Lollipop P18

Lollipop P18

Yasamin


پوند به سمت جمینای برگشت و متوجه تکان خوردن آرام دست هایش شد. باید بازی را ادامه می‌داد تا او فرصتی برای فرار پیدا کند؟ یا می‌بایست با کشتن او بازی را به سادگی تمام کند؟


این فکر ها در سرش می‌چرخیدند و باعث می‌شدند تا لبخند ملیحی روی لب هایش جا خوش کند. به پووین که هنوز به او خیره بود نگاه کرد و سوال ذهنی‌اش را به وضوح پاسخ داد.


- معشوقه‌ی من خودش خواست تا فرشته باشه پووین! تو که این رو نمی‌خوای، مگه نه؟


پووین سرش را به معنی نه تکان داد و بعد پایین انداخت، احمقانه بود، معلوم بود که یک قاتل قرار نیست عاشقش شود. اما کار های پوند و بوسه هایش چیز دیگری می‌گفتند، شاید او می‌توانست جایگزین نامتان شود اما انگار قرار نبود این اتفاق به این زودی بیفتد.


پوند سرش را به سمت جمینای برگرداند، دیگر شانه هایش تکان نمی‌خوردند که این نشان می‌داد طناب را باز کرده. پس به سمتش رفت و دقیقا در دوقدمی‌اش ایستاد.


چهره‌ی پر از نفرتش را از زیر نظرش گذراند و خندید، درست همان‌طوری که مطمئن بود جمینای خشمگین می‌شود.


این اتفاق واقعا رخ داد و جمینای از روی صندلی بلند شد و به او حمله کرد، دست هایش دور گردن پوند حلقه شدند و او را به خفه شدن دعوت کردند.


اما پوند همچنان می‌خندید، با هر محکم تر شدن حلقه‌ی دور گردنش خنده‌اش بزرگ تر می‌شد و به سمت قهقهه زدن می‌رفت. تلاش کرد تا چاقویش را از جیب شلوارش در آورد اما اتفاقی که با چشم هایش دید تمام حواسش را از او گرفتند.


پووین برای نجات دادنش دست به کاری زده بود، کاری وحشتناک!


پووین با ویلچر به سمت آنها رفت و با دسته‌ی چاقویی که در نزدیکی‌اش بود به جای مخصوصی در سر جمینای ضربه‌ زد و او را تا مرز بیهوشی برد.


پوند با تعجب به پووین خیره شد، و همان‌طور متعجب دید که چاقوی مابین انگشت های پووین به بدن جمینای وارد شد.


پووین مانند دیوانه ها به بدن جمینای ضربه می‌زد و صورت خودش را با خون قرمز رنگ نقاشی می‌کرد.


از روی ویلچر پایین افتاده و خودش را خزان خزان به بالای سر جمینای رسانده بود. ضربه های چاقوی متعددی به بدن جمینای وارد شد و همین مسبب آن بود که از دهانش خون به بیرون بریزد.


پووین مانند یک قاتل حرفه‌ای شکم و لباس های جمینای را چاک داد و با دستش که به درون بدن جمینای وارد می‌شد معده و روده‌اش را بیرون کشید.


جمینای تلاشی برای نجات خودش نکرد، اما در همان زمان باقی مانده‌ای که داشت به پوند خیره شد که در بالای سر هردوی آنها، از نمایش لذت می‌برد.


پوند همچنان که می‌خندید و رو به پووین گفت.


- بسه قاتل کوچولوم، اون دیگه مرده...


بعد از این حرف ها موهای پووین را به سمت عقب کشید و لب هایش را بوسید. طعم خون با طعم لب های همیشگی‌ای که می‌بوسید قاطی شده بود و همین باعث شده بود تا طعمی بی نظیر را تجربه کند.


پووین خودش را عقب کشید و با صدای آرامی زمزمه کرد.


- چرا؟... چرا من خدای تو نیستم؟


و اینجا بود که پوند تازه مشکل پووین را فهمید، او می‌خواست تک مهره‌ی زمین شطرنج پوند باشد، مهره‌ی ملکه‌ای که همه کار ها را برای پادشاهش انجام می‌دهد.


به پایین و چاقویی که در دست پووین به حالت آماده در آمده بود نگاه کرد، دستش را روی دست خونی او گذاشت و آن را پایین آورد.


- تو بهترین ساخته‌ی منی، تو بهترین چیزی هستی که تا امروز ساخته‌ام.


.....


به در خانه پوند رسید، در کمال تعجب دید که در ورودی خانه باز است، پس همه چیز مطابق نقشه پوند جلو می‌رفت.


قطعا همین‌طور بود اما با خودش کمی فکر کرد، چگونه می‌توانست یک قاتل را گیر بیاندازد، آن هم قاتلی که ده ها نفر را کشته بود!


نفس عمیقی کشید، هر طوری که بود باید جم و پووین را نجات می‌داد، حتی اگر همه چیز به قیمت جانش تمام شود.


وارد محیط حیاط خانه شد و به صدای قیژ قیژ در گوش داد. ماشین پوند با شیشه های دودی‌اش وسط حیاط پارک شده بود که نشان می‌داد، او قطعا همان‌جاست.


