Lollipop P17
Yasaminبا چرخاندن کلید قفل در را باز کرد. چراغ های خانه خاموش بودند و تنها دلیل روشنایی آنجا مهتابی بود که نورش از پنجره به داخل خانه میتابید.
وارد خانه شد و تنها یک اسم را صدا کرد.
- جم... خونهای؟
اما پاسخی دریافت نکرد. به دور و بر خانه خیره شد و نگاهش روی لکهی روی دیوار ثابت ماند.
چراغ را روشن و به سمت دیوار رفت. با رنگی که به رنگ خون شباهت داشت روی دیوار نوشته شده بود.
- اگه دوست پسرت رو زنده میخوای به خونهی من بیا، بدون هیچ نفر اضافیای! پوند ناراویت.
فورث اخمی کرد و خندید و با صدای بلند گفت.
- جم کارت بامزه بود، ولی تمومش کن، بیا بیرون میخوام یک شب خوب رو با دوست پسرم بسازم.
اما هیچ صدایی بلند نشد. فورث ضربان قلبش بالاتر رفت، به حدی که صدای قلبش را در گوش هایش میشنید.
به سمت آشپزخانه رفت، اما آنجا هم کسی نبود. آب دهانش را قورت داد و به سمت تک اتاق دونفرهشان رفت. در اتاق بسته بود و همین مسبب لرزش بدنش میشد. در را با صدای آرامی باز کرد و با صدایی لرزان لب زد.
- جم، اینجایی؟
و این بار پاسخ ندادن جمینای مسبب پریدن رنگ از چهرهاش بود. چراغ اتاق خواب را روشن و آنجا را نگاه کرد، خالی بود و همین اذیتش میکرد.
از آنجا دور شد و به آخرین مکان امیدش روی آورد، دستشویی و حمام. در آنجا که دقیقا در کنار اتاق خواب بود را باز کرد. نه صدای باز بودن شیر آب حمام میآمد و نه صدایی از دستشویی شنیده میشد.
امیدش ناامید شد. این ها برنامهی جمینای نبودند، پس تنها یک دلیل منطقی برایش وجود داشت، آن نوشتهی روی دیوار واقعا متعلق به پوند بود و رد قرمز روی دیوار قطعا خون بود؛ و احتمالا خون برای جمینای عزیزش بود.
تلفن همراهش را درآورد و به سرعت با دانک تماس گرفت. بعد از سه بوق دانک با صدای گرفتهای تلفن را برمیدارد.
- الو...
- سلام قربان، فورث هستم؛ میخواستم یک چیزی رو بهتون اطلاع بدم.
- فورث... الان ساعت دوازده شبه، چیشده که انقدر مهمه؟
- جمینای توسط پوند ناراویت دزدیده شده!
دانک با صدای هیجان زدهای جواب میدهد.
- یعنی بالاخره حرکتش رو شروع کرده...
فورث درحالی که پوست انگشت شصتش را میکَند، میگوید.
- این بازی وضعیت جون دوست من رو به همراه داره، من پیش پوند میرم...
دانک وسط حرف فورث پرید و بلند گفت.
- اما فورث، این دیوونگیه!
فورث نفس عمیقی میکشد، نجات دادن زندگی جمینای ارزش هر چیزی را داشت، پس میگوید.
- همین که به شما زنگ زدم دیوونگی اصلی بود، از پیام پوند براتون عکس میفرستم. امیدوارم که به موقع بهمون برسید.
بعد از این جمله در صورتی که دانک هنوز داشت صحبت میکرد، تلفن را پایین آورد و قطع کرد و تنها بک جمله گفت.
- به زودی پیدات میکنم جم... فقط دووم بیار!
بعد از گفتن این جمله، عکسی از روی دیوار میگیرد و برای دانک ارسال میکند. این آخرین امیدش برای نجات دادن همه بود، و امیدوار بود که جواب بدهد.
.....
صدای چکهی آب تنها چیزی بود که در آن زیرزمین شنیده میشد.
