Lollipop P2
Yasaminدرست از وقتی که پوند رفت، تلاش های پووین برای نجات دادن خودش شروع شده بود. در افکارش اون میتونست مثل فیلم ها عمل کند، زنجیر ها را بشکند و هر چه زودتر خودش را نجات بدهد.
اما هر چه نباشد زندگی یک فیلم نیست و تمام تلاش پووین منتهی شد به چپه شدن صندلیش و ضربه دیدن سرش. سرش درد میکرد اما نمیتونست بیخیال آزادیش بشه، پس بیشتر تلاش کرد تا خودش رو نجات بده.
با صدای باز شدن در، به خودش اومد. پوند برگشته بود و اون هنوز نتونسته بود از دست زنجیر ها خلاص بشه.
صدای قدم ها نزدیک و نزدیک تر شد، تا اینکه چهره ربایندهاش معلوم شد.
- قصد داشتی من رو تنها بذاری؟
پوند آرام گفت و بالای سر پووین ایستاد. صندلی رو خیلی مرتب برداشت و روی زمین گذاشت و چسب روی دهان پسر را کند.
- از من چی میخوای؟
- جونت رو!
پووین به سختی آب دهانش را قورت داد، قطره اشکی از چشم هایش پایین ریخت و ضربان قلبش دوباره بالا رفت.
پوند به سمت راست زیرزمین رفت و با برداشتن چاقوی جراحیش به سمت پووین برگشت.
- این چاقو قراره بال هات رو بسازه.
با مردمک های لرزان به پوند نگاهی کرد، حاضر بود هر کاری انجام دهد تا فقط زنده بماند.
- لطفا من رو نکش، هر کاری بخوای برات انجام میدم!
پوند لبخندی زد، اون پسر واقعا احمق بود.
پوند علاقه داشت که با قربانیانش بازی زندگی راه بیاندازد و از الان بازی زندگیاش با پووین شروع شده بود.
- برام ساک بزن.
- چی؟
آرام و با ملایمت سر پووین را نوازش میکند.
- مگه نگفتی هر کاری؟
پووین در جواب فقط سرش را پایین انداخت و به مردنش فکر کرد، اگر میمرد کسی نبود که حتی برایش مراسم ختم بگیرد، باید زنده میماند تا زندگی کند.
- باشه.
پوند با متانت زیپ شلوار و دکمهاش را باز کرد، باکسرش را پایین کشید و عضوش را برای پووین به نمایش گذاشت.
پووین آرام سرش را جلو برد، با وجود دست های بستهاش این کار خیلی سخت بهنظر میرسید، اما باید این کار را انجام میداد؛ زنده ماندنش به همین موضوع بستگی داشت.
زبانش را بیرون آورد و سر دیکش را لیس زد. بعد از آن شروع کرد به بردن آن عضو بزرگ به دهانش، آرام مک میزد و آن عضو تقریبا سخت شده را خیس میکرد.
- فکر کنم تجربهای توی این کار نداری؟ من اولینتم؟
پوند دستش را روی موهای قهوهای رنگ گذاشت و پس از ان سرش را محکم تکان داد.
صدای اوق زدن پووین برایش لذت بخش بود. از بالا به صورتش خیره شد، نفس نمیکشید و فقط روی خیس کردن عضوش تمرکز کرده بود.
دیدن کسی در این زاویه از موردعلاقههایش بود؛ اما آن پسر یک چیز دیگر برایش بود، حتی اون لحظه هم عاشق صدای مک زدن عضوش شده بود و همین موارد کوچک او را به ارگاسم نزدیک تر میکرد.
بعد از چند دقیقه، بالاخره در دهانش ارضا شد و آهی از سر اسودگی کشید.
عقب رفت و به دهانی که مایع منی ازش بیرون میریخت زل زد. همه چیز این پسر برایش لذت بخش بود. نظرش تغییر کرد میخواست این سگ را بیش از این زنده نگه دارد.
چاقوی جراحی را روی زمین انداخت و لباس هایش را مرتب کرد. دست هایش را قاب صورت پسر کرد و چهرهاش را بالا آورد. به کامی که همچنان با شدت از دهانش بیرون میریخت نگاه کرد و انگشت شستش را روی آن کشید و دوباره به داخل دهان پووین دعوتش کرد.
اوق زدنش بیشتر و بیشتر میشد و پوند با اصرار کامش را به داخل دهانش دعوت میکرد. در نهایت پووین مجبور به قورت دادن آن ماده لزج و بد طمع شد؛ و پوند در انتها انگشت آغشته به کام خودش را آهسته مک زد.
