Lollipop P12
Yasaminبا صدای آرامِ دستگاه ضربان قلب در کنار گوش هایش، کم کم چشم هایش را باز کرد. دو مرد با لباس سفید رنگ در بالای سرش حرف میزدند.
- نباید به پلیس گزارشش بدیم؟ علاوه بر دماغش، استخوان پاهاش هم خورد شدهاند.
مرد عینکی به مرد دیگر گفت، و همین جمله مسبب آن شد تا پووین دلش بخواهد خودش را به خواب بزند.
در همین یک دقیقه که به هوش آمده بود، اطلاعات زیادی را فهمیده بود. دماغش درد میکرد و سنگینیای روی پاهایش احساس میکرد، انگار بالاخره آنها را گچ گرفته بودند. احساس گچ گرفتن را قبلا هم تجربه کرده بود، در کودکی دست راستش شکسته بود و مدت زیادی در گچ بود؛ احساسی که الان در پاهایش داشت هم همانطور بود، درست مثل بچگیاش.
برای باقی اطلاعات هم فهمیده بود که در بیمارستان است و آن دو مرد عینکی و بدون عینک، قطع به یقین پزشک هستند.
کمی چشم هایش را باز کرد، و نامحسوس به اتاق نگاه کرد، به دنبال پوند و دستوراتش بود؛ در اصل بدون آن دستورات نمیدانست باید چه کاری انجام بدهد.
وقتی پوند را در اتاق ندید، ترجیح داد به صحبت پزشک ها گوش کند تا شاید اطلاعاتی به دست بیاورد. خوشبختانه نیم رخ دکتر ها به سمت پووین بود و همین کارش را راحت تر میکرد.
- اون مرد گفت که دوست پسر این پسره است؛ تو این رو باور میکنی؟
پس دستور همین بود، پوند دوست پسرش است و پووین باید مانند یک سگ خوب دستورات پوند را اجرایی کند.
- شکستگی بینی، کم آبی بدن، سوءتغذیه، کبودیها و آثار جراحتهای مختلف، اینا چیز هایی نیستن که تو یک رابطه عادی ببینی! باید گزارشش رو بدیم.
- میرم به پلیس گزارشش رو بدم، بالای سر بیمار بمون.
با برگشتن مرد بدون عینک به سمتش سریع چشم هایش را بست و منتظر حرکت بعدی مرد عینکی شد. صدای پاهای فردی را که به سمتش میآمد شنید و بدون توجه به اینکه او کیست، ترس تمام وجودش را پر کرد. به یاد قدم های پوند افتاد، و با تصور آن قدم ها به سرعت از جایش بلند شد.
تند تند و پشت سر هم اکسیژن را وارد ریه هایش میکرد و صدای دستگاه ضربان قلب را تند تر از قبل میشنید.
- هی، تو خوبی؟ آروم باش. من بهت آسیبی نمیرسونم.
اما پووین فقط نگاهش کرد، و با ندیدن پوند نفس آسودهای کشید.
دقیقهای بعد، دکتر در حال معاینهی مردمک هایش با چراغ قوه بود. بعد از آن دکتر چیزی را یادداشت کرد و از اتاق بیرون رفت.
بالاخره تنها شده بود، اما این تنهایی او را میترساند. دلش میخواست کسی کنارش باشد، اما نه هر کسی، دلش میخواست پوند در کنارش باشد و همین مسبب آن بود که پووین از خودش هم بترسد.
.....
- آقای دکتر، حالش بهتره؟
پوند در حین راه رفتنش ایستاد و رو به دکتر که از اتاق پووین بیرون میآمد گفت.
دکتر خلاصه پاسخ داد.
- به هوش اومده و بهتره، اما مطمئنم حالش بهتر از این هم بوده!
پوند بدون اتلاف وقت پرسید.
- میتونم ببینمش؟
دکتر سرش را به علامت منفی تکان داد.
- نه، پلیس داره میاد، به یک سری سوال باید پاسخ بدی.
پوند مطمئن بود که این اتفاق میافتد و برایش چیز جدیدی محسوب نمیشد، فقط باید نقاب دوست پسر نگران را روی چهرهاش نگه میداشت و به پووین عشقی دروغین میورزید تا همه چیز را به نفع خودش تغییر دهد.
