Lollipop P10

Lollipop P10

Yasamin


پوند وارد اتاق بازجویی می‌شود، و با حرکت دست به افسر پلیسی که آنجا ایستاده بود می‌گوید که آنجا را ترک کند.


افسر بعد از ادای احترام اتاق بازجویی را ترک می‌کند و اکنون دو دوست قدیمی دوباره در سکوتی ترسناک کنار هم قرار می‌گیرند.


جونگ روی صندلی فلزی نشسته بود. دستبند دور مچ‌هایش قفل شده بود، اما برخلاف چیزی که پوند انتظار داشت، آشفته به نظر نمی‌رسید.


- چطور تونستی این همه مدت همه چیز رو مخفی کنی؟


جونگ لبخند محوی زد.


- چی رو؟


- خودت بهتر می‌دونی درباره‌ی چی حرف می‌زنم.


جونگ شانه‌ای بالا انداخت.


- من هیچ چیزی رو مخفی نکردم، این توی ذات مردمه، فقط چیزهایی رو می‌بینن که دوست دارن ببینن.


پوند نفس عمیق و با صدایی می‌کشد، توقع نداشت که خودش برای بازجویی از جونگ به آنجا برود و برای همین کمی استرس داشت.


جونگ انسان باهوشی بود، و به تازگی فهمیده بود بازیگر خوبی هم است. نمی‌توانست با نقاب واقعی‌اش جلوی جونگ ظاهر شود، وگرنه امکان لو رفتنش وجود داشت.


- پس قبول می‌کنی که دو نفر رو کشتی؟


جونگ چند ثانیه سکوت کرد.


- جالبه... هنوز هم داری سؤال می‌پرسی.


- جواب من رو بده.


- اگه بگم آره چی؟ اگه بگم نه چی؟ هیچ‌کدوم چیزی رو عوض نمی‌کنه.


پوند فکش را منقبض کرد.


- جونگ.


- پوند.


هر دو برای لحظه‌ای ساکت شدند. جونگ به جلو خم شد و آرام ادامه داد.


- می‌دونی عجیب‌ترین بخش ماجرا چیه؟


- چی؟


- اینکه از بین تمام آدم‌های دنیا، تو اومدی از من درباره‌ی جون آدم‌ها سؤال می‌پرسی.


پوند نگاه سردی به او انداخت.


- داری موضوع رو عوض می‌کنی.


- نه، دارم درباره‌ی موضوع اصلی حرف می‌زنم.


جونگ به عکس‌های روی میز اشاره کرد.


- تو می‌خوای بدونی چطور تونستم این کار رو بکنم؟


سرش را کمی کج کرد.


- منم می‌خوام بدونم تو چطور تونستی.


اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.


پوند اولین کسی بود که سکوت را شکست.


- من اینجا نیستم که بازی روانی راه بندازی.


جونگ خندید.


- دیر رسیدی رفیق... این بازی از مدت‌ها پیش شروع شده.


چشم‌های پوند باریک شد.


- پس اعتراف می‌کنی؟


- به چی؟


- قتل.


جونگ سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.


- تو خیلی روی کلمه‌ی قتل حساس شدی.


- چون دو نفر مردن.


- آدم‌ها هر روز می‌میرن.


- ولی این دوتا کشته شدن.


جونگ لحظه‌ای به او خیره ماند.


بعد لبخندش عمیق‌تر شد.


- می‌دونی مشکل چیه پوند؟ تو هم یک قاتلی مثل من، در واقع همه‌ی انسان ها قاتلن! فقط طرز کشتنمون با همدیگه فرق می‌کنه. تو به روح فرد صدمه می‌زنی و من با چاقو به جسمش آسیب می‌زنم.


- جونگ، درست جواب من رو بده، تایید می‌کنی که اون دو نفر رو تو کشتی؟


جونگ سرش را به پشتی صندلی تکیه می‌دهد، لبخندی می‌زند و می‌گوید.


- آره...


پوند روی صندلی می‌نشیند، همه چیز تازه جالب شده بود و الان وقت بازی کردن نقش خودش بود.


- ولی اون ها انسان بودن، آرزو داشتن، چطور تونستی این کار رو باهاشون بکنی؟


- پوند، تو داری با چشم های خالی از احساس اینارو میگی، این کارت فقط باعث می‌شه شک کنم خودت قاتل اصلی‌ای!


این بار پوند لبخندی می‌زند، نقشه‌اش خراب شده بود، جونگ مثل همیشه به دلیل هوش زیادش یک قدم جلوتر بود.


- پس داری میگی من اونی هستم که باید ازش بازجویی بشه؟


- شاید، شاید هم نه.


.....


از اتاق بازجویی بیرون آمد، سرش درد می‌کرد؛ اعتراف را از جونگ گرفته بود اما ایده‌ای نداشت که قرار است با این اعتراف چه کاری انجام بدهد.


باید تنها دوستش را به عدالت واگذار می‌کرد؟ اصلا کلمه‌ی دوست درست بود؟ جونگ تنها یک بازیگر خوب بود، و این افراد دوست پوند محسوب نمی‌شدند!


پس تصمیمش را گرفت، فیلم اتاق بازجویی را به پلیس تحویل می‌داد.


به سمت دفتر رئیس پلیس حرکت کرد و در طی راه تنها به جونگ فکر کرد، شاید اگر به خانه برمی‌گشت و پووین را اذیت می‌کرد احساس بهتری به او دست می‌داد؛ اما برای الان تنها چیز مهم نابود کردن مهره‌ای به نام جونگ بود.


جلوی اتاق رئیس پلیس ایستاد و در زد، با شنیدن تایید رئیس پلیس وارد اتاق شد و تنها به یک چیز فکر کرد، لبخندش از روی چشم هایش معلوم بود که تقلبی است یا نه؟


با دیدن لبخند مصنوعی رئیس پلیس، ایستاد و با لبخند تقلبی‌اش جوابش را داد. به هر حال باید با هرکسی مثل خودش رفتار کرد، و این در ذهن پوند ریشه دوانده بود.


.....


وارد خانه شد و به دلیل خاموش بودن چراغ های خانه به او احساس بدی منتقل شد. اگر پووین فرار کرده بود چه؟ باید همان روز اول می‌کشتش.


اما خب این کار رو نکرده بود و این اولین و بزرگ‌ترین اشتباهش بود. اشتباهی که می‌توانست همین الان تمام پلیس های شهر را به خانه‌اش بکشاند.


با ترس دستش را روی کلید لامپ گذاشت و آن چراغ را روشن کرد.


با دیدن پووین که وسط خانه رو به روی دیوار سفید رنگ نشسته بود، خشکش زد.


پووین فرار نکرده بود و حتی تلاشی برای فرار نکرده، از موقعی که پوند رفته جایش هیچ تغییری نکرد و همین مسبب این بود که پوند خشکش بزند.


به سمت پووین رفت و مورمور شدن بدنش را به وضوح دید. به وضوح می‌دید که موهای تن پووین سیخ شده‌اند اما هیچ تکانی نمی‌خورد.


نه سرش را بلند می‌کرد، نه به پوند خیره می‌شد، نه دست هایش را تکان می‌داد، هیچ چیز وجود نداشت که اثبات کند پووین هنوز نفس می‌کشد، به جز تاثیر پر رنگ ترس در بدنش!


- برای شام دوست داری چی بخوری؟


اما جوابی نگرفت، و همین اعصابش را به هم ریخت، اما با دیدن گودی زیر چشم های پووین نظرش برگشت. پووین رنگ پریده تر از همیشه بود و همین اعصابش را خورد کرد.


پوند بدون هیچ حرف اضافه‌ای به آشپزخانه رفت. دو بسته نودل آماده برداشت و منتظر ماند آب جوش بیاید.


به سمت پووین رفت و از دور نگاهش کرد، هیچ تکانی نمی‌خورد، هیچ حرکت اضافه‌ای نداشت و همین ذره‌ای نگرانی در وجودش بیدار کرد.


این اولین بار بود که پووین حتی برای فرار هم تلاش نکرده بود و به همین دلیل پوند بعد از سال ها نگران کسی شده بود و این نگران کننده تر از هر چیزی بود.


به پووین و لب هایش نگاه کرد، دیشب درست همین لحظات آن لب ها را بوسیده بود. لب پایین پووین هنوز همان بریدگی شب قبل را داشت. ناگهان لب هایش را به دندان کشید، محتاج دوباره احساس کردن آن لب ها به روی لب های خودش بود که با صدای جوش آمدن آب به خودش آمد.


به چه چیزی فکر می‌کرد؟ بوسیدن یک پسر؟ احمقانه بود! اما خودش هم می‌دانست که او مانند باقی پسر ها نیست.


پووین فرق می‌کرد، پووین مطیع بود، درست برخلاف نامتان که در تمامی لحظات سعی می‌کرد حرف خودش را اثبات کند.


To be continued...

Report Page