Lollipop
Monaتهیون داشت با خودش فکر میکرد چطور میتونه یونجون رو از دست اونها نجات بده.
بره وسطشون؟
قطعاً نه.
هم از نظر جثه ازش بزرگتر بودن، هم تعدادشون زیاد بود.
درسته، تهیون بوکس کار کرده بود، ولی وقتی چند نفر همزمان مقابلت باشن، دیگه مهارت چندان کمکی نمیکنه.
حتی خود یونجون هم که قدبلند و نسبتاً قوی به نظر میرسید، نتونسته بود کاری از پیش ببره.
تهیون با دیدن وضعیتش دلش ریخت.
اخ...
یونجون بهشدت تحت فشار بود و از گوشهی لبش هم خون میاومد، ولی انگار اصلاً متوجهش نبود.
تهیون هول شده بود.
باید یه راهی پیدا میکرد.
یه راه درست.
یه راهی که هم یونجون رو نجات بده و هم خودش رو گرفتار نکنه.
نگاهش رو سریع اطراف چرخوند.
همون موقع چیزی توجهش رو جلب کرد.
یک آژیر خطر.
از اون آژیرهایی که توی بعضی کوچهها و خیابونها برای خبر دادن خطر یا جلب توجه مردم نصب شده بودن.
یه فکر به ذهنش رسید.
همینه.
اگه آژیر رو فعال میکرد، احتمالاً اونها میترسیدن و فرار میکردن.
تهیون بدون معطل کردن راه افتاد سمت آژیر.
اما قبل از اینکه بهش برسه، صدای یکی از پسرها رو شنید.
— انقدر کتک می زنیمت تا دیگه نتونی راه بری. اصلاً به چه دردی میخوری؟ شنیدم حتی خانوادهت هم پشتت نیستن. پس کی قراره بیاد دنبالت؟ دوستات؟ اون دوتا هم که همیشه باهمن به تو نیاز ندارن!
تهیون ایستاد.
دستهاش رو مشت کرد.
از شنیدن این حرفها عصبی شده بود.
خیلی عصبی.
دلش میخواست برگرده و جواب اون پسر رو بده، ولی میدونست الان وقتش نیست.
پس دوباره به سمت آژیر رفت.
همون موقع صدای خندهی یونجون بلند شد.
خندهای عجیب.
نه از اون خندههای واقعی.
یه جور خندهی تلخ و عصبی که بیشتر از اینکه خنده باشه، شبیه تلاش برای قایم کردن یه عالمه درد بود.
— آره... درسته...
صدای یونجون لرزید.
— اصلاً مهم نیست. هیچکس اهمیت نمیده.
تهیون قدمش کند شد.
قلبش فشرده شد.
این پسر...
چه چیزهایی رو تو خودش نگه داشته بود؟
چقدر طول کشیده بود تا کارش به اینجا برسه؟
تهیون دیگه معطل نکرد.
دستش رو به سمت آژیر برد و فعالش کرد.
صدای بلند آژیر توی کوچه پیچید.
پسرها یکدفعه دست از کار کشیدن.
یکیشون با نگرانی گفت:
— بچهها، پلیسه؟
یکی دیگه سریع جواب داد:
—بیاین بریم! دیگه بسه. همینقدر هم کافی بود.
چند نفر دیگه هم با عجله سر تکون دادن و همگی از کوچه دور شدن.
تهیون سریع خودش رو جایی پنهان کرد تا متوجه حضورش نشن.
چند لحظه بعد، سکوت دوباره روی کوچه افتاد.
فقط یونجون مونده بود.
یونجون که دیگه توان ایستادن نداشت، آروم کنار دیوار نشست.
نفسهای نامنظمی میکشید.
چند لحظه به جای خالی اونها خیره موند.
— هویی... کجا رفتین؟
صداش میلرزید.
—تموم شد؟ چرا نکشتینم؟
خندهی کوتاهی کرد.
اما خیلی زود خندهش شکست.
سرش رو پایین انداخت و دستهاش رو دور خودش جمع کرد.
صدایی شبیه به گریه از گلوش خارج شد .
تهیون از پشت جایی که قایم شده بود بیرون اومد.
چند قدم جلو رفت.
یونجون کنار دیوار نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود.
برای اولین بار، تهیون اون یونجونِ پرحرف و مسخرهباز رو نمیدید.
فقط یه پسر خسته رو میدید.
یه پسر که انگار دیگه نمیدونست باید با این همه فشار چیکار کنه.
تهیون طاقت نیاورد.
آروم جلو رفت و کنارش نشست و دستش رو دور شونهی یونجون گذاشت.
یونجون با شنیدن حرکتش جا خورد.
فکر کرد شاید دوباره برگشته باشن.
با صدای گرفتهای گفت:
— اومدین کارتون رو تموم کنید ؟
تهیون آروم گفت:
— نه.
یونجون با شنیدن صدای آشنا مکث کرد.
سرش رو بالا آورد.
چشمهاش با چشمهای تهیون برخورد کرد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
یونجون باورش نمیشد.
چطور؟
اونا فقط صبح همدیگه رو دیده بودن.
چند کلمه بیشتر باهم حرف نزده بودن.
تازه اولین برخوردشون هم با یه دروغ مسخره از طرف یونجون شروع شده بود.
پس چرا؟
چرا تهیون اینجا بود؟
یونجون بالاخره پرسید:
— چرا اینجایی؟
تهیون برای چند لحظه جواب نداشت.
واقعاً چرا؟
میتونست با راننده بره خونه.
میتونست وقتی یونجون رو توی اون کوچه دید، برگرده و وانمود کنه چیزی ندیده.
حتی دوستش هم نبود.
امروز تازه باهاش آشنا شده بود.
اما نتونسته بود بیخیالش بشه.
شاید چون یونجون ناحق اذیت شده بود.
شاید چون تهیون از قلدری متنفر بود.
ولی خودش هم میدونست این جواب کامل نبود.
یه حس عجیبی باعث شده بود بمونه.
باعث شده بود دنبالش بگرده.
باعث شده بود وقتی پیداش کرد، نتونه فقط برگرده و بره.
تهیون بعد از چند ثانیه گفت:
— توی راه بودم. دیدمت.
یونجون با تعجب نگاهش کرد.
— خب... میتونستی بری.
تهیون چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی ساده گفت:
— میتونستم.
مکث کرد.
— ولی نتونستم.
یونجون خواست چیزی بگه.
اما ناگهان همهچیز دور سرش چرخید.
چشمهاش سنگین شد و قبل از اینکه فرصت کنه حرفی بزنه، بدنش شل شد.
— یونجون؟
تهیون سریع گرفتش.
— یونجون! هی، یونجون! صدای منو میشنوی؟
جوابی نیومد.
تهیون وحشت کرده بود.
احتمالاً فشار و خستگی و اتفاقاتی که افتاده بود، بالاخره بدن یونجون رو از پا انداخته بود.
تهیون سریع بلدنش کرد و بعد سعی کرد هرچه زودتر به یک جای امن و مناسب برای دریافت کمک برسونتش.
خوشبختانه همون لحظه یک تاکسی از خیابون رد شد.
تهیون دست بلند کرد و وقتی تاکسی جلوشون ایستاد، با عجله گفت:
— آجوشی، لطفاً ما رو به نزدیکترین بیمارستان برسونید!