Lollipop P14

Lollipop P14

Yasamin


- جونگ آرچن، بلند شو ملاقاتی داری.


با شنیدن اسمش، به سمت افسری که صداش می‌کرد برگشت. بعد از تمام مدتی که توی انفرادی گذرونده و هنوز براش دادگاهی تشکیل نشده بود، این اولین ملاقاتی‌ای بود که داشت.


به صدای باز شدن در گوش داد و منتظر ماند تا افسر حسابی نزدیکش شود، و بعد در طی یک حرکت کاملا سریع افسر را به دیوار چسباند. افسر دستش را به سمت باتوم برد، اما جونگ سریع‌تر بود؛ سیم مفتول باریکی را از آستینش بیرون کشید و جلوی چشم های پلیس حرکت داد.


- می‌تونم با یک حرکت کورت کنم، خیلی دست و پا چلفتی ای! حالا بگو کی اومده ملاقاتم؟


افسر محکم چشم هایش را بست و با ترس گفت.


- نمی‌دونم، فقط گفت که یک دوست قدیمیه.


کلمه دوست قدیمی در گوش های جونگ طنین انداز شد. احمقانه ولی در عین حال منطقی بود، آمدن دانک به آنجا کاملا با اتفاقات جور در می‌آمد.


خندید و دستش را از روی گلوی افسر پلیس برداشت.


- خب نمی‌خوای راه رو نشونم بدی؟


سیم مفتول را دوباره جمع کرد و دست هایش را جلو برد و منتظر دستبند زدن به دست هایش شد.


افسر با دست‌هایی که هنوز کمی می‌لرزیدند، دستبند را دور مچ‌های جونگ قفل کرد.


جونگ با لبخند به دستبند نگاه کرد.


- بالاخره یادت افتاد وظیفه‌ت چیه.


افسر چیزی نگفت. فقط بازوی جونگ را گرفت و او را از سلول بیرون برد.


راهروی باریک انفرادی بوی نم و مواد ضدعفونی‌کننده می‌داد. صدای بسته شدن درهای فلزی، یکی پس از دیگری، در تمام راهرو می‌پیچید. هر زندانی که از پشت دریچه‌ی سلولش جونگ را می‌دید، چند ثانیه بیشتر نگاهش می‌کرد؛ بعضی‌ها پچ‌پچ می‌کردند و بعضی دیگر بی‌اختیار سکوت می‌کردند.


جونگ از گوشه‌ی چشمش آن‌ها را دید و خنده‌ی کوتاهی کرد.


- هنوزم انقدر ازم می‌ترسن؟ من فقط یکیشون رو کور کردم، اتفاق خاصی نیفتاده که!


افسر اخم کرد.


- راه برو.


جونگ شانه‌ای بالا انداخت.


- فکر کردم شاید دلت بخواد یه کم حرف بزنیم.


اما هیچ پاسخی نگرفت و همین مسبب لبخندش شد.


از چند در امنیتی دیگر عبور کردند تا بالاخره به بخش ملاقات رسیدند. افسر مقابل آخرین در ایستاد، کارت شناسایی‌اش را روی دستگاه کشید و قفل الکترونیکی با صدای کوتاهی باز شد.


-برو داخل.


جونگ لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش را روی دستگیره نگه داشت. برای اولین بار از وقتی از سلول بیرون آمده بود، لبخند از روی صورتش محو شد. اگر حدسش درست بود، پشت این در فقط یک ملاقات ساده انتظارش را نمی‌کشید.


نفس آرامی کشید، در را هل داد و وارد اتاق شد. چشمش به مردی افتاد که آرام پشت میز نشسته بود. جونگ چند ثانیه بدون هیچ حرفی به او خیره ماند؛ بعد گوشه‌ی لبش بالا رفت.


- می‌دونستم که بالاخره خودت میای.


دانک سرش را بالا آورد و به جونگ و دستبندش خیره شد.