- چه سوالاتی؟ من نگران پووینم میشه ببینمش؟
پزشک متخصص به چشم های پوند خیره میشود و به دنبال ذرهای دروغ میگردد، اما پیدایش نمیکند.
- برو داخل... فقط زود بیا بیرون.
پوند با خوشحالی لبخندی میزند، نقشهاش جواب داده بود و همین کافی بود.
- ممنونم آقای دکتر.
به سمت اتاق پووین میرود و به محض اینکه دستگیره در را در دستش میگیرد، صدایی از پشت متوقفش میکند؛ و همین لبخند پوند را به عصبانیت تبدیل میکند.
- جناب بایستید، باید ازتون چندتا سوال بکنم.
صدا متعلق به پسر جوانی بود، پس نباید گمراه کردنش کار سختی باشد.
- متاسفم، دکتر بهم اجازه دادن ببینمش.
پزشک که هنوز آنجا ایستاده بود سرش را تکان داد و بعد از آن به دلیل پخش شدن اسمش از بلندگو به سمت دیگری رفت.
حالا پوند با دو مامور پلیس جوان تنها بود. نگرانی را به جای عصبانیت روی چهرهاش جای داد و به آن دو خیره شد.
- میشه ببینمش؟ فقط مطمئن بشم که حالش بهتره، بعدش به پرسش هاتون پاسخ میدم.
یکی از ان دو گفت.
- متاسفم آقا اما نمیتونیم این اجازه رو بهتون بدیم، متوجهم که نگرانید، اما باید صبر داشته باشید.
پوند سرش را پایین انداخت، لب پایینش را گزید و بعد دوباره با چهرهای نگران به پلیس های جوان خیره شد.
- پس هر چه سریع تر شروع کنید.
یکی از آن دونفر شروع به پرسیدن کرد.
- شما نسبتتون با بیمار چیه؟
پوند بدون مکث پاسخ میدهد و یکی از آن دو این را وارد دفترچهاش میکند.
- دوست پسرشم.
پلیس دوم سوال میپرسد و اولی آنها را در دفترش مینویسد.
- چند وقته با هم زندگی میکنید؟
پوند کمی فکر میکند.
- مدت زیادی نمیشه، شاید سه هفته.
- ایشون خانوادهای نداره که باهاشون تماس بگیریم؟
- نه من تنها کسی هستم که اون داره.
- این آسیبها چطور به وجود اومدن؟
- اون از پله ها افتاد پایین، صدای واقعا بدی توی خونه ایجاد شد.
- پس شکستگی بینی هم مربوط به همون حادثهست؟
- بله، دماغش خونی شده بود، نمیدونستم باید چه کاری انجام بدم.
- سوال دیگهای از شما نداریم، میتونید منتظر بمونید یا همراه ما داخل اتاق بیاید.
پوند به محض شنیدن این جمله چشم هایش برق زدند و به سرعت به سمت دستگیره در رفت.
در را باز کرد و با دیدن پووین که روی تخت دراز کشیده، به سرعت به سمتش رفت و آغوشش را برایش باز کرد.
پووین را بغل کرد و آرام در گوشش زمزمه کرد.
- اگه دوست داری آفتاب بعدی رو ببینی، همراهیم کن!
با تحکم جملهاش را گفت و دوباره به نقش دوست پسر نگران پناه برد.
- حالت خوبه؟ چرا حواست نبود و اونجوری پلههارو پایین اومدی که افتادی؟ چیشده؟ لطفا باهام حرف بزن پووین!
پووین لب هایش را فاصله میدهد و تلاش میکند تا حرف بزند اما صدایی از دهانش بیرون نمیرود.
پلیسی که تا آن موقع در دفترش چیزی یادداشت میکرد پوند را از پووین جدا کرد و فاصلهای مشخص برایشان گذاشت.
- لطفا ازشون دور بمونید. شما فقط اینجایید که در جلو بردن پرونده بهمون کمک کنید نه چیز دیگهای!
