Lollipop
Monaهمهچیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.
از کوچه گرفته تا تاکسی و بیمارستان، تهیون حتی فرصت نکرده بود درست و حسابی بفهمه چه اتفاقی افتاده.
بعد از معاینه، دکتر گفته بود بیهوشی یونجون موقتیه و جای نگرانی خاصی نیست. زخمهای صورتش رو پانسمان کرده بودن و برای اینکه بدنش جون بگیره، سرم وصل کرده بودن.
حالا یونجون روی تخت بیمارستان خوابیده بود و تهیون روی صندلی کنار تخت نشسته بود.
دکتر گفته بود تهیون میتونه بره و بیمارستان خودش با خانوادهی یونجون تماس میگیره.
ولی تهیون نرفته بود.
وقتی پرسیده بودن:
— مطمئنی نمیخوای بری؟
تهیون فقط گفته بود:
— نه. منتظر میمونم تا بیدار بشه.
چیزی دربارهی خانوادهی یونجون نمیدونست، ولی از اینکه تا این مدت هیچکس نیومده بود، حدس میزد احتمالاً رابطهشون خیلی خوب نیست.
پس موند.
حداقل تا وقتی مطمئن بشه یونجون حالش خوبه.
البته یه مشکل کوچیک وجود داشت.
مامانش.
تهیون گوشیش رو برداشت و سریع براش پیام فرستاد:
«مامان، با یکی از بچههای مدرسه آشنا شدم. داریم باهم درس میخونیم، احتمالاً دیرتر میام.»
تهیون از دروغ گفتن خوشش نمیاومد.
اصلاً.
ولی خب، اگه حقیقت رو میگفت، مادرش احتمالاً از نگرانی خودش رو به بیمارستان میرسوند.
بعداً بهش میگفت.
گوشی رو کنار گذاشت و دوباره به یونجون نگاه کرد.
هنوز خواب بود.
تهیون چند لحظه به صورتش خیره موند و بعد خودش هم نفهمید چرا لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
همون موقع صدای خشخش ملحفهها اومد.
تهیون سریع سرش رو بالا آورد.
یونجون داشت با چشمهای نیمهباز اطرافش رو نگاه میکرد.
— یونجون؟
یونجون گیج بهش نگاه کرد.
تهیون سریع از جاش بلند شد.
— صبر کن، میرم پرستار رو خبر کنم.
یونجون فقط سرش رو تکون داد.
چند دقیقه بعد تهیون همراه پرستار برگشت.
پرستار اول سرم رو بررسی کرد و بعد چند سؤال از یونجون پرسید.
— حالت چطوره؟
— خوبم.
— سرگیجه داری؟
— یه کم.
— حالت تهوع؟
— نه.
پرستار دوباره یه بررسی کوتاه انجام داد و در آخر گفت:
— تا حدود نیم ساعت دیگه سرمتون تموم میشه. بعدش میتونید مرخص بشید.
هردوشون سر تکون دادن.
پرستار از اتاق بیرون رفت.
سکوت دوباره برگشت.
چند ثانیه...
یک دقیقه...
دو دقیقه...
تا اینکه یونجون بالاخره سکوت رو شکست.
— چرا؟
تهیون نگاهش کرد.
— چی چرا؟
یونجون کمی مکث کرد.
— چرا انقدر مواظبمی؟
تهیون چیزی نگفت.
یونجون ادامه داد:
— میتونستی خیلی راحت ولم کنی. حالا میگیم توی کوچه از روی انسانیت کمکم کردی... ولی اینکه تا این ساعت کنارم بمونی و منتظرم بمونی، هر کسی این کارو نمیکنه.
درست میگفت.
تهیون خودش هم وقتی یونجون خواب بود، بارها به این موضوع فکر کرده بود.
از همون لحظهای که برای اولین بار دیده بودش، یه حس عجیب داشت.
بعد که کمی بیشتر باهاش آشنا شده بود، متوجه شده بود چقدر بعضی چیزهاشون شبیه همه.
هر دو همیشه دنبال این بودن که خودشون رو ثابت کنن.
تهیون میخواست ثابت کنه لیاقت به ارث بردن شرکت پدرش رو داره.
یونجون میخواست ثابت کنه میتونه بهترین باشه.
تفاوت فقط این بود که تهیون موفق شده بود.
خانوادهش بهش افتخار میکردن.
اما یونجون...
انگار هرچقدر تلاش کرده بود، کسی تلاشهاش رو ندیده بود.
ولی دلیل اینکه تهیون نمیتونست یونجون رو از ذهنش بیرون کنه، فقط این شباهتها نبود.
یه چیز دیگه هم بود.
یه چیز خیلی مسخره.
خیلی کوچک.
ولی برای تهیون عجیب مهم.
آبنبات.