- پس بالاخره به جایی که لیاقتش رو داری اومدی!


جونگ پوزخندی زد و بعد دوباره به با بی حسی تمام به دانک خیره شد.


- توقع دیگه‌ای از دوست پسر قدیمیم نداشتم. همیشه همین‌طوری حرف می‌زدی دانک.


- برای صحبت های بی‌خود و بی جهت وقت ندارم جونگ، فقط بهم یک چیزی رو بگو...


جونگ وسط حرف دانک پرید.


- دوست داری بدونی چرا قاتل شدم؟ یا دوست داری بدونی چرا یکی رو توی زندان کور کردم؟


- یکی رو هم کور کردی؟


جونگ لبخند پهنی زد.


- اون زنده مونده، باید خوشحال باشی.


دانک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.


- هیچ‌وقت از کارات پشیمون نشدی؟


جونگ شانه‌ای بالا انداخت.


- این سؤال رو باید از خودت بپرسی. از رها کردن من پشیمون نیستی؟


سکوت سنگینی بینشان افتاد. دانک نفس عمیقی کشید. انگار تمام این سؤال‌ها فقط مقدمه بودند.


- یه سؤال دیگه دارم...


جونگ اخمی کرد.


- بپرس.


- پوند با کسی توی رابطه‌است؟


جونگ لحظه‌ای ساکت ماند. اخم کمرنگی بین ابروهایش نشست، اما خیلی زود محو شد. دوباره همان لبخند همیشگی روی صورتش برگشت.


- گفتی... رابطه؟


دانک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، سرش را به علامت تأیید تکان داد.


- آره. فقط همین رو می‌خوام بدونم.


جونگ چند ثانیه به صورت دانک خیره ماند؛ انگار دنبال این بود که بفهمد پشت این سؤال چه چیزی پنهان شده است. بعد آرام خندید.


- بعد از این همه سال، اولین چیزی که ازم می‌پرسی اینه؟


دانک سکوت کرد. جونگ زبانش را در دهانش چرخاند و به پشتی صندلی تکیه داد.


- تا جایی که من می‌دونم، نه. پوند هیچ‌وقت آدمی نبود که کسی رو وارد زندگیش کنه.


اما چند ثانیه بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد، گفت.


- اون فقط یک سگ جدید پیدا کرده، خبری از رابطه با کسی توی زندگیش نبود.


دانک انگار چیزی که نباید را شنیده باشد، از جایش به سرعت بلند شد.


بدون هیچ جوابی مکان را ترک کرد و از زندان به بیرون رفت. تلفنش را درآورد و در اولین قدم با فورث تماس گرفت.


.....


فورث آدرس ثبت‌شده‌ی پوند را روی صفحه‌ی گوشی نگاه کرد و ماشین را روشن کرد.


تمام مسیر، حرف‌های دانک توی سرش تکرار می‌شد.


«مدرک بیار، بدون حکم وارد خونه نشو.»


حق با او بود؛ حق نداشت حتی یک قدم داخل خانه بگذارد. اما هیچ‌کس نگفته بود که نمی‌تواند چند سؤال ساده از همسایه‌ها بپرسد.


بعد از حدود بیست دقیقه، ماشین را کنار جدول متوقف کرد.


محله بیش از حد آرام بود؛ از آن آرامش‌هایی که آدم را معذب می‌کند. چند خانه با حیاط‌های کوچک کنار هم قرار گرفته بودند و پرده‌ی بیشتر پنجره‌ها کشیده شده بود.


فورث از ماشین پیاده شد و نگاهی به خانه‌ی روبه‌رو انداخت.


همان خانه‌ای که نام پوند ناراویت زیر آدرسش ثبت شده بود.


به طرف خانه‌ی کناری رفت و زنگ را فشار داد.


چند لحظه بعد، پیرزنی در را نیمه‌باز کرد.


- بله؟


فورث کارت شناسایی پلیسش را نشان داد.


