکدوم از اون قربانی ها به همدیگه مربوط نیستن.
جونگ پروندهی قطور را روی میزش چرخاند، اما آن را باز نکرد. فقط انگشتهایش روی جلدش ضرب گرفتند.
- یک چیز عجیب وجود داره.
پوند بدون اینکه تغییر محسوسی در صورتش ایجاد شود، کمی به جلو خم شد.
- عجیب؟
- آره. صحنهها به هم ربط ندارن. قربانیها همدیگه رو نمیشناختن. از طبقههای اجتماعی مختلف، محلههای مختلف... هیچ الگوی واضحی نیست.
مکث کرد.
- ولی یک حس مشترک هست، قاتل از مرگ میترسه برای همین از فرشته ها استفاده میکنه.
پوند لبخند خیلی کمرنگی زد.
- بیشترشون همینطورن.
جونگ سرش را تکان داد.
- درسته، اما این قاتل بعد از شکنجه اون هارو میکشه. تقریبا سه روز مفقود میشن و روز چهارم ما با فرشته های ساختگیش مواجه میشیم.
برای اولین بار، نگاه پوند برای کسری از ثانیه از چشمان جونگ جدا شد و روی پنجرهی پشت سرش نشست. نور خاکستری روز از میان شیشه میتابید.
- پزشکی قانونی چی میگه؟
- شکنجهی طولانیمدت، کنترل کامل روی قربانی و یک چیز دیگه...
جونگ پوشه را باز کرد و عکسی را بیرون کشید، اما طوری که پوند نتواند واضح ببیند، روی میز گذاشت.
- روی بدن یکی از قربانیها، امضای کار قاتل وجود داره، یک کلمه انگلیسی روی بال های یکی از قربانی ها دیده میشه، کلمهی S.
پوند سکوت کرد و دندان هایش را به همدیگر سابید، به یاد نمیآورد که این امضا را خودش گذاشته باشد برای همین به اطلاعاتی که در دست جونگ است شک کرد.
پوند چند باری پلک زد.
- نمادگرایی؟
- شاید، یا شاید فقط بازی اونه.
جونگ تکیه داد به صندلی.
- به نظرت چه جور آدمیه؟
پوند بدون مکث جواب داد.
- کسی که از دیده نشدن لذت میبره. کسی که میخواد کنترل کامل داشته باشه. احتمالاً زندگی منظمی داره. شاید شغل رسمی. آدمی که کسی بهش شک نمیکنه.
جونگ خندید.
- زیادی رمان جنایی خوندی.
پوند شانهای بالا انداخت.
- فقط طبق تجربهام حدس میزنم.
موبایل جونگ لرزید. نگاهی به صفحه انداخت و اخم کوتاهی کرد.
- یک گزارش تازه اومده. یه همسایه گفته دیشب صدای فریاد شنیده، اما مطمئن نیست از کجا بوده.
پوند خیلی آرام پرسید.
- کدوم محله؟
جونگ نام خیابان را گفت. اما جالب اینجا بود که پوند پایش را به آن محله نگذاشته بود، پووین را از خیابان دیگری دزدیده بود. فکرش به دو سمت رفت، یا جونگ اطلاعات غلط را به او میداد یا شاید پای مقلدی وسط بود. هر کدام که بود پوند احساس خوبی از این ماجرا نمیگرفت.
ضربان قلب بالای پوند حتی یک لحظه هم در چهرهاش دیده نشد. فقط انگشت اشارهاش روی دستهی صندلی مکث کرد.
- فاصلهش با آخرین صحنه جرم چقدره؟
- سه خیابون اونطرفتر.
پوند از جایش بلند شد.
- اگه چیز بیشتری دستگیرت شد خبرم کن.
جونگ با تعجب نگاهش کرد.
- کجا میری؟ هنوز تموم نکردیم.
پوند کت مرتبش را صاف کرد.
- دوست ندارم سگم رو منتظر بذارم.
دستگیرهی در را گرفت، اما قبل از خروج گفت.
