Lollipop P13

Lollipop P13

Yasamin


فورث هم‌زمان که به نوشته های جمینای نگاه می‌کرد پرسید.


- ناراویت... قبلا هم این اسم رو شنیدیم جمینای، درست نمی‌گم؟


جمینای که روی صندلی راننده ماشین نشسته بود چند لحظه‌ای مکث می‌کند.


- کاراگاهی که روی پرونده قاتل فرشته ها کار می‌کرد.


و این اولین جرقه را در ذهن فورث روشن کرد.


- یک کارآگاه؟ چرا اون‌طوری رفتار کرد؟ چرا اون پسر فقط به اون زل زده بود؟


با صدای جمینای از فکر های خودش درآمد و به فضای گرم ماشین برگشت.


- فورث، باز داری زیادی بهش فکر می‌کنی؛ همه قرار نیست مثل کارکتر های سریال ها باشن.


- می‌دونی چیه جمینای، من فکر می‌کنم تو زیادی مثبت نگری وگرنه هر کسی بود به اون دو نفر شک می‌کرد. اخه چرا باید برای جواب دادن هر سوال به یک نفر دیگه خیره بشی؟ مگه بچه‌ای؟


جمینای آرام هوفی می‌کشد و تا پایان مسیر، و رفتن به ایستگاه پلیس فورث را با تفکراتش تنها می‌گذارد.


‌.....


به محض رسیدن به ایستگاه پلیس، هر دوی آنها از ماشین پیاده می‌شوند؛ اما راهشان را جدا می‌کنند.


فورث به اتاق خالی ای می‌رود تا بتواند کمی افکارش را سر و سامان بدهد، و جمینای پیش باقی مامور ها می‌رود تا کمی استراحت کند.


فورث پشت سیستم می‌نشیند، به عنوان اولین کلمه، ناراویت را سرچ می‌کند و به تمام اطلاعاتی که در مورد پوند بالا می‌اید خیره می‌شود.


محل زندگی، شماره تماس، رزومه‌ای که پوند در کارگاه بودن داشت، و چند نتیجه‌ی معمولی دیگر بالا آمد؛ حساب‌های کاری، اطلاعات عمومی، اما موضوع عجیب این بود که هیچ چیز درباره‌ی گذشته‌اش نبود. انگار کسی عمدا بخشی از زندگی او را پاک کرده بود.


همه‌ی آنها با یک سرچ کوچک توسط فورث بالا آمدند، ولی خب این اطلاعات کافی نبودند. اکنون نوبت چک کردن دفترچه‌ی جمینای شد.


دفترچه را باز کرد و شروع به خواندن اطلاعات پزشکی شد. استخوان های پا توسط ضربه مستقیم خورد شده بودند و دماغ هم در اثر ضربه مستقیم شکسته بود.


این اطلاعات با حرف های پوند نمی‌خواندند، چطور می‌شد کسی از پله زمین بخورد و دچار آسیب مستقیم شود؟ امکان نداشت.


این اولین سرنخ فورث برای شک کردن به رابطه‌ی آنها بود.


صفحه‌ی بعدی دفترچه را می‌اورد. در این صفحه مکالمات پوند نوشته شده بودند.


«شما نسبتتون با بیمار چیه؟»


«دوست پسرشم.»


«چند وقته با هم زندگی می‌کنید؟»


«مدت زیادی نمی‌شه، شاید سه هفته.»


تا اینجا مکالمه عادی به‌نظر می‌رسید. اما جمله بعد نظرش را عوض کرد.


«ایشون خانواده‌ای نداره که باهاشون تماس بگیریم؟»


«نه من تنها کسی هستم که اون داره.»


واقعا آن مرد کسی را نداشت و آقای ناراویت تنها فرد زندگی‌اش بود؟


شروع به گشتن کرد، اسم بیمار را که در صفحه اول دفترچه نوشته شده بود آورد و آن را در سیستم پلیس سرچ کرد.


- پووین تانگساکیوئن.


اما هیچ چیز بالا نیامد، انگار این فرد اصلا وجود نداشت. با به بن بست خوردن دندان قروچه‌ای کرد و «لعنتی» زیر لب گفت.


دومین چیز مشکوک همین بود، که پووین هیچ سابقه‌ای از خودش تا الان در اگاهی ثبت نکرده. نه مجرم بوده و نه خواستار ساختن پرونده‌ای برای شکایت؛ و این برای فورث بیش از حد عجیب بود.


به خواندن ادامه‌ی مکالمات پرداخت.


«این آسیب‌ها چطور به وجود اومدن؟»


«اون از پله ها افتاد پایین، صدای واقعا بدی توی خونه ایجاد شد.»


مجدد در ذهنش طنین انداز شد، اگر از پله ها افتاده بود نباید دماغش آن‌طور می‌شکست.


به یاد پاهای پووین افتاد. آن پا ها سالم نبودند، و انگار بعد از مدت زیادی گچ گرفته شده بودند و متاسفانه این موضوع هم فورث را به اندازه‌ی کافی مشکوک می‌کرد.