پووین هنوز نفس های آروم و سریع میکشید که پوند نظرش را به خودش جلب کرد.
چوب بیسبال در دست پوند بود. نه بالا برده، نه آمادهی ضربه. پوند نزدیکتر شد. خم نشد، عجله نکرد. فقط نگاهش کرد. انگار داشت فاصله را اندازه میگرفت.
- من از سگهایی که فرار میکنن خوشم نمیاد.
ضربه اول ناگهانی نبود، آرام بود. حسابشده. چوب پایین آمد و به ساق پای راستش خورد.
صدای تق کوتاه و خشکی در فضا پیچید. نه بلند، نه نمایشی. اما کافی.
پووین اول نفهمید چه شده. بعد درد مثل موجی سفید از پا بالا دوید و در مغزش منفجر شد. دهانش باز ماند اما صدایی بیرون نیامد.
روی صندلی سرش به بالا ترین حالت ممکن رفت.
پوند قدمی عقب رفت، نگاهش کرد. نه خشم داشت، نه هیجان. فقط نگاهش میکرد.
- لطفا...
حتی کلمه پووین کامل نشد.
ضربه دوم دقیقتر بود. این بار روی پای دیگرش.
اینبار صدای شکستن استخوان پا واضحتر بود.
درد دیگر نقطهای نبود. همهجا بود. نفس کشیدن سخت شد. اتاق کوچکتر شد، جهان کوچکتر شد.
پوند چوب را پایین آورد و کنار دیوار تکیه داد.
کنارش زانو زد. دستش را آرام روی موهای پووین کشید، انگار میخواست تب کودک بیماری را چک کند.
- حالا دیگه خیالم راحته.
پووین فقط میتوانست نفسهای بریدهاش را بشمارد.
- از این به بعد من تصمیم میگیرم کی راه بری.
کلید کوچکی از جیب شلوارش بیرون آورد و به پووین نزدیک شد. به پووین لبخند سردی زد که از گوشت تا استخوان پووین را به لرزه انداخت.
دستش که کلید داشت را به قفل زنجیر ها نزدیک کرد و آنها را باز کرد. حالا نوبت پاهایش شده بود، روی زمین نشست و آنها را هم باز کرد و به پووین خیره شد.
پووین از شدت درد پاهایش چیزی نمیگفت فقط آرام گریه میکرد و نفس نفس میزد.
با افتادن سایهای رویش خشکش زد، به پوند خیره شد. اخرین چیزی که با چشم هایش دید پوند بود که به سرش ضربهای محکم وارد میکند و بعد از آن بیهوش میشود.
- حالا شدی سگ موردعلاقم!
پوند پووین رو بلند میکند و در آغوشش میگیرد، پووین وزن زیادی نداشت و به همین دلیل راحت میشد او را جا به جا کرد.
پوند از زیرزمین بیرون امد و پووین را با خودش به داخل خانه برد.
.....
همزمان با بیدار شدنش درد بدی را در پاها و سرش احساس کرد. کاملا لخت بود و فقط باکسترش در پاهایش جا گرفته بود. پاهایش باند پیچی شده بودند و همین ترسش را زیاد میکرد.
به جای زیرزمین این بار در اتاقی بود، اتاقی کوچک و دلگیر که همانند تابوت بود.
سعی کرد تا بلند شود اما درد عجیب پاهایش این اجازه را به او ندادند. تنها یک چیز به ذهنش رسید، استخوان پاهایش شکسته بودند و تا وقتی که ربایندهاش نمیخواست نمیتوانست راه برود.
با تق کوچکی در باز شد و آن مرد اتوکشیده وارد اتاق شد.
- اسمت چیه؟
پووین با ترس به زمین زل زد، اگر نمیگفت بدتر از این میشد برای همین فقط اسمش را گفت.
- پو...پووین.
- افرین پووین، مثل یک سگ حرف گوش کن باش.
پووین اب دهانش را قورت داد، بدنش میلرزید. سرش را تکان میدهد و تایید میکند.
با صدای زنگ خوردن گوشی، پوند از پووین دور میشود. مثل همیشه وقت کارش رسیده بود. به سمت پووین برگشت، قلادهی فلزی را از جیبش در آورد و به زنجیری که روی تاج تخت بود وصلش کرد و در نهایت به گردن پووین وصلش کرد؛ با آن قلاده فلزی پووین نمیتوانست جایی برود و همین باعث خوشحالی پوند میشد.
سگش قرار نبود او را ترک کند، و همین کافی بود.
To be continued...