Lollipop
Monaتوی طول راه باهم حرف میزدن و کمکم فهمیدن خونههاشون فقط یه کوچه باهم فاصله داره.
تصمیم گرفته بودن پیاده برن؛ هم حالوهوایی عوض میشد، هم شاید بعد از اون روز عجیب، مغزشون یه کم به حالت عادی برمیگشت.
البته با شناختی که از این دوتا داشتیم، «عادی» کلمهی خیلی مناسبی نبود.
وسط حرفهای رندومشون، یونجون بالاخره سوالی که از اول توی ذهنش بود رو پرسید:
— تو واقعاً منو دوست داری؟
تهیون نگاهی بهش انداخت و با لبخند گفت:
— هوممم... مثل اینکه دوست داره.
بعد به قلب خودش اشاره کرد.
قلبش واقعاً تند میزد.
یونجون خندید.
تهیون بدون اینکه حتی تلاش کنه بامزه بود.
یونجون به قلبش اشاره کرد و گفت:
— فکر کنم اینم تو رو دوست داره.
تهیون خندید.
یونجون چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:
— راستش منم ازت خوشم اومده. مخصوصاً وقتی طرف منو گرفتی. باعث شد خیلی بیشتر ازت خوشم بیاد.
تهیون با قیافهای مظلوم گفت:
— فقط همین؟! بخاطر اینکه ازت دفاع کردم؟ ناراحتم کردییی.
یونجون خندید.
— خببب... راستش منم از همون اول که دیدمت ازت خوشم اومده بود.
تهیون چشمهاش برق زد.
— پس هر دومون همدیگه رو دوست داریم.
چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:
— باید بریم یه تشکر هم از اون دختر جیغجیغو بکنیم که یه جورایی باعث شد بهم برسیم.
یونجون خندید.
— لونا رو میگی؟
— آره دیگه. اون مارو وارد این دراما کرد.
لبخند یونجون کمکم محو شد.
— ببخشید که پات به این قضیه باز شد.
تهیون سریع گفت:
— نه یونجون. تقصیر تو نیست. من خودم واردش شدم و اصلاً هم پشیمون نیستم.
یونجون چند لحظه فقط نگاهش کرد.
این پسر...
چرا انقدر خوب بود؟
بقیهی آدمها با اولین اشتباهشون ازش فاصله گرفته بودن.
اما تهیون؟
از اول تا آخرش مونده بود.
درسته، یونجون سوبین و بومگیو رو داشت.
اون دوتا بهترین دوستهایی بودن که میتونست داشته باشه.
ولی ته دلش همیشه میترسید که یه روز تبدیل به بار اضافی برای اونها بشه.
حتی اگر هیچوقت چیزی بهش نگفته بودن.
شاید...
شاید وقتش رسیده بود که خودش هم خوشبختی رو پیدا کنه.
شاید وقتش رسیده بود که اجازه بده آدمهای دیگه هم خوشحال باشن، بدون اینکه خودش رو وسط همهچیز قرار بده.
یونجون برای اولین بار بعد از مدتها احساس کرد شاید آینده اونقدرها هم ترسناک نباشه.
تهیون با صدای بلند گفت:
— یونجون؟
جوابی نداد.
— یونجون؟
باز هم هیچ.
تهیون خندید.
— چند بار صدات زدم! کجایی تو؟
یونجون بالاخره نگاهش کرد.
تهیون جلوی یه خونه ایستاده بود.
— اینجا خونهی منه. رسیدیم.
یونجون به خونه نگاه کرد و بعد دوباره به تهیون.
— جدی؟
— آره. گفتم که فقط یه کوچه فاصله داریم.
یونجون لبخند زد ولی نگاهش به جای دیگه ای رفت .
روی لب های بوسیدنی تهیون ....
یونجون نتونست بیشتر فکر کنه و چند قدم نزدیک تهیون شد.
تهیون شوکه شد .
نگاهش روی چشم های یونجون قفل شد ولی یونجون چشم هاش روی لب های تهیون بود .
یونجون نزدیک تر شد جوری که نفس هاشون باهم قاطی می شدن .
—چیشده ؟
یونجون که چشم هاش روی لب های تهیون بود گفت:
—اجازه دارم ؟
تهیون فهمید منظورش چیه پس سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
یونجون بدون هیچ وقفه ای ، فاصله لب هاشون رو به صفر رسوند .
چشم های تهیون روی هم افتاد.
اول فقط یه لمس کوتاه بود در حد امتحان کردن .
ولی بعد تبدیل به بوسه پراشتیاقی شد .
انگار هردوشون تشنه بودن و بالاخره به آب رسیده بودن.
می مکیدن، گاز می گرفتن، لب هاشون روی هم می رقصید .
انقدر همدیگه رو بوسیدن که دیگه نفس کم اوردن پس از هم جدا شدن .
نمی خواستن خیلی از هم جدا بشن پس فقط یکم صورت هاشون از هم فاصله گرفت .
نفس نفس میزدن ، هر دوشون چشم هاشون خمار شده بود .
یونجون در حالی که نفس نفس میزد گفت:
—چطور بود؟
تهیون فقط نگاه کرد بعد جوابش داد:
—لبات مزه آبنبات میدن .
—من که ابنبات نخورده بو-
تا خواست حرفش رو ادامه بده تهیون یقه ش رو گرفت و بوسه ی دیگه ای رو شروع کرد .
بوسه شون عمیق شد تا این که تهیون یه لحظه یونجون رو از خودش جدا کرد و در خونه ش رو باز کرد .
دست یونجون رو گرفت و با خودش به داخل برد .
—فکر کنم از این به بعد قراره کارای زیادی کنیم
یونجون چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد لبخندش عمیقتر شد.
— آره.
.....
شاید هیچکدوم نمیدونستن از اینجا به بعد چه اتفاقاتی قراره بیفته.
مشکلات یونجون هنوز سر جاشون بودن.
مشکلات تهیون هم همینطور.
شرکت، خانواده، مدرسه، آدمهایی که ممکن بود دوباره سر راهشون قرار بگیرن...
هیچکدوم یکشبه ناپدید نشده بودن.
اما یه چیز فرق کرده بود.
این بار قرار نبود هیچکدومشون همهچیز رو تنهایی تحمل کنن.
یونجون بالاخره کسی رو پیدا کرده بود که بدون قضاوت کنارش ایستاده بود.
و تهیون کسی رو پیدا کرده بود که باعث شده بود بفهمه بعضی آدمها رو نمیشه با منطق توضیح داد؛ بعضی آشناییها فقط اتفاق میافتن.
همهچیز از یه آبنبات قرمز شروع شده بود.
از یه دروغ مسخره.
از یه دختر جیغجیغو.
از یه مدرسهی جدید.
و از پسری که قرار بود فقط کلاسش رو نشون بده، ولی در نهایت تبدیل شد به مهمترین آدم زندگی دیگری.
شاید زندگی همیشه طبق برنامه پیش نره.
شاید بعضی روزها واقعاً افتضاح باشن.
اما گاهی...
درست وسط همون روزهای افتضاح، یه نفر وارد زندگیت میشه که باعث میشه همهچیز ارزش ادامه دادن داشته باشه.
یونجون و تهیون هنوز راه زیادی در پیش داشتن.
ولی این بار، کنار هم.
و برای هر دوی اون ها...
همین کافی بود.
پایان.