Lollipop P20
Yasaminصدای شلیک سه گلوله زیرزمین را پر کرد.
پوند روی زمین افتاد و صدای برخورد بدنش با کف سرد زیرزمین، برای چند ثانیه تمام فضا را در سکوت فرو برد.
یکی از تیرها مستقیماً به کتفش برخورد کرده بود، و باعث میشد تا نتواند مثل همیشه چهره خندانش را نصیب باقی افراد اتاق بکند.
دستش را روی جای زخم گذاشت، زخمش میسوخت و همین باعث میشد تا به دلیل درد برای چند لحظه از اتفاقات اطراف غافل شود.
خوشبختانه دو تیر دیگر به بدنش برخورد نکرده بودند، از صدای آنها میشد تشخیص داد که آنها به دیوار مشکیرنگ پشت سر پوند برخورد کردهاند؛ و پوند حدس میزد این اتفاق به این دلیل باشد که اشک، چشمهای فورث را پر کرده بود.
با شنیدن صدای فورث که میگفت «جم، حداقل تونستم انتقامت رو بگیرم.» با وجود تمام دردی که در سرا سراسر دستش پیچیده بود، لبخندی زد و به سختی از سرجایش بلند شد که چیزی را دید که در حالت معمول نباید میدید.
درست بعد از شنیدن جملهی «بالاخره تونستم نجاتت بدم!» پووین به فورث حمله کرد و پوند را با تعجب تنها گذاشت.
اما فرصتی برای تعجب باقی نمانده بود و همین باعث شد درحالی که از صحنه روبهرویش لذت میبرد، آنجا را ترک کند.
از تاریکی زیرزمین سوءاستفاده کرد و به سمت جایی که نامتان در آن قرار گرفته بود رفت، زیر لب با خودش گفت.
- تو هنوز هم باید تقاص پس بدی!
با باز کردن بندهای دور مچ دست و پاهای جسد، با وسواس زیادی آن جسم را بغل کرد و مراقب بود که بدنش خراشی برندارد و با وجود تمام دردی که در دست چپش داشت، با قدمهای آرام آن مکان را ترک کرد.
.....
یک سال بعد، آسایشگاه روانی بانکوک:
از پنجره به بیرون نگاه میکرد، همیشه به دنبال آن مرد هودیپوشی بود که شبها ساعت ۱۰ درست جلوی پنجره اتاقش میآید تا او را ببیند.
معتقد بود آن مرد خدایش است، خدایی که نزدیک به یک سال میشد از او خبری نبود؛ چون هیچکس نتوانسته بود مرگ پوند را تأیید کند، نه جسدی پیدا شده بود و نه اثری که نشان دهد بعد از آن شب مرده است.
قتلها تمام شده بودند و قاتل فرشتهها دیگر کاری انجام نمیداد، اما پرونده پوند و پووین هنوز نیمهباز مانده بود و تا زمانی که پوند پیدا نشده بود، قرار بود این پرونده باز بماند.
پووین به ساعت نگاه کرد، نیم ساعت از ساعت ۱۰ شب گذشته بود و مرد هودیپوش هنوز نیامده بود. به فکر فرو رفت.
«نکنه من رو فراموش کرده؟»
سؤال از خودش میپرسید و جوابی برای آن سؤالها نداشت. اوایل بستری شدنش در بیمارستان روانی هر شب خواب پوند را میدید که به کمکش آمده و او را فراری میدهد.
اما هر چه بیشتر میگذشت، بیشتر امیدش از بین میرفت و خوابهایش به واقعیت نزدیکتر میشد؛ اما یک نقطه مشترک در بین همه خوابهایش وجود داشت، پوند در آنها زنده بود و پووین را معشوقهاش صدا میکرد.
اگر نمیخواست دروغ بگوید، مطمئناً میگفت که دلش برای خدایش تنگ شده، اما از بخت و اقبال بدش دنیا او را از پوند جدا کرده.
نفس عمیقی میکشد و از کنار پنجره پایین میآید، پاهایش دیگر خوب شده بودند و مجبور نبود روی ویلچر بنشیند، اما همچنان استخوانهایش ضعیف بودند.
پووین حتی گاهی آرزو میکرد که دوباره مورد توجه پوند قرار بگیرد و او استخوانهایش را بشکند.
برای پووین بودن در کنار پوند کافی بود، چیز بیشتری نمیخواست، فقط دلش میخواست تا مانند یک سگ حرفگوشکن به حرفهای صاحبش گوش بدهد.
روی تختش نشست، تا چند دقیقه دیگر قرار بود به زور پرستارها قرصهایش را بخورد تا کمی بخوابد و تا فردا هیچ چیز را حس نکند.