- ببخشید، چند سؤال درباره‌ی همسایه‌تون داشتم. آقای ناراویت.


زن چند لحظه فکر کرد.


- زیاد نمی‌شناسمش... آدم آرومیه. صبح میره، شب برمی‌گرده. دردسری هم نداشته.


- مرد دیگه‌ای رو هم کنار اون دیدید؟


زن سرش را تکان داد.


- نه... فقط دیروز با یک پسر به خونه برگشت.


فورث تشکر کرد و سراغ خانه‌ی بعدی رفت.


جواب‌ها تقریبا یکسان بودند؛ هیچ‌کس چیزی از گذشته‌ی پوند نمی‌دانست و همه او را مردی آرام و مؤدب توصیف می‌کردند.


همین موضوع بیشتر نگرانش کرد.


«چطور ممکنه آدمی که سال‌ها اینجا زندگی کرده، هیچ اثری از خودش نذاشته باشه؟»


نگاهش دوباره روی خانه ثابت ماند.


فورث چند ثانیه مردد ماند. اجازه‌ی ورود نداشت، اما اگر فقط می‌خواست با مصدوم پرونده صحبت کند، قانون مانعش نمی‌شد.


از مسیر سنگ‌فرش‌شده گذشت و مقابل در ایستاد.


زنگ را فشار داد و کمی بعد در آرام باز شد و پووین، در حالی که روی ویلچرش نشسته بود، روبه‌رویش قرار گرفت.


اما پووین با دیدن فورث رنگش پرید و مات و مبهوت به روبه‌رویش خیره شد.


.....


دانک روی دکمه تماس گرفتن انگشتش را کشید و اکنون تلفنش در حال زنگ خوردن بود.


- الو...


- هی... هر کاری که می‌کنی خونه پوند نرو، بعد از گرفتن حکم به اونجا می‌ریم.


فورث ترسیده پرسید.


- چیزی شده قربان؟


دانک به سرعت پاسخ داد.


- اون پسر... دوست پسر پوند نیست!


اما صدای فورث تایید کرد که دیگه برای همه چیز دیر شده.


- اما قربان، من الان کنار پووینم، و اون میگه دوست پسر پونده...


.....


تماسش با دانک را قطع کرد و برای چند ثانیه به صفحه تلفن خاموش شده‌اش نگاه کرد. حالا مطمئن بود چیزی درست پیش نمی‌رود و باید به زودی آنجا را ترک می‌کرد.


نگاهش را به سمت پووین چرخاند. ساکت روی ویلچر نشسته بود و به او نگاه می‌کرد.


- زیاد که منتظرم نموندی؟


پووین سرش را به نشانه نه تکان می‌دهد.


- پس از اینکه اینجا راحتی مطمئنی؟


پووین این بار سرش را به علامت آره تکان می‌دهد. همه چیز کاملا طبیعی بود، به جز حرف نزدن پووین.


- پس چرا حرف نمی‌زنی؟


پووین دوباره خودکار را برداشت و روی کاغذی که رو‌به‌رویش بود چیزی نوشت.


«سکوت رو دوست دارم.»


اما این جمله با جوابی که پوند در بیمارستان داده بود فرق می‌کرد پوند گفته بود پووین به‌خاطر حادثه کم‌حرف شده، نه اینکه سکوت را دوست داشته باشد؛ اما حالا دیگر نمی‌خواست بیش از این در آن خانه بماند. حرف‌های دانک ذهنش را به هم ریخته بود و احساس می‌کرد هر ثانیه ماندن، اشتباه بزرگی است.


از جایش بلند شد و از پووین تشکر کرد، به سمت در رفت و به محض باز کردن در از پووین خداحافظی کرد و از آنجا دور شد.


در ماشینش را باز کرد و به محض اینکه در آن نشست، ماشین پوند را دید که جلوی خانه ایستاد.


کاملا به موقع آنجا را ترک کرده بود، و تنها چیز مهم همین بود.


To be continued...

Report Page