پلیس دوم که سوال میپرسید به سمت پووین رفت و وضعیتش را چک کرد، تنفس معمولی، ضربان قلب معمولی، اما پاهای شکسته پووین لحظهای او را به فکر فرو برد. بیشتر نگاهش کرد و متوجه آثار کبودی روی بدن پووین شد. رو به پوند کرد و پرسید.
- آثار کبودیهای قدیمی روی دست و گردنش هم همون موقع افتادن از پله ها ایجاد شده؟
پوند پاسخ داد.
- نه، خب این موارد توی تخت اتفاق افتادن، موقع عشق بازیمون.
پلیس دوم گونههایش سرخ میشوند، و به سرعت بحث را عوض میکند.
- آقای... پووین، حالتون چطوره؟
اما هیچ پاسخی دریافت نمیکند.
- پرسیدم حالتون خوبه؟
پووین لب هایش را باز میکند اما چیزی نمیگوید.
پلیس جوان رو به پوند میپرسد.
- ایشون مشکلی دارن؟
- نه! شاید اثراته بیهوشیه، وگرنه پسر من خیلی هم خوب حرف میزنه.
این تشویقی برای پووین محسوب میشد. سرش را به سرعت تکان داد و به پوند خیره شد. پوند به او لبخند زده بود، اما چشم هایش نمیخندیدن و این را تنها پووین متوجه میشد.
پلیس جوان متوجه بود که دو فرد داخل اتاق چیزی را مخفی میکنند، اما نمیتوانست اثباتش کند. رو به پووین پرسید.
- اگه حرف من رو میفهمی، یک بار پلک بزن.
پووین یک بار پلک زد.
- این مرد دوست پسرته؟
پوند اعتراض کرد.
- حرف من رو قبول ندارید؟
پلیسی که پوند را دور نگه داشته بود میگوید.
- لطفا اجازه بدید کارشون رو بکنن.
پووین بعد از کمی مکث سرش را به علامت آره تکان میدهد.
- خودت خواستی باهاش زندگی کنی؟
پووین دوباره اول به پوند نگاه میکند و بعد از دیدن آن نگاه مهربان، سرش را به علامت اره تکان میدهد.
پلیس جوان متوجه این نگاه های یواشکی میشود و رو به جمینای، پلیس دیگر، میگوید.
- ایشون رو ببرید بیرون، میخوام آخرین سوالم رو بپرسم.
جمینای پوند را به بیرون میبرد و در را میبندد.
- هی الان تنهاییم، واقعیت رو بهم بگو.
این بار چشم های پووین میچرخند و وقتی پوند را نمیبیند، لب هایش را تکان میدهد و با صدایی که از ته چاه میآمد، میگوید.
- م...مم...من...د...دو...ستش...دا...ر...م...
و این تیر نهایی برای فورث بود. پلیس جوان که فورث نام داشت، دیگر دلیلی برای ادامه دادن این بحث نمیدید، اما در ذهنش هنوز یک چیز جا نیفتاده بود.
آن هم این بود که چطور میشد این دونفر یک حرف را بزنند اما چشم هایشان چیز دیگری را برملا کند. آرام با خودش زمزمه کرد.
- نه... این جواب نیست. اون پسر قبل از هر سؤال به اون نگاه میکرد. انگار منتظر اجازه بود...
به همراه جمینای از اتاق بیرون رفت و رو به پوند گفت.
- از دیدار باهاتون خوشحال شدم آقای...
- ناراویت هستم.
- ممنونم پی ناراویت.
و بعد از آن دست جمینای را میگیرد و از بیمارستان بیرون میرود.
با فندک سیگارش را روشن میکند و دود آن را مهمان ریه هایش میکند.
- فورث، ذهنت درگیره؟
- چطور؟
- همیشه وقتی درگیری ذهنی داری سیگار میکشی.
فورث لبخندی میزند و به جمینای نگاه میکند.
- آره... درگیر اون دوتام... اون ها هیچ شباهتی به یک زوج نداشتن، نمیتونم درک کنم که چرا انقدر تلاش میکردن خودشون رو یک زوج نشون بدن.
- بهنظرم داری زیادی سخت میگیری، اونا یک زوج معمولی بودن.
- اشتباه میکنی جمینای، اون ها بیشتر شبیه ارباب و برده بودن! نه عاشق و معشوق...
To be continued...