Lollipop P19

Lollipop P19

Yasamin


صدای شلیک گلوله‌ها زیرزمین را پر کرد. پوند روی زمین افتاد و صدای برخورد بدنش با کف سرد زیرزمین، برای چند ثانیه تمام فضا را در سکوت فرو برد. فورث به بخاری که از لوله‌ی تفنگش بیرون می‌زد خیره ماند. دست‌هایش می‌لرزیدند. برای چند ثانیه نمی‌توانست باور کند واقعاً این کار را کرده است، اما بعد نگاهش روی جمینای افتاد؛ پسری که تمام زندگی‌اش بود و حالا غرق در خون، در آغوشش برای همیشه خوابیده بود. حتی اگر پوند مرده بود هم چیزی این موضوع را تغییر نمی‌داد؛ او جم را از دست داده بود.


- جم، حداقل تونستم انتقامت رو بگیرم.


موهای خون‌آلود جمینای را از روی صورتش کنار زد، به چهره‌اش نگاهی انداخت و بوسه‌ای نرم روی پیشانی‌اش گذاشت. گریه‌اش شروع شد. بالاخره باور کرده بود که جمینای را از دست داده است و همین عامل اصلی گریه‌اش بود. آرام هق‌هق می‌کرد و اصلاً به پشت سرش و پووینی که هنوز نیازمند وجود پوند بود، نگاه نمی‌کرد.


چیزهای زیادی از سر پووین می‌گذشت. حالا که پوند بالاخره شکست خورده بود، چه اتفاقی می‌افتاد؟ مجبور بود خانه را ترک کند؟ بدون دستورهای پوند زندگی کند؟ و حتی مجبور بود قاتل خدایش را به عنوان قهرمان ببیند؟


نه، هرگز این اتفاق نمی‌افتاد. فورث قهرمان نبود؛ او فقط انسانی بود که باید از سر راه او و پوند کنار می‌رفت.


صندلی ویلچرش را کمی جلو برد و فورث صدایش را شنید و گریه‌اش را تمام کرد. به سمت پووین برگشت و با لبخند به او گفت:


- بالاخره تونستم نجاتت بدم!


اما فورث هیچ‌وقت نمی‌دانست که این جمله، حکم مرگش را امضا می‌کند.


پووین به سمتش هجوم برد و از پشت سرش چاقویی را درآورد. فورث فقط توانست از خودش دفاع کند و با دست‌هایش دست‌های پووین را بگیرد. بدن جمینای هنوز هم بین بدن پووین و فورث گیر کرده بود و پاهای آسیب‌دیده‌ی پووین به صورتش برخورد می‌کردند.


فورث تلاش کرد پووین را به عقب هل بدهد و این کارش موفقیت‌آمیز بود. پووین به محض عقب رفتن، با شدت بیشتری از قبل به فورث نزدیک شد و پای راستش را با چاقو زخمی کرد.


فورث از شدت درد به گریه افتاد و بلند داد زد، اما دادش پووین را به حرف زدن وادار کرد:


- تو نباید اون رو از من می‌گرفتی!


پووین بعد از این جمله دوباره زخم دیگری به بدن فورث وارد کرد. این بار نقطه‌ای در ران پایش.


فریاد فورث بلندتر شد و کم‌کم حجم بیشتری از درد را در بدنش احساس کرد. شکمش پر از درد شده بود و قفسه‌ی سینه‌اش خبر از خرد شدن دنده‌هایش می‌داد. چاقو به قسمت‌های مختلف بدنش اصابت کرده بود و همین باعث شد چشم‌هایش سنگین شوند و کم‌کم، درحالی‌که صدای ماشین پلیس را می‌شنید، به خوابی عمیق فرو برود.


دانک و باقی مأمورین بالاخره رسیده بودند، اما زندگی فورث این مهلت را به او نداد که دستگیر شدن پووین را ببیند.


دانک به محض رسیدن، فورث را مرده و پووین را که هنوز به او چاقو می‌زد دید. بهت‌زده شد و با صدای بلند رو به پووین گفت:


- چاقو رو بنداز! این منطقه توسط نیروهای ما بسته شده، راه فراری نداری.


پووین بی‌اهمیت به حرف دانک، به جایی که پوند تیر خورده بود نگاه کرد. او دیگر آنجا نبود. پس خدایش هنوز هم زنده بود.


لبخندی زد و سرش را پایین انداخت، چاقو را کنار گذاشت و منتظر دستگیر شدن ماند.


بالاخره چند پلیس بالای سرش آمدند و دست‌هایش را با دستبند بستند. پووین را از آن زیرزمین بیرون بردند و بعد از آن، پیکر بی‌جان جمینای و فورث از آنجا بیرون آمد.


دانک و نیروهایش تمام آن خانه و آن منطقه را به دنبال پوند گشتند، اما در آخر هیچ چیزی از او پیدا نشد.


پووین به بازداشتگاه منتقل شد و در کمال تعجب، تمام همکاری را با پلیس کرد. تمام روزهایی که در خانه‌ی پوند سپری کرده بود، تمام بوسه‌ها و حتی وجود یک جسد زن در زیرزمین که آن هم هیچ‌گاه پیدا نشد؛ حتی تمام جزئیات قتل فورث و جمینای، چیزهایی بودند که حتی حال افسر بازجویی را به هم ریختند.


پووین همه‌چیز را بدون هیچ احساسی در صورتش برای پلیس‌ها گفت.


در پایان بازجویی، افسر پرونده آخرین سؤالش را پرسید:


- پوند کجاست؟


پووین همان‌طور بی‌احساس جواب داد:


- خدای من برمی‌گرده، مطمئنم!


هیچ‌کس متوجه حرف‌های او نشد، اما مردی که از بیرون به ساختمانی که پووین در آن بود نگاه می‌کرد، منظورش را می‌فهمید.


مردی که هودی مشکی به تن داشت، دلیل تمام کارهای پووین را می‌فهمید. او می‌دانست چرا پووین همه‌چیز را برای پلیس تعریف کرده است.


چون خودش کسی بود که پووین را برای رسیدن به همین روز تربیت کرده بود.


The End?

Report Page