- جونگ... اگه قاتل اینقدر دقیق باشه، اشتباه کوچیکی نمیکنه، مگه اینکه بخواد دیده بشه.
جونگ اخم کرد.
- یعنی چی؟
- ما با یک قاتل خودشیفته درگیریم.
بعد از آن در بسته شد و جونگ پشت آن در با سوالات بی پاسخ زیادی جا ماند.
پوند اداره را ترک کرد. سرمای بیرون دوباره به صورتش خورد، اما اینبار نفسش سنگینتر بود.
سه خیابون آنطرفتر از اخرین صحنه جرم... حتما آنجا چیزی از مقلدش پیدا میکرد.
ماشینش را روشن کرد. در ذهنش فقط یک تصویر بود، پووینی که هنوز شکنجهاش شروع نشده بود و مقلدی که بدون اجازه اثار هنریاش را برای خودش برداشته بود.
.....
در اتاق روی تخت نشسته بود، درد پاهایش برای بدن نحیفش بیش از اندازه بود.
اما نباید کم میآورد، به سختی از جایش تکان خورد. زنجیر قلادهی فلزیاش بهم خورد و صدای بدی را به وجود آورد.
پووین پایش را روی زمین گذاشت و میخواست بلند شود، اما این کار فقط مسبب آن شد که روی زمین افتاد و از شدت درد به خودش پیچید.
دستش را روی قلاده گذاشت و سعی کرد با تمام وجودش آن را باز کند، اما نشدنی بود.
همانجا روی زمین نشست و شروع به گریه کرد. با خودش فکر میکرد که میتواند از آنجا فرار کند، اما هرچه بیشتر میگذشت بیشتر متوجه میشد که اینجا زندانی شده است.
ناگهان فکری به سرش زد، گریه کردنش را تمام کرد و به صداها گوش داد، به خودش گفت اگر صدای پایی آمد باید شروع به جیغ زدن کند و درخواست کمک بدهد.
صدای اولین ماشین که آمد، شروع به داد زدن کرد.
- لطفا کمکم کنید، کمک!!!!
ماشین اول، بدون هیچ ایستادنی به راهش ادامه داد، بعد از آن صدای ماشین دوم آمد و همین چرخه ادامه دار شد.
پووین کمک میخواست، و هیچکس نمیشنید. البته او نمیدانست که دیوار ها عایق صدا هستند و صدایش به گوش هیچکس نمیرسد.
به قلادهاش خیره شد، و بعد اتاق را زیر نظر گرفت. تقریبا همه چیز فلزی بود، تخت، کشو های درون اتاق و صندلیای که هنوز گرمای بدن پوند رویش مانده بود.
با کشیدن بدن خودش روی زمین، به کشو ها رسید. اولین کشو را باز کرد هیچی درونش نبود، با نا امیدی کشو را بست و کشوی دوم را باز کرد.
در آن هم چیزی نبود، انگار ناخواسته مسخره حرکات ربایندهاش شده بود.
خسته شده بود، به سختی خودش را به تاج تخت رساند، گردنش را به همراه قلاده نزدیک فلز تخت برد و از آن فلز برای سابیدن فلز دیگر استفاده کرد.
صدای برخورد فلز ها به همدیگر گوش هایش را آزار میداد، اما آزادی را به هر قیمتی میخواست پس برایش مهم نبود چه میشود.
شروع به سابیدن فلز ها به روی هم کرد، اما هیچ نتیجه ای نداشت انگار قرار بود برای همیشه و تا پایان عمر کوتاهش اینجا بماند.
با حس سوزشی روی پوست گردنش فهمید که زیاده روی کرده و الان گردنش خونی شده، اما باز هم مهم نبود.
- خدایا!!!!
جیغ بلندی کشید و با دست هاش قلاده رو کشید.
در عین ناباوری قلاده شل شده بود، آن ضربه های مکرر کار خودشان را کرده بودند و همین موضوع باعث شد تا پووین حس کند که به زندگی برگشته و قرار است قبل از بازگشت پوند از آنجا فرار کند.
To be continued...