Lollipop P21
Yasaminچند ساعت قبل:
مرد هودیپوش امشب زودتر از شبهای دیگر به دیدار پووین آمده بود و همین باعث میشد پووین برای دیدنش پشت پنجره نیاید.
جای همیشگیاش را پیدا کرد؛ همان جایی که مستقیماً اتاق پووین عزیزش را نشانه میگرفت.
نگاهی به داخل اتاق انداخت. مثل شبهای دیگر، پووین پشت پنجره نبود و همین اذیتش میکرد؛ انگار چیزی عزیزش را فراموش کرده بود، آن هم در حالی که ۳۶۳ روز میشد که پووین را زیر نظر داشت.
از رفتارهای جدید پووین خوشش میآمد. پووین زرنگتر و وحشیتر شده بود و همین خوشحالش میکرد. انگار به خواستهاش رسیده بود؛ ساختن موجودی که همهچیز را به خاطر او به خطر میانداخت.
از جایی که ایستاده بود تکان خورد. به نظرش بهترین موقعیت را پیدا کرده بود؛ بهترین زمان برای بازگرداندن ساختهاش، سگ حرفگوشکنی که به خاطر او حتی دست به قتل میزد.
زیر لب آرام شروع به خندیدن کرد و به راهش ادامه داد. پنج دقیقهای میشد که آنجا ایستاده بود و اگر کمی بیشتر میماند، ممکن بود دیگران به او شک کنند؛ پس راهش را در پیش گرفت و از آنجا دور شد.
به سمت ماشین جدیدش رفت، در ماشین را باز کرد و روی صندلی راننده نشست. در را بست، سرش را روی فرمان گذاشت و چشمهایش را بست. نفس عمیقی کشید و همانطور که چشمهایش بسته بود، دستش را دراز کرد و به داشبورد رساند.
چشمهایش را باز کرد، از گوشهی چشم به داشبورد نگاهی انداخت و آن را باز کرد.
تفنگش حالا نمایان شده بود؛ تفنگ کوچکی که حتی نمیشد حدس زد واقعی است یا نه. آن را در دست گرفت. تا حد امکان دلش میخواست بدون سروصدا پووین را از آنجا بیرون بیاورد، اما باز هم ممکن بود به آن نیاز پیدا کند.
هودی مشکیرنگش را از تن درآورد و روپوش پزشکی را از روی صندلی کناری برداشت.
جای کمی برای عوض کردن لباس داشت و همین باعث میشد با کمی سختی شلوار و بلوزش را عوض کند.
بالاخره، با وجود تمام سختیای که این کار داشت، موفق شد لباسهایش را عوض کند. حالا نوبت ماسک پزشکیاش بود.
ماسک را برداشت، اما چیزی میان آن توجهش را جلب کرد. صداخفهکن تفنگش میان ماسک بود و همین باعث شد لبخند بزند.
فکر کرده بود آن را گم کرده است، اما اینطور نبود. مدرکی از خودش جا نگذاشته بود و همین کافی بود؛ چون دلش نمیخواست به سرنوشت جونگ دچار شود.
ماسک را روی صورتش زد و صداخفهکن را به تفنگش متصل کرد.
از ماشین پیاده شد و به سمت در ورودی اصلی رفت. در را با دست چپش باز کرد و وارد شد.
اولین چیزی که دید، نگهبانی بود که چیپس میخورد و با تلفن همراهش فیلم میدید. صدای کاراکترها بیش از حد بلند بود و همین روی اعصابش میرفت.
تلاش کرد بیتوجه از جلوی نگهبانی رد شود، اما با شنیدن صدای او زیر لب فحشی داد و به سمتش برگشت.
— ببخشید، شما چه کسی هستید؟
— پرستار جدیدم. من رو نمیشناسید.
نگهبان نگاهی از سر تا پای پوند انداخت و دستش را روی دکمهی قرمز، که نشاندهندهی خطر بود، گذاشت.
— من همه رو میشناسم، اما تو... تو رو نمیشناسم. کارتت رو بهم نشون بده.
پوند آهی عمیق کشید و متوجه جای دست نگهبان شد.
— حتماً، الان نشونتون میدم...
بعد از این جمله، صدای تیر فضا را در نور دید.
پوند بعد از یک سال دوباره آدمی را کشته بود؛ آن هم فقط به خاطر یک سگ!
نگهبان، بدون اینکه دستش به دکمهی قرمز برسد، روی زمین افتاد. پوند به سمتش رفت. برای باز کردن در بخش اعصاب به کارت شناسایی او نیاز داشت، پس کارت را از جیبش بیرون کشید.
کلید اتاق پووین را هم لازم داشت، اما نمیدانست پووین در کدام اتاق بستری شده است؛ پس باید از طریق کامپیوتر شمارهی اتاقش را پیدا میکرد.
به سمت کامپیوتر رفت، دست چپش را روی میز گذاشت و با دست راست موس را جابهجا کرد.
کامپیوتر تصاویر دوربینهای طبقهی دوم را نشان میداد. همهچیز کاملاً طبیعی بود. پس از تصاویر دوربینها خارج شد و سراغ تنها فایلی رفت که روی دسکتاپ قرار داشت.
پس از کمی جستوجو متوجه شد اطلاعات تمام بیماران در آن فایل قرار دارد. روی گزینهی جستوجوی فایل کلیک کرد و اسم پووین را وارد کرد.
فامیل پووین را نمیدانست و تنها دلخوشیاش این بود که بتواند با اسم کوچک پیدایش کند؛ و همین اتفاق هم افتاد.
با جستوجوی نام «پووین»، تنها یک نفر پیدا شد که در آن تیمارستان بستری بود:
پووین تانگ.
نگاهی به اطلاعاتش انداخت. هیچ خانه یا خانوادهای نداشت؛ پس به همین دلیل بود که در مدتی که پیش او زندگی میکرد، هیچکس سراغش را نگرفته بود.
آهی کشید و دست چپش را از روی میز برداشت.
جالب بود. از پووین چیز خاصی پیدا نمیشد و همین موضوع بیشتر کنجکاوش میکرد. اگر چیزی که ساخته بود گذشتهی معمولیای نداشت، چه میشد؟
نمیدانست؛ اما منتظر بود تا این موضوع را بفهمد.
شمارهی اتاقش را چک کرد: ۲۱۶.
لبخندی زد، کلید اتاق را برداشت و به سمت در ساختمان رفت؛ همان دری که با کارت شناسایی باز میشد.
کارت شناسایی نگهبان را جلوی دستگاه گرفت، در اصلی باز شد و بالاخره وارد بخش شد.
در ابتدا طبقهی اول در سکوت بود و تنها صدای قدمهای پوند در راهرو شنیده میشد. نگاهی به شمارهی اتاقها انداخت؛ همهی آنها با عدد ۱۰۰ شروع میشدند.
با فهمیدن این موضوع، متوجه شد مقصدش طبقهی دوم است و قدمهایش را تندتر کرد.
اما با دیدن مرد دیوانهای که خودش را به سوراخ روی در اتاقش رسانده بود، لحظهای قدمی به عقب برداشت.
— تو از ما نیستی!
چشمهای پوند گرد شد. چطور آن دیوانه توانسته بود تشخیص دهد که پوند از افراد آنجا نیست؟
نمیدانست و همین بیشتر اعصابش را به هم میریخت.
چشمهایش را در محیط اطراف چرخاند و فقط چند پرستار را کمی دورتر از خودش دید؛ در حالی که میخندیدند و با یکدیگر صحبت میکردند.
بیاهمیت به راهش ادامه داد؛ آن هم در حالی که آن مرد همچنان فریاد میزد:
— تو از ما نیستی!
بالاخره به راهپله رسید. پلهها را چندتا یکی طی کرد و به طبقهی دوم رسید.
اتاق ۲۱۴ درست کنار راهپله بود و کمی آنطرفتر، اتاق پووین قرار داشت.
قدمهای بلندی برداشت و بالاخره به در اتاقش رسید.
تا خواست کلید را از جیبش بیرون بیاورد، نیمهباز بودن در توجهش را جلب کرد.
صدایی از داخل اتاق شنید:
«کاش حواست سر جاش بود و میدیدی قراره چقدر زیرم ناله کنی!»
با شنیدن این جمله، ذهنش خالی شد.
در اتاق را باز کرد و بدون لحظهای مکث، به سمت فرد داخل اتاق شلیک کرد.
— اون چیزی که بهش دست میزنی، متعلق به منه.
صدای تیر، با وجود صداخفهکن، در فضا پیچید.
حالا همهچیز عجیب شده بود و راه بازگشت به دنیای اصلی برای پوند و پووین سختتر از همیشه به نظر میرسید.
پوند به پووین نگاه کرد و به سمتش رفت. مطمئن شد حالش خوب است و بعد، برای لحظهای طولانی فقط همانجا ایستاد و به چهرهای خیره شد که بیش از یک سال از دیدنش گذشته بود.
To be continued...