از جایش بلند شد و برای رفتن به پیش رئیس واحد جنایی عجله کرد.


اصلا دلش نمی‌خواست با آن مرد جدی روبه‌رو شود، اما اگر حسش درست می‌گفت پووین در دردسر بدی افتاده بود.


.....


جلوی در اتاق رئیس بخش جنایی ایستاد، نفس عمیقی کشید و در زد. صدای برخورد انگشت هایش با چوب در سرش پیچید.


- بیا تو.


با شنیدن صدای دانک نفسش را حبس کرد و آب دهانش را به سمت گلویش روانه کرد.


در را باز کرد و بعد از احترام نظامی گذاشتن به سمت میز دانک رفت.


- ببخشید ولی باید یک موردی رو بهتون گزارش بدم...


دانک دستش را زیر چانه‌اش گذاشت.


- می‌شنوم!


- امروز همراه جمینای برای یک مورد آسیب جسمی به بیمارستان رفتیم. دو تا مرد بودن، اما مشکوک بودن.


- منظورت دقیقا از این حرف چیه؟


فورث آب دهانش را قورت داده و ادامه می‌دهد.


- بیمار آسیب جسمی زیادی داشت، ولی دوست پسرش گفته بود که اون فقط از پله ها افتاده.


- خب این چیز عادی‌ایه فورث!


فورث ادامه می‌دهد.


- می‌دونم، ولی موضوع اینجا جالب می‌شه، یکی از اون دو نفر هیچ سابقه‌ای ازش وجود نداره، انگار اصلا وجود نداشته؛ و نفر دوم یک کاراگاهه!


دانک اخم می‌کند.


- خب این که بدتر شد فورث، تو داری به یک کاراگاه صفت های بد میدی! این حست اگه اشتباه باشه نشون می‌ده اصلا افسر خوبی نیستی.


فورث با نگرانی می‌گوید.


- ولی قربان...


- از این‌جور حرف ها نداریم فورث، تو مدرک محکمی نداری، هروقت مدرک محکمی داشتی برگرد پیشم، و من قول میدم که نهایت تلاشم رو می‌کنم تا دستشون رو بشه.


- اما قربان، این مدرک ها جلوی چشم هاتون هستن و شما نمی‌بینیدشون!


دانک از جایش بلند می‌شود و به سمت فورث و آن طرف میز می‌رود.


- گفتی اسم کاراگاهه چی بود؟


- پوند، پوند ناراویت.


دانک با شنیدن این اسم به فکر فرو می‌رود و لحظه‌ای می‌ایستد.


- ولی اون خودش کاراگاهه پرونده فرشته هاست.


- بله قربان، تمام تلاشم این بود که همین رو بگم!


دانک کمی مکث می‌کند.


- اسم بیمار چیه؟


- پووین تانگساکیوئن.


دانک اسم بیمار را با خودش تکرار می‌کند، برمی‌گردد و روی صندلی‌اش می‌نشیند و رو به فورث می‌گوید.


- هنوز مدرک کافی برای ورود به خونه‌ی یک نفر رو نداریم. اما می‌تونی گزارش کامل بیمارستان رو بگیری، سوابق ناراویت رو بررسی کنی و ببینی این دو نفر چه ارتباطی با هم دارن.


کمی مکث می‌کند و بعد از ان ادامه می‌دهد.


- فقط فورث... مراقب خودت باش.


فورث با تعجب می‌پرسد.


- چرا قربان؟


- بعضی انسان ها از چیزی که توقعش رو داری خطرناک ترن.


بعد از این جمله فورث سرش را به علامت تایید تکان می‌دهد و بعد از احترام نظامی اتاق دانک را ترک می‌کند.


بعد از خروج فورث دانک تنها یک چیز می‌گوید.


- پوند پرونده های زیادی رو حل کرده، اون بیش از حد باهوشه! پوند... امیدوارم هنوز همون آدمی باشی که فکر می‌کنم.


.....


فورث فقط یک مشت تکه‌های نامرتب از یک پازل را در اختیار داشت؛ پازلی که تصویرش هنوز مشخص نبود. اما اگر قرار بود پاسخ سؤال‌هایش را پیدا کند، باید از جایی شروع می‌کرد؛ و آن جا، خانه‌ی پوند ناراویت بود.


سوئیچ ماشین را برداشت و از اداره بیرون رفت. سوار ماشین شد و به سمت مقصد جدیدش به راه افتاد. شاید خود خانه سرنخی در اختیارش می‌گذاشت؛ و اگر نه، همسایه‌ها هنوز آنجا بودند.


در نهایت فورث هنوز نمی‌دانست این تصمیم، زندگی‌اش را تا چه اندازه تغییر خواهد داد؛ فقط می‌دانست که از لحظه‌ای که فرمان ماشین را چرخاند، دیگر راه برگشتی وجود نداشت.


To be continued...

Report Page