به سمت ماشین رفت و تلاش کرد درش را باز کند اما باز نشد. از پنجره به داخل ماشین نگاه کرد، همه چیز کاملا عادی به‌نظر می‌رسید و همین مسبب آن شد که فورث راهش را به داخل خانه تغییر دهد.


به سمت در خانه رفت و آن را باز کرد. خانه تاریک بود و نشان می‌داد کسی آنجا منتظرش نیست.


در را بست و با نگاه کردن به اطراف، بالاخره راه ورودی زیرزمین را دید.


قطعا آنجا بود، مکان اتفاق افتادن همه چیز آنجا بود.


به سمت زیرزمین رفت و تفنگش را از دور کمرش برداشت. بالاخره وارد زیرزمین خانه شد و آن در را باز کرد.


اولین چیزی که چشم هایش دیدند جمینای بود، که تماماً لخت و بسته شده از سقف آویزان بود. شکمش با نخ و سوزن دوخته شده و چشم هایش بسته بودند.


فورث برای لحظه‌ای باور نکرد، خشکش زد و با بُهت به بدن بی جان دوست پسرش خیره شد.


نمی‌توانست گریه کند، نمی‌توانست حرف بزند یا حتی راه برود. تنها کارش این بود که تفنگش را همانطور که به جلو نشانه گرفته، پایین انداخت.


شروع به حرف زدن کرد و چشم هایش همچنان به دوست پسرش خیره مانده بود.


- جم... جمینای... جم بیدار شو! لطفاً بیدار شو...


کم کم به خودش آمد و قدم هایی به سمت جلو برداشت، به اطرافش نگاه کرد و نقطه شروع طنابی که به جمینای بسته شده بود را دید. دوید و به سرعت خودش را به آن رساند، طناب را شل کرد و آرام بدن معشوقه‌اش را پایین آورد.


وقتی جمینای به زمین رسید، فورث طناب را رها و به سمت جم دوید.


- جم؟ جم؟ جمینای! بیدار شو لطفاً! بلند شو و بهم بگو که من رو می‌بخشی که دیر اومدم خونه. جم... لطفاً...


و آنجا بود که صدای دست زدن فردی را شنید. پوند از تاریکی بیرون آمد و با خنده رو به فورث گفت.


- این اشک آور ترین صحنه‌ایه که من با دست های خودم ساختم...


با شنیدن این جمله فورث به سرعت تفنگش را بالا آورد و به سمت پوند نشانه گرفت. نباید شلیک می‌کرد، اما حضور تفنگ ممکن بود پوند را بترساند، پس این کار را کرد.


- خودتم می‌دونی که نمی‌تونی بهم شلیک کنی، من مورد خوبی برای تحقیقاتتون هستم.


فورث با خشم شروع به صحبت کرد.


- چرا اون؟ چرا جم رو از من گرفتی؟ خودم رو می‌کشتی!


پوند خندید و دست هایش را از هم فاصله داد.


- اون‌جوری دیگه بامزه نبود.


فورث انگار چیزی را تازه به یاد آورده باشد داد زد.


- پووین کجاست؟


و دقیقا بعد از این جمله پووین از تاریکی بیرون آمد، روی ویلچر نشسته بود و تمام بدنش به خون آغشته بود.


پوند به سمت پووین رفت و با انگشتش قطره های اشکش را پاک کرد، لبخندی به او زد و بعد به سمت فورث برگشت.


- حالا فکر می‌کنی کی قاتل واقعیه؟ من یا اون؟


با دستش پووین را نشان داد و فورث را با حجم بسیاری از اطلاعات تنها گذاشت.


فورث به بدن خونی پووین نگاه کرد و رو به پوند گفت.


- هیچ چیزی این حقیقت که تو تمام این داستان رو شروع کردی، تغییر نمیده!


بعد از این حرف تفنگش را که به سمت پوند نشانه گرفته بود، محکم تر در دستش گرفت و رو به پووین داد زد.


- بیا پیش من، من می‌خوام از این جهنم نجاتت بدم!


صدای خنده‌ی پوند بلند شد، سرش را پایین انداخت و مثل دیوانه ها شروع به خندیدن کرد. دست هایش را پشت سرش برد و نشان تسلیم شدن را به خودش گرفت.


پوند با سرش به پووین علامت داد که به سمت فورث برود و پووین همین کار را کرد.


حالا فورث فقط باید تا رسیدن دانک و باقی تیم، پوند را معطل کند؛ اما فکری احمقانه به سرش می‌خورد.


می‌دانست نباید شلیک کند، اما کسی که این همه آدم را کشته لیاقت زندگی کردن ندارد، پس تفنگ را به سمت هدفش می‌گیرد و چند تیر پشت سر هم به قاتل سریالی فرشته ها وارد می‌کند.


اما این کار نه تنها چیزی را آرام نمی‌کند، بلکه پووین را وحشی تر از قبل می‌کند. و این وحشی گری با افتادن پوند به روی زمین هم زمان می‌شود...



To be continued...

Report Page