Lollipop P15
Yasaminپوند کلید را داخل قفل چرخاند و وارد خانه شد.
با شنیدن صدای باز شدن در، پووین سرش را از روی کاغذی که مقابلش بود بالا آورد و به او نگاه کرد. پوند در را بست، کتش را روی جالباسی انداخت و بیآنکه چیزی بگوید، نگاهی کوتاه به صورتش انداخت.
- امروز حالت بهتره؟
پووین فقط سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. اینکه پوند نگرانش میشد برایش خوشآیند بود و حس خوبی به او میداد.
پوند چند قدم به سمت آشپزخانه برداشت، اما نگاهش روی میز ثابت ماند، دو لیوان روی میز بود. قدمهایش همانجا متوقف شد.
- مهمون داشتیم؟
پووین چند لحظه به لیوانها نگاه کرد، بعد خودکارش را برداشت و روی برگه نوشت.
«آره.»
پوند آرام به سمتش برگشت.
- کی؟
پووین دوباره نوشت.
«همون پلیسی که توی بیمارستان بود.»
چشمهای پوند برای لحظهای روی نوشته ثابت ماند.
- اومد داخل خونه؟
پووین سرش را به نشانهی آره تکان داد. چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
- ازت چی پرسید؟
«راجع به تو و من.»
- همهچیز رو همونطوری که گفته بودیم گفتی؟
پووین مکث کوتاهی کرد و بعد نوشت.
«آره.»
پوند نفس آرامی بیرون داد؛ انگار برای چند لحظه خیالش راحت شده باشد.
- چیز مشکوکی نگفت؟
پووین این بار کمی بیشتر فکر کرد.
«پرسید چرا حرف نمیزنم.»
پوند ابرویش را بالا داد.
«براش نوشتم سکوت رو دوست دارم.»
لبخند روی صورت پوند همان لحظه محو، و نگاهش آرام از نوشته به صورت پووین منتقل شد.
- اینو نوشتی؟
پووین با تعجب سر تکان داد.
پوند چند لحظه چیزی نگفت. بعد آرام دستش را روی پیشانیاش کشید و زیر لب زمزمه کرد.
- نه... این نباید اتفاق میافتاد.
پووین با نگرانی نگاهش کرد.
پوند به سمت پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد. خیابان آرام بود، اما این آرامش دیگر برایش اطمینانبخش نبود.
- اون فهمیده...
چند لحظه بعد بدون اینکه برگردد، پرسید.
- اسمش رو گفت؟
پووین برای اولین بار لبهایش را تکان داد. صدایش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه یک لالایی شنیده میشد.
- فورث...
پوند چشمهایش را بست. نام فورث را چند بار در ذهنش تکرار کرد.
- فورث...
لبخند کمرنگی روی لبش نشست؛ همان لبخندی که بیشتر از شادی، بوی خطر میداد.
- پس تویی...
چند ثانیه بعد رو به پووین برگشت.
- از این به بعد باید بیشتر از قبل حواسمون جمع باشه.
.....
همان موقع، فورث با خستگی از ماشین پیاده شد. روز کلافه کنندهای بود؛ از صبح تا الان فقط سؤال جمع کرده بود و هیچ جوابی نگرفته بود.
کلید را داخل قفل انداخت و وارد خانه شد.
- جمینای؟ خونهای؟
صدای شرشر آب از داخل حمام میآمد. کفشهایش را درآورد و دمپایی پوشید؛ به سمت حمام رفت.
- جم؟
اما جوابی نگرفت. چند ضربهی آرام به در زد.
- هی... خوابیدی اون تو؟
اما باز هم سکوت تنها چیزی بود که شنیده میشد. بیخیال دستگیره را پایین کشید و در را باز کرد.
حمام خالی بود. فقط شیر آب بیدلیل باز مانده بود. اخمی کرد، شیر را بست و از حمام بیرون آمد.
- جمینای؟
هنوز جملهاش تمام نشده بود که تمام چراغهای خانه خاموش شدند. فورث همانجا ایستاد. چند ثانیه بعد چراغها دوباره روشن شدند.
- تولدت مبارک!
جمینای درست روبهرویش ایستاده بود؛ کیکی کوچک در دست داشت و با لبخند نگاهش میکرد.
فورث از جا پرید و دستش را روی سینهاش گذاشت.
- لعنتی... نزدیک بود سکته کنم!
جمینای خندید.
- پس یعنی سوپرایز موفقیت آمیز بود.
فورث با خنده سرش را تکان داد.
- ولی امروز که تولدم نیست.
- اگه پس فردا میگرفتم که دیگه سوپرایز نمیشدی.
بعد با چشم هایش به شمع اشاره کرد.
- زودتر فوتش کن، داره آب میشه.
فورث چند لحظه به شعلهی کوچک خیره ماند، چشمهایش را بست. تنها آرزویی که به ذهنش رسید، تمام شدن پروندهی قاتل فرشتهها بود. آرزویی که هر روز دورتر از قبل به نظر میرسید.
چشمهایش را باز کرد و با فوتی آرام، شمع را خاموش کرد. کیک شکلاتی را از دست های جمینای گرفت و روی میز گذاشت.
وقتی دوباره به سمت جمینای برگشت، فاصلهی بینشان فقط چند سانتیمتر بود. نفسهایشان به هم برمیخورد. فورث آرام گفت.
- میخوام ببوسمت.
جمینای لبخند زد.
- مگه کسی جلوت رو گرفته؟
فورث خندید و لبهایش را روی لبهای او گذاشت.
لحظهای کوتاه، هر دو همهچیز را فراموش کردند؛ پرونده، قتلها، ترس و سؤالهایی که بیجواب مانده بودند.
آرام همدیگر را میبوسیدند و در دنیای خودشان غرق شده بودند، اما دنیایی که به زودی قرار بود نابود شود.
چون درست بیرون از خانه و پشت پنجره کسی ایستاده بود و به فکر جدا کردن آن دو از یکدیگر بود.
To be continued...