Lollipop P16

Lollipop P16

Yasamin


پوند درست پشت پنجره ایستاده بود. نگاهش از روی فورث برداشته نمی‌شد. انگار تمام راهی که آمده بود، فقط برای رسیدن به همین لحظه بود.


با تمام شدن بوسه آن دو خودش را از دید آنها مخفی کرد و به صحبتشان گوش داد.


- جم، باورت نمیشه دارم روی چه پرونده‌ای کار می‌کنم!


جمینای هوف آرامی می‌کشد و به فورث می‌گوید.


- برمی‌گرده به اون دونفر داخل بیمارستان، مگه نه؟


فورث سرش را تکان می‌دهد و با صدایی بلند می‌گوید.


- اون دونفر دیگه یک زوج عادی نیستن، من امروز اونجا بودم جم، همسایه ها اون پسر پا شکسته رو ندیدن! می‌فهمی یعنی چی؟ همه چیز جدی تر شده، اون مرد، پوند ناراویت اصلا با کسی زندگی نمی‌کنه.


جمینای با شنیدن این حقایق، موهای تنش سیخ شدند و مورمورش شد.


پوند از پشت پنجره لبخندی زد و پس از آن لبش را گزید، پس آن پسر جوان همه چیز را فهمیده، و این اصلا خوب نبود؛ در ادامه به صدای جمینای گوش می‌دهد که می‌گوید.


- پس امکان داره تئوری هات درست باشن؟


- ممکنه...


جمینای به فورث که سرش را پایین انداخته بود و ذهنش کاملا درگیر بود نگاه می‌کند، سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید.


- نگران نباش، آخرش می‌فهمیم این داستان به کجا ختم میشه؛ باشه؟


فورث لبخند کوتاهی می‌زند و بعد از آن به کیک خیره می‌شود.


- بیا کیک رو بخوریم و به اتفاقات آینده فکر نکنیم.


پوند آخرین نگاه را به آن دو انداخت. خنده‌هایشان هنوز از پنجره بیرون می‌آمد. آرام از خانه فاصله گرفت، اما پیش از سوار شدن، نگاهش دوباره روی پنجره ثابت ماند.


زیر لب زمزمه کرد.


- فعلا بخندین... وقتش که برسه، خودم از همدیگه جداتون می‌کنم!


با تمام شدن حرفش ماشین را روشن کرد و با نقشه‌ای جدید به سمت خانه رفت.


.....


با صدای آلارم گوشی فورث از خواب بیدار می‌شود، به ساعت که ساعت 7:02 دقیقه را نشان می‌دهد نگاه می‌کند. طبق عادت دستش را به سمت جای فورث روی تخت دراز می‌کند، اما فقط ملحفه‌ی نیمه‌گرم زیر انگشت‌هایش بود.


سرش را به سمت چپ تکان می‌دهد، اما فورث روی تخت نبود.


از جایش بلند می‌شود و دستش را به میز کنار تخت می‌رساند و آلارم تلفن فورث را قطع می‌کند. باورش نمی‌شد حتی در روز بیکاری‌اش ساعت 7 صبح بیدار شده بود.


خمیازه‌ای می‌کشد و پاهایش را از زیر پتو در می‌آورد. روی زمین می‌گذارتشان و همان‌طور که شلوارک در پایش بود و تنها یک تی‌شرت به تن داشت وارد آشپزخانه می‌شود.


فورث پشت گاز ایستاده بود و صبحانه برای خودش و جمینای آماده می‌کرد.


جمینای لبخندی زد و پشت سر فورث ایستاد، سرش را در گردنش فرو برد و عطرش را نفس کشید. بدن معشوقه‌اش همیشه بوی خوبی می‌داد.


- بیدار شدی؟ چرا انقدر زود؟ مگه امروز بیکار نیستی؟


- آلارم گوشی یک نفر اجازه نداد بخوابم.


فورث با شنیدن این جمله به سمت جمینای برگشت و گفت.


- اوه متاسفم، پسر کوچولوم چه سبک خوابه.


همچنان با گفتن این جمله موهای جمینای را تکان داد و ژولیده تر از قبل کرد.


- صبحانه چی پختی؟


- جوک درست کردم، تو عاشق فرنی هستی.


جمینای لبخندی می‌زند. بخار داغ جوک با بوی زنجبیل و پیازچه در هم آمیخته بود و همین بو کافی بود تا لبخند روی لب‌های جمینای ماندگار شود.


با رد شدن فورث از کنارش و رفتنش با قابلمه سر میز صبحانه، روی صندلی نزدیکش نشست. کاسه را از فورث گرفت و شروع به خوردن کرد.


مثل همیشه دستپخت فورث فوق العاده بود. لحظه‌ای چشم هایش را بست و طعم منحصر به فرد آن را به بدنش هدیه داد، اما در همان هنگام چیزی به ذهنش رسید که او را به زندگی واقعی برگرداند.


- فورث در مورد اون دونفر، می‌خوای چکار کنی؟


- تا تهش میرم جم، حتی اگه بمیرم حقیقت رو افشا می‌کنم!


اخم های جمینای در هم رفت، منظورش چه بود؟ مرگ؟ آن هم به این زودی؟


- اصلا از حرفت خوشم نیومد!


- ببخشید، عادتم شده که فکر کنم تمام پرونده ها به مرگ ختم می‌شن!


- همه‌ی پرونده ها مثل پرونده چوکون و استون نیستن!


فورث کمی مکث می‌کند، بعد آرام قطره های اشک از چشم هایش پایین می‌ریزند.


- می‌دونم، اما از دست دادن اونا خیلی سخت بود.


جمینای سر فورث را با دستش بالا آورد، نوازشش کرد و گفت.


- ولی از دست دادن تو سخت تره.


فورث لبخند می‌زند، دست جمینای را از روی صورتش برمی‌دارد و قطره های اشکش را پاک می‌کند. چند ثانیه فقط به چشم‌های جمینای خیره می‌شود، بعد لبخند کمرنگی می‌زند و دستش را روی گونه‌ی او کشید.


- خب دیگه من باید برم سرکار.


جمینای سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید.


- خوبی؟


- آره، شب می‌بینمت، فعلا!


فورث به سرعت به سمت در می‌رود و با تکان دادن دستش با جمینای خداحافظی می‌کند.


جمینای لبخندی سرد می‌زند و دستش را در جواب برای فورث بالا می‌برد، اما فورث آن را نمی‌بیند و زودتر از خانه دور می‌شود.


بعد از رفتن فورث، خانه دوباره در سکوت فرو رفت. جمینای چند ثانیه به در خیره ماند، لبخندی که برای خداحافظی روی لبش بود، آرام‌آرام محو شد.


حس عجیبی داشت، انگار چیزی در خانه تغییر کرده بود. به اطرافش نگاه کرد، همه چیز همان‌طور بود؛ همان مبل، همان میز، همان ظرف نیمه‌خورده‌ی جوک.


اما نمی‌دانست چرا احساس می‌کرد کسی او را نگاه می‌کند. به خودش خندید.


- داری زیادی به پرونده فکر می‌کنی، جم...


از پشت میز آشپزخانه بلند شد تا ظرف‌ها را جمع کند. هنوز دستش به کاسه نرسیده بود که صدای آرام بسته شدن در خانه را شنید. خشکش زد، آرام سرش را برگرداند و پرسید.


- فورث؟


اما کسی جواب نداد، جمینای چند قدم عقب رفت.


- فورث، اگه برگشتی این اصلا خنده‌دار نیست.


چند ثانیه هیچ صدایی نیامد. درست وقتی جمینای فکر کرد اشتباه شنیده، سایه‌ای از انتهای راهرو جدا شد. مرد آرام قدم برداشت؛ آن‌قدر آرام که انگار این خانه از قبل متعلق به او بوده.


- پوند ناراویت؟


و این آخرین جمله‌ای بود که جمینای به زبان آورد.


.....


ماشین پوند درست در روبه‌روی خانه‌اش ایستاد. مستقیم به سمت زیرزمین رفت. بالاخره مهره‌ای را پیدا کرده بود که بازی‌اش را به مرحله بعدی می‌رساند.


ماشین را در زیرزمین پارک کرد، در اولین حرکت سراغ صندوق ماشین رفت. آن را باز کرد و به جمینای که بی‌هوش شده و دهان، دست ها و پاهایش بسته بود خیره شد.


متوجه چیزی شد، دست های جمینای باز شده بودند و نفس‌های جمینای منظم‌تر از یک آدم بیهوش بود، پس نزدیک گوشش شد و گفت.


- می‌دونم بیداری، الکی نقش بازی نکن.


در همان لحظه چشم های جمینای به سرعت باز شدند و از تنها فرصتش برای آزادی خودش استفاده کرد.


چاقوی جیبی که در دستش بود را به سرعت بالا برد، اما دستش توسط دست قوی پوند مهار شد.


- برای کشتن من به چیزی بیشتر از این نیازه.


این را گفت و با دستش مچ دست جمینای را چرخاند تا چاقو از دستش پایین بی‌افتد.


حال که جمینای بی سلاح شده بود، دستمال را روی بینی‌اش گذاشت و چند ثانیه منتظر ماند تا مقاومتش کم شود.


بعد از آن او را از ماشین خارج کرد و به صندلی بست. حالا به تمام خواسته‌اش رسیده بود، پیغام آغشته به خون جمینای روی دیوار خانه منتظر فورث بود و جمینای در بین انگشت هایش گرفتار شده بود.


نوبت به پووین رسیده بود. به طبقه اول برگشت و وارد خانه شد. مثل همیشه پووین در تاریکی منتظر آمدن پوند بود.


چراغ را روشن کرد و رو به پووین تنها یک جمله گفت.


- قراره یک نمایش فوق العاده راه بندازیم!


پووین به او خیره ماند. برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد، اما لرزش کوچکی که از دست‌هایش شروع شد، همه چیز را لو داد.



To be continued...

Report Page