همون آبنبات قرمز لعنتی که از همون لحظهی اول توی دهن یونجون بود.
تهیون حتی خودش هم نمیفهمید چرا اونقدر جذبش کرده بود.
شاید چون یونجون با اون آبنبات، عجیب بامزه به نظر میرسید.
در عین حال...
جذاب.
و خب...
تهیون از همون نگاه اول ازش خوشش اومده بود.
شاید خیلی زود بود.
اونا حتی یه روز کامل هم همدیگه رو نمیشناختن.
ولی عشق که طبق برنامهی زمانی پیش نمیره.
گاهی یه نفر رو میبینی و مغزت میگه:
«نه داداش، این خیلی زوده.»
ولی قلبت میگه:
«به من چه؟ من تصمیممو گرفتم.»
تهیون هم از اون آدمهایی نبود که وقتی از کسی خوشش میاد، ماهها بشینه و خودش رو شکنجه کنه.
رک بود.
البته شجاع بودن با نترس بودن فرق داشت.
تهیون هم میترسید.
ولی با خودش گفت:
باید بگم.
نفس عمیقی کشید و بالاخره گفت:
— فکر کنم بهت حس دارم.
یونجون مات نگاهش کرد.
— ...
تهیون ادامه داد:
— واسه همینه میخوام ازت مراقبت کنم.
یونجون واقعاً نمیدونست چی باید بگه.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
— چطور؟
تهیون ابروش رو بالا برد.
— چطور چی؟
— چطور ممکنه؟ ما هنوز حتی یه روز کامل همدیگه رو نمیشناسیم.
تهیون لبهاش رو جمع کرد.
— درسته.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با صداقت گفت:
— ولی همین نصف روز برای من اندازهی یه عمر گذشت.
یونجون همچنان با چشمهای گرد نگاهش میکرد.
تهیون ادامه داد:
— من هیچوقت به عشق در نگاه اول اعتقاد نداشتم... تا وقتی که تو رو دیدم.
یونجون به معنای واقعی کلمه هنگ کرده بود.
تهیون لبخند کوچیکی زد.
— میدونی اولین چیزی که وقتی دیدمت توجهم رو جلب کرد چی بود؟
یونجون که احساس کرد فضا بیش از حد جدی شده، سعی کرد با شوخی سبکترش کنه.
— قیافهم؟
تهیون خندهی کوتاهی کرد.
— اونم خوبه.
یونجون با اعتمادبهنفس سر تکون داد.
— میدونستم.
تهیون خندید.
— ولی نه.
— پس چی؟
تهیون خیلی جدی گفت:
— آبنباتت.
یونجون چند ثانیه خیره موند.
— ...چی؟
— آبنبات قرمزت.
یونجون طوری نگاهش کرد که انگار داشت بررسی میکرد این آدم واقعاً سالمه یا نه.
— چـ... الان جدی هستی؟
تهیون کاملاً جدی سر تکون داد.
— من همیشه جدیام.
— تو عاشق آبنبات من شدی؟
— نه.
مکث.
— عاشق صاحب آبنبات شدم.
یونجون دیگه چیزی برای گفتن نداشت.
تهیون ادامه داد:
— متفاوت بودن تو... و اون آبنبات قرمزت شاید مسخره به نظر بیاد، ولی خب، منو جذب کرد.
یونجون هنوز داشت سعی میکرد مغزش رو با این اطلاعات جدید هماهنگ کنه که در اتاق باز شد.
پرستار برگشت.
— خب، سرمتون تموم شده. بذارید بازش کنم.
یونجون سر تکون داد.
پرستار مشغول باز کردن سرم شد و بعد با لبخند مهربونی نگاهی به یونجون انداخت.
— دوستپسر خوبی داری. یه لحظه هم از بالای سرت بلند نشد.
یونجون سریع خواست چیزی بگه.
— اَه... نه، ایشون—
پرستار بدون اینکه اجازه بده جملهش تموم بشه، رو به تهیون گفت:
— مواظب دوستپسرت باش تا دیگه آسیب نبینه.
تهیون خیلی خونسرد خندید.
— چشم، آجوما. حواسم بهش هست.
پرستار خندید و از اتاق رفت.
یونجون چند ثانیه به در خیره موند.
بعد خیلی آروم برگشت سمت تهیون.
تهیون هم نگاهش کرد.
— چی؟
یونجون زیر لب گفت:
— تو خیلی عجیبی.
تهیون لبخند زد.
— میدونم.
بعد از جاش بلند شد و دستش رو سمت یونجون دراز کرد.
— بیا بریم.
یونجون به دستش نگاه کرد.
بعد به خودش.
بعد دوباره به تهیون.
و برای اولین بار، یه لبخند کوچیک روی صورتش نشست.
شاید این پسر واقعاً عجیب بود.
ولی...
بد هم نبود.