Lollipop

Lollipop

Mona

فلش‌بک:

یونجون با عصبانیت از کلاس زد بیرون.

اعصابش خرد بود.

نه...

بیشتر از اون.

یه جایی ته دلش شکسته بود.

حالش خوب نبود و دلش می‌خواست فقط یه گوشه بشینه و هرچی توی دلشه بیرون بریزه. ولی از بچگی یه جمله رو اون‌قدر توی گوشش خونده بودن که انگار شده بود بخشی از وجودش:

«مرد نباید گریه کنه.»

خب که چی؟

اگه یه کم گریه می‌کرد چی می‌شد؟

چرا نمی‌تونست فقط برای یه بار خودش رو خالی کنه؟

مگه چه گناهی کرده بود؟

از وقتی خانواده‌ش ورشکست شده بودن، انگار همه‌چیز توی زندگی یونجون به‌هم ریخته بود.

شاید اگه مدرسه‌ی دیگه‌ای می‌رفت، اوضاع بهتر می‌شد.

ولی خانواده‌ش اصرار داشتن که همین‌جا بمونه.

و یونجون...

هیچ‌وقت احساس نکرده بود مایه‌ی افتخار خانواده‌شه.

خودش هم اینو می‌دونست.

برای همین تمام تلاشش رو کرده بود.

درس.

درس.

و باز هم درس.

هرچی بیشتر تلاش کرد، بیشتر خودش رو خسته کرد.

ولی آخرش چی شد؟

باز هم یه نفر پیدا شد که ازش بهتر باشه.

هرچقدر دوید، هیچ‌وقت احساس نکرد به خط پایان رسیده.

هیچ‌وقت بهترین نبود.

همیشه یه نفر جلوتر ازش بود.

و همین فکرها داشتن یکی‌یکی توی سرش می‌چرخیدن که صدایی از پشت سرش شنید.

— یونجون؟

برگشت.

سوبین بود.

بومگیو هم کنارش ایستاده بود.

هر دو برخلاف همیشه خبری از شوخی و خنده توی صورتشون نبود.

اونا یونجون رو می‌شناختن.

خیلی خوب.

می‌دونستن این جور اتفاق‌ها چقدر روی اون اثر می‌ذاره.

سوبین آروم پرسید:

— یونجون... خوبی؟

یونجون فقط سر تکون داد.

— آره.

دروغ بود.

واضح بود که دروغه.

ولی نمی‌خواست ناراحتشون کنه.

سوبین یه لبخند تلخ زد.

— ما از بچگی همدیگه رو می‌شناسیم. حداقل به ما دروغ نگو.

بومگیو هم آروم گفت:

— درسته. یونجون، خودت می‌دونی ما همیشه طرف توایم.

آره.

همیشه طرف هم بودن.

وقتی یونجون حالش بد می‌شد، سوبین و بومگیو بودن.

وقتی یکی از اون دوتا حالش خوب نبود، یونجون کنارشون بود.

هر سه‌شون از مشکلات هم خبر داشتن.

توی روزهای عادی، کارشون مسخره‌بازی و اذیت کردن همدیگه بود.

ولی وقتی یکیشون واقعاً به کمک نیاز داشت...

اون دوتای دیگه مثل کوه کنارش می‌ایستادن.

یونجون بالاخره یه لبخند زد.

واقعاً خوش‌شانس بود که اون دو تا احمق دوست‌داشتنی رو داشت.

سوبین ناگهان با انرژی گفت:

— یونجونا! خوشحال باش! لونا دیگه نیستتت! تموم شد! آزادییی!

یونجون خندید.

سوبین ادامه داد:

— تازه اون پسر خرخونه هم طرف تو رو گرفت. نکنه عاشقت شده، شیطون؟

بومگیو سریع پرید وسط:

— هوممم... ممکنه‌هااا. از حق نگذریم، یکم... فقط یکم جذابه. حتی خودمم براش گی می‌شم راستش.

یونجون زد زیر خنده.

— عاشقتونم. منم گی‌ام، برای هر دوتون.

سوبین و بومگیو هم با صدای بلند خندیدن.

برای یه مدت کوتاه، همه‌چیز فراموش شد.

یک زنگ کامل رو کنار هم گذروندن؛ حرف زدن، مسخره‌بازی درآوردن و درباره‌ی چیزهای کاملاً بی‌اهمیت بحث کردن.

تا اینکه سوبین گفت:

— خب حالا چیکار کنیم؟ من که می‌دونم دلت نمی‌خواد بری کلاس. بقیه زنگ‌ها رