Lollipop P11

Lollipop P11

Yasamin


با صدای جوش آمدن آب، از میان افکارش به بیرون کشیده شد. به آشپزخانه برگشت و آب داغ را با احتیاط وارد ظرف های نودل کرد.


با درست شدن نودل ها به همراه چنگال آنها را روی میز ناهارخوری گذاشت و از همان‌جا به پووین خیره شد.


هنوز تکان نخورده بود و همین باعث آرامشش می‌شد، پوند عاشق آدم های ساکت و مطیع بود، و همین آرامش می‌کرد.


با قدم های بلند در طی چند ثانیه خودش را به پووین رساند. دسته های ویلچر را گرفت و شروع به راه رفتن کرد.


به آشپزخانه رفت و پووین را درست جلوی ظرف نودل قرار داد. و خودش هم آن سمت میز، روی صندلی نشست.


شروع به خوردن نودل کرد و هر از چندگاهی به پووین که هیچ کاری نمی‌کرد خیره شد.


- غذات رو بخور، این یک دستوره.


پووین با شنیدن کلمه‌ی دستور، از خود بی خود شد و سریع دست لرزانش را به سمت نودل برد. چنگال را برداشت و به غذایش خیره شد.


نمی‌دانست باید مثل یک سگ غذا بخورد یا مثل یک انسان! اصلا چطور شبیه یک انسان می‌شد غذا خورد؟ نمی‌دانست، یادش نمی آمد، شایدم هم خودش را متقاعد کرده بود که به یاد نیاورد.


ظرف نودل را برداشت و در طی یک حرکت خودش را از روی ویلچر به پایین انداخت. پوند یک لحظه هیچ چیز را درک نکرد، فقط به پووین خیره شد و گفت:


- هی، داری چه کار می‌کنی؟


از روی صندلی‌اش بلند شد و به پایین نگاه کرد. پووین درست مانند یک سگ غذایش را می‌خورد. سرش در کاسه‌ی نودل فرو رفته بود و با دندان هایش رشته های نودل را وحشیانه می‌خورد.


پوند ایستاد و چند لحظه فکر کرد، پووین به قدری مطیع شده بود که حتی نمی‌توانست مثل یک انسان معمولی رفتار کند.


چند ثانیه فقط نگاهش کرد. نه لبخندی روی لبش بود، نه اثری از خشم در ابرو هایش پیدا بود. فقط برای اولین بار فهمید که پووین دیگر از او اطاعت نمی‌کند؛ ذهنش قبل از شنیدن هر دستوری، خودش دستور را اجرا می‌کند؛ این پسر با همه فرق داشت و هیچ‌کس نمی‌توانست این را انکار کند.


از نظر پوند باقی افراد وقتی در چنین موقعیتی باشند معمولا فرار می‌کنند، زیر بار حرف زور نمی‌روند و حتی جانشان را وسط می‌گذارند. اما پووین این‌طور نبود، پووین اهل فرار نبود، به حرف های پوند گوش می‌داد و اصلا با سرنوشت‌اش مبارزه نمی‌کرد. انگار زندگی‌اش با یک جمله نوشته شده بود، هر چه پیش آید خوش آید.


پوند چند لحظه ایستاد و با خودش فکر کرد؛ اگر الان چنگال را به دستش بدهم از آن استفاده می‌کند یا نه؟


و همین پرسش مسبب آن شد که پوند دلش بخواهد پووین را امتحان کند.


به آن طرف میز و بالای سر پووین رفت. پووین هنوز با ولع غذایش را می‌خورد و اهمیتی به پوند نمی‌داد. اما انگار بدنش هنوز اهمیت می‌داد که چه کسی بالای سرش ایستاده؛ چون به محض اینکه سایه‌ی پوند به روی کمر پووین افتاد، لرزش بدنش شروع شد.


پوند چنگال را از روی میز برداشت و روی زمین نشست. موهای تقریبا بلند پووین را در دستش گرفت و از آنها برای بالا آوردن سر پووین استفاده کرد.


موهایش را کشید و پووین با آخ کوچکی که گفت، سکوت خودش را شکست.


- با این چنگال غذات رو بخور.


چنگال را رو به روی چشم های پووین چرخاند و در نهایت در دستش که زمین را لمس می‌کرد گذاشت.


پووین به چنگال خیره شد. انگشت‌هایش آرام دور دسته‌ی آن جمع شدند، اما دستش می‌لرزید. چند بار نگاهش بین چنگال و کاسه‌ی نودل جابه‌جا شد؛ انگار واقعا فراموش کرده بود انسان‌ها چطور غذا می‌خورند.


پوند چیزی نگفت. فقط نگاهش می‌کرد.


پووین چنگال را کمی بالا آورد، اما دستش در همان هوا متوقف شد. چند ثانیه بعد، آرام آن را رها کرد. صدای برخورد چنگال با سرامیک در آشپزخانه پیچید.


- گفتم با چنگال بخور.


پووین واکنشی نشان نداد. فقط نفس‌های کوتاه و نامنظمش شنیده می‌شد.


- صدای منو می‌شنوی؟


اما جوابی نصیبش نشد.


پوند آهسته موهای پووین را کشید و سرش را بالا آورد.


- به من نگاه کن.


چشم‌های پووین با ترس بالا آمدند، اما هیچ حرفی نزد. پوند چنگال را دوباره برداشت و داخل دست لرزان او گذاشت.


- این دفعه درست انجامش بده.


دست پووین چند لحظه همان‌طور ماند. بعد انگشت‌هایش شل شدند و چنگال دوباره روی زمین افتاد. این بار سکوت آشپزخانه سنگین‌تر از قبل شد.


فک پوند آرام منقبض شد. رگ کنار شقیقه‌اش بیرون زد، اما هنوز صدایش را بالا نبرده بود.


- الان داری باهام لجبازی می‌کنی؟!


پووین سرش را به‌آرامی به علامت نه تکان داد. و همین حرکت کوچک آخرین رشته‌ی صبر پوند را پاره کرد. بی‌درنگ مشتش را میان موهای پووین فرو برد و با شدت سرش را بالا کشید.


- حرف بزن... توله‌سگ لعنتی!


پووین از درد ناله‌ی کوتاهی کرد، اما هیچ کلمه‌ای از دهانش خارج نشد. پوند چند ثانیه به صورت وحشت‌زده‌ی او خیره ماند؛ انگار انتظار داشت هر لحظه سکوتش را بشکند.


در یک ثانیه کنترلش را از دست داد. با یک حرکت خشن، سر پووین را به سمت کف سرامیکی کوبید. صدای برخورد، فضای خانه را پر کرد. لحظه‌ای بعد فریاد درد پووین بلند شد.


- پس بالاخره صدات دراومد...


اما این جمله را دیگر با خشم نگفت؛ بیشتر شبیه کسی بود که تازه متوجه شده چه بلایی سر قربانی‌اش آورده است. موهای پووین از میان انگشتانش رها شدند.


پووین با لرزش شدیدی که در بدنش داشت صورتش را از روی سرامیک ها برداشت و با دیدن سرامیک ترک خورده و خونی با وجود تمام دردی که در دماغش احساس می‌کرد و نمی‌توانست به درستی نفس بکشد از هوش رفت.


پوند چند ثانیه فقط نگاهش کرد. انگار مغزش تازه اتفاق چند لحظه‌ی قبل را پردازش کرده بود. به پووین که از هوش رفته بود نگاهی کرد و با تمام سرعت از روی زمین بلند شد و به سمت تلفنش رفت.


با بیمارستان تماس گرفت تا هر چه زودتر برای بررسی وضعیت پووین به خانه بیایند. گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود و فقط به نفس کشیدن پووین نگاه می‌کرد؛ و برای اولین بار، حتی به این فکر نکرد اگر آمبولانس وارد خانه شود، پلیس هم دیر یا زود از راه می‌رسد.

Report Page