با دیدن چشمهای پرستار که از سوراخ روی در به پووین نگاه میکرد، پووین فهمید که چند دقیقهاش با فکر کردن به پوند تمام شده و الان نوبت بازی کردن در نقش یک روانی است.
پرستار مرد قفل در را باز میکند و همراه چند نفر دیگر وارد اتاق میشوند. پووین از روی تخت بلند میشود و به پرستاری که قرصها در دستش قرار گرفتهاند حمله میکند.
پووین دستهایش را دور گلوی پرستار میاندازد و محکم فشار میدهد. دو پرستار دیگر تلاش میکنند تا آنها را از هم جدا کنند و موفق میشوند.
بازوهای پووین را میگیرند و از مرد جدایش میکنند، مرد به روی زمین میافتد و سرفههای خشکی میکند، لبخندی روی لبهای پووین جا خوش میکند و بالاخره آرام روی تخت مینشیند.
فکش توسط یکی از پرستارها گرفته و قرصهای آبی، سبز، بنفش و صورتی رنگ وارد دهانش میشوند.
یک لیوان آب، دومین چیزی بود که به زور وارد دهان پووین شد؛ به حدی که بعد از خوردن آب، پووین با دستش لیوان آب را پس زد و با انداختن آن روی زمین، لیوان را به چند تکه تقسیم کرد.
پرستاری که روی زمین افتاده بود از جایش بلند شد، گلویش را نرمش داد و به سمت در رفت.
- بیمار دوباره کنترلش رو از دست داده... آرامبخش بیارید!
با وارد شدن باقی پرستارها پووین با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و شروع به کتک زدن پرستارها کرد.
مشتی به صورت، مشتی به شکم، مشتی به بازو و...
شروع به مصدوم کردن تمامی پرستارها کرد، که با ورود پزشک و نگهبانها بالاخره گرفتار شد. پزشک، آمپول حاوی آرامبخش را به بازوی چپش انتقال داد و کم کم پووین به خواب دعوت شد.
.....
با گرفتن کلید اتاق پووین، از بخش کلیدهای یدکی دور شد. رد دستهای پووین دور گردنش به کبودی میزد و همین باعث میشد تا دستش را روی گلویش بگذارد و آن رد را مخفی کند.
آه عمیقی میکشد و وارد سالن اتاقها میشود، اکثر بیمارها خواب بودند و همین باعث میشد که صدای پاهایش تمام سالن را پر کند.
اتاق ۲۱۶، جایی که پووین در آن خوابیده بود، هم مثل همیشه در سکوت بود. اکنون وقت انتقام بود، انتقام ردهایی که توسط پووین روی بدنش افتاده بود.
کلید را وارد قفل کرد، و قفل در را در طی یک حرکت باز کرد. از لای در نگاه کرد که مطمئن شود پووین هنوز بیهوش است و خواب بودنش را دید.
بدون تردید وارد اتاق شد، چراغ اتاق هنوز روشن بود اما پووین غرق در خواب بود. بالای سرش ایستاد.
اول نفس کشیدنش را چک کرد و دید که مانند یک آدم خواب نفس میکشد. بعد دستش را جلوی صورتش تکان داد و مطمئن شد که خواب است.
لبخندی پلید روی چهرهی پرستار نقش بست. دستش را به شلوار پووین رساند و بعد آن را پایین کشید. باکسر پووین نمایان شد.
- کاش حواست سرجاش بود و میدیدی قراره چقدر زیرم ناله کنی!
باکسر پووین را بین دست هایش گرفت و آن را همزمان با شلوار کِشیاش پایین کشید.
پایین تنهی لخت پووین حالا درست جلوی چشم هایش بود، به دیک و سوراخ دست نخوردهاش نگاهی انداخت.
پوزخندی زد و شلوار و باکسر خودش را پایین کشید. روی تخت رفت و دو زانو روی آن نشست. پاهای پووین را روی شانه هایش انداخت و دیک خودش را به سوراخش مالید.
پووین در میان خواب، احساس نارضایتی کرد و سعی کرد خودش را تکان بدهد که پرستار با مهار کردن پاهایش جلویش را گرفت. اما با صدایی که پشت سرش پخش شد، برای ثانیهای جا خورد و از جایش پرید.
- اون چیزی که بهش دست میزنی، متعلق به منه.
پرستار با شنیدن این جمله برگشت، و این برگشتن به آخرین لحظه زندگیاش تبدیل شد، چون بلافاصله صدای تیر در کل فضا پیچید.
با صدای تیر، پووین از خواب پرید و در حینی که همه چیز را تیره و ناواضح میدید، رو به دکتری که جلویش بود گفت:
- پوند؟
و بعد از این حرف پووین با افتادن جسد پرستار روی بدنش دوباره به خواب دعوت شد.
To be continued...