جمینای چشمهایش را باز کرد و برای چند ثانیه نمیدانست کجاست. سرش سنگین بود و دستهایش پشت صندلی بسته شده بودند. هرچه تلاش میکرد، طنابها بیشتر در پوستش فرو میرفتند.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد وحشتش را کنترل کند. آخرین چیزی که به یاد داشت، صورت پوند بود. بعد نگاهش روی مردی افتاد که چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
پوند آرام نگاهش میکرد؛ انگار نه انگار که یک انسان را ربوده بود.
جمینای با صدایی گرفته پرسید.
- فورث میدونه من اینجام؟
پوند چند ثانیه سکوت کرد و بعد برگشت.
- بهزودی میفهمه.
جمینای سرش را پایین میاندازد و به زمین نگاه میکند.
- این آخر راه منه؟
پوند با صدای بلندی خندید.
- نمیدونم بستگی به خودت داره! مگه نه پووین؟
و آنجا بود که جمینای متوجه نفر سومی که در زیرزمین بود، شد. به پووین که در گوشهای در تاریکی سیر میکرد نگاه کرد؛ با مرده ها هیچ فرقی نداشت، انگار یک تکه گوشت متحرک بود که فقط نفس میکشید و منتظر روز آخرش بود.
جمینای آب دهانش را به سختی قورت داد. اگر قرار بود زنده بماند مثل او میشد؟ چرا همیشه بدترین ها برای او اتفاق میافتاد؟ چرا نمیتوانست کمی شاد باشد؟
قطرات اشک چشم هایش را پر کردند و منتظر پایین ریختن شدند اما با بلند شدن پوند از سرجایش، قطرات اشک در چشم هایش ثابت ماندند.
خودش را تا جایی که میشد عقب کشید اما پوند فاصله بینشان را به چند سانتی متر تغییر داد.
با وجود تمام ترسی که در بدنش میجنبید، از پوند پرسید.
- چرا اینکار هارو میکنی؟ تو قاتل فرشتهای، مگه نه؟
پوند لبخندی زد و از جمینای دور شد، شروع به راه رفتن در دور و برش کرد تا ترسش را بیشتر کند.
- قاتل فرشته؟
پوند خندهی کوتاهی کرد.
- مردم خیلی چیزها دربارهی من میگن. بعضیا میگن هیولا، بعضیا قاتل... ولی هیچکدوم نمیدونن چرا این کارها رو میکنم.
جمینای با وجود لرزش صدایش، جوابش را داد.
- من نمیخوام بدونم چرا. میخوام بدونم چند نفر رو کشتی.
پوند متوقف شد، دیگر راه نرفت و سرجایش خشکش زد.
- نوزده نفر.
جمینای چند لحظه چیزی نگفت.
- نوزده؟
- آره.
پوند لبخند محوی زد.
- تو میشی نفر بیستم. بیستمین نفری که نبودنش بهتر از بودنشه!
جمینای داد زد.
- مگه تو خدایی که تعیین میکنی کی زنده بمونه و کی بمیره؟
- اسمش رو هر چیزی که میخوای بذار، انسان ها لایق مردن هستند و این تغییر ناپذیره.
جمینای پوزخندی زد.
- تو خدا نیستی، تو فقط یک روانیای!
- من نگفتم که خدام، در اصل خدای من کس دیگهایه.
پوند به سمت پووین رفت، برای لحظهای جمینای پووین را خدای پوند شناخت، اما با رد شدن پوند از کنار پووین و رفتنش به سمت دری کوچک که قفل بود، گمانش از بین رفت.
با در آوردن کلید، پوند آن در کوچک را باز کرد و جمینای و پووین را مبهوت کرد.
جسد یک زن در آن اتاقک کوچک نگه داری میشد، جسدی با بال هایی بلند که مشخص میکرد، پوست بیشتری از بدنش تبدیل به بال شده. جسد دست هایش باز بود و سرش پایین افتاده بود.
- اون... کیه؟
و بالاخره برای اولین بار صدای پووین در آمد. به پوند خیره شد و منتظر جواب ماند.
- نامتان... اون خدای منه!
جمینای با ترس سرش را پایین انداخت و بیشتر با طناب مابین دست هایش بازی کرد، شل شدنش را احساس میکرد و همین به او جرئت بیشتری برای ادامه دادن بازی میداد.
To be continued...