Lollipop P1
Yasaminبا سردردی سنگین از خواب پرید. مزهی آهن زنگزده دهانش را پر کرده بود و بوی دیوار نمکشیده نفس کشیدن را سخت میکرد و همین مسبب آن بود که به سختی چشم هایش را باز کند.
پلکهایش سنگین بودند؛ بار اول که بازشان کرد، نور چشمش را زد و دوباره بست. اما بار دوم موفق شد کمی بیشتر اطرافش را کاوش کند و بالاخره بار سوم پلک هایش باز شدند و پووین توانست تمام اطرافش را ببیند.
اولین چیزی که احساس کرد دستبند های فلزیای بودند که توسط آنها به صندلی بسته شده بود. پاهایش را تکان داد. زنجیر کشیده شد و صدایش در فضای خالی پیچید.
عرق از پشت گردنش پایین خزید و زیر یقهاش گم شد. ضربان قلبش به تلاطم افتاد و با وحشت به اطرافش نگاه کرد، سقف نم زده، پله های آهنی و لوازم دور ریختنی تنها چیز هایی بودند که میدید.
آب دهانش را به سختی قورت داد و راه گلویش را باز کرد. در مورد قاتل سریالی جدیدی که مردم را به فرشته تبدیل میکند زیاد خوانده بود و احساس میکرد الان توسط همان قاتل دزدیده شده.
طریقهی دزدیدنش را یادش نمیآمد، احمقانه بود، حتی نمیدانست چطور و چگونه دزدیده شده است. آه عمیقی کشید و تلاش کرد تا با بلندترین صدایی که دارد درخواست کمک کند.
- کمک!!!! لطفا کمکم کنید!!!!
اما توجه هیچکس به او جلب نمیشد، انگار حتی در شهر نبود. سرش را به پشتی صندلی چسباند و آهسته اشک ریخت. اشکی که برای بدشانسی خودش بود.
نمیدانست چه بلایی قرار است سرش بیاید و برای همین بود که لرزش انگشت هایش تمام نمیشد.
با صدای باز شدن در تمام رشته افکارش پاره شد. به فردی که وارد اتاق میشد زل زد. مردی بلندقد با کتوشلوار سیاه و اتوکشیده وارد شد؛ مرتب، آرام، بیتناسب با بوی نم و زنجیر.
- میبینم که به هوش اومدی، خیلی منتظر موندم تا بیدار بشی!
پووین ناخواسته جواب داد.
- چرا من؟
پوند لبخندی زد و نزدیک تر شد. دستش را روی موهای قهوهای رنگ پسر قرار داد و کمی نوازشش کرد، انگار داشت سگی را نوازش میکرد. همانقدر تحقیر آمیز.
- چون مثل یک سگ کوچولویی.
لبخندی زد و از پووین جدا شد، به سمت چپ آن اتاق رفت، و چسبی را برداشت. به سمت پسر برگشت و با گرفتن فکش صورتش را بالا آورد و قبل از اینکه پووین بتواند چیزی بگوید، چسب روی دهانش نشست.
— باید برم جایی. وقتی برگشتم به اندازهی کافی وقت داریم...
با وجود چسب روی دهانش، تلاش کرد صحبت کند، اما نتیجهای نداشت. تقلا هایش حالا کمتر به گوش میرسید و این خیال پوند را راحت میکرد که قرار نبود با درخواست کمک نظری را به خودش جلب کند.
دوباره با دستش فک پووین را گرفت و صورتش را بالا آورد، خم شد و بوسهای روی لب هایش که با چسب بسته شده بودند گذاشت و بدون هیچ حرفی آنجا را ترک کرد.
در بسته شد.
سکوت دوباره سنگین شد. پووین زنجیرها را کشید. بیفایده. نفسهایش تند و نامنظم بودند، اما اینبار گریه نکرد. گوش داد. به صداها، به فاصلهها، به هر چیزی که بتواند نگهش دارد.
و پوند به عنوان یک کاراگاه کارش شروع شده بود، باید به صحنهی جرمی میرفت که متعلق به خودش بود.
سوار ماشینش شد و به سمت صحنهی جرم به راه افتاد و پووین را با سوالات زیادی در زیرزمین تنها گذاشت.
....
به صحنهی جرم که رسید، به سرعت از ماشینش پیاده شد، باید ادعای نگران بودنش منطقی به نظر میرسید، پس چهرهاش را نگران کرد و از مابین پلیس هایی که جلوی مردم را گرفته بودند رد شد.
کاراگاه جونگ پیشتر رسیده بود و به جسد نگاه میکرد.
جسد از سازهای فلزی آویزان بود؛ صورتش قابل شناسایی نبود، انگار با اسید حل شده است؛ درست مانند دو قربانی قبلی. آلت تناسلیاش هم کنده، پوست کمرش هم مانند میوهای کنده و با شکلی بال مانند در کنارش آویزان شده بود.
پوند رد های زرد رنگ پلیس را کنار زد و وارد صحنهی جرم شد و کنار جونگ ایستاد.
- این بار زحمت بیشتری برای جسد کشیده.
جونگ گفت و به پوند و با صدا نفسش را بیرون میداد خیره شد. پوند به جسد خیره شد، درست در چند قدمیاش بود اما نمیتوانست جار بزند که این کار من است، آن هم وقتی تازه آن پسر را پیدا کرده.
- اثرانگشت؟
- هیچی، اون عوضی خوب میدونه چکار میکنه.
پوند به جسد خیره شد. از اینکه کسی او را عوضی خطاب کند متنفر بود اما چارهای جز تایید نداشت. به جزئیات بیآنکه احساسی در چهرهاش دیده شود، بررسی کرد، اما باز هم برای چند ثانیه گوشهی لبش کمی بالا رفت، و سریع محو شد.
- عوضی باهوش.
پوند گفت و دستور پایین آوردن جسد را داد. به همراه جونگ، به سمت جسد حرکت میکنند تا سومین صحنه قتل را از نزدیک تر ببینند و راجب آن نظری بدهند.
جونگ بالای سر جسد میایستد و پوند روی زمین درست مقابل جسد مینشیند؛ و شروع به گفتن اطلاعاتی میکند که از روی بدن مرد میتوان گفت.
- یک مرد که در اواخر دهه سوم زندگیشه، هنوز معلوم نیست دقیقا کِی و کجا به قتل رسیده چون جای چاقو روی بعضی از جاهای بدنش وجود داره. ناخون هاش توسط قاتل اینجوری شده، چون ناخون هاش به طرز شکنجه اوری گرفته شدن و این نشون میده قبل از مردن شکنجه شده. برای شناسایی هویتش هم باید بره کالبد شکافی، هیچ چیزی از صورتش معلوم نیست.
بعد از گفتن این نشانه ها از روی زمین بلند میشود و به جونگ که اطلاعات را در دفترش ثبت میکند نگاه میکند.
جونگ همزمان با بستن دفترش به دوتا از مامورین اجازه میدهد که جسد را منتقل کنند؛ بعد از آن میگوید.
- پی، سیگار بکشیم؟
- حتما.
پوند جعبه سیگار محبوبش را از جیب چپ کتش درمیاورد و دوتا سیگار از داخلش بر میدارد. جونگ یکی را از دستش میگیرد و حالا جونگ و پوند همراه با فندک هایشان آن سیگار ها را روشن میکنند. جونگ میگوید.
- با هم شام بخوریم؟
پوند لبخندی میزند و جواب میدهد.
- امروز یک سگ جدید گرفتم، متاسفم اما باید برم خونه تا مراقبش باشم. اون هنوز خیلی کوچیکه!
جونگ لبخندی میزند و به پوند خیره میشود.
- برات خوشحالم که دیگه تنها نیستی.
هر دویشان لبخندی میزنند و تا پایان یافتن سوختن سیگار کنار همدیگر میمانند. اما ذهن پوند در جای دیگری مشغول بود، تصویر آن پسر که یکی از فرشته های جدیدش است از جلوی چشمش تکان نمیخورد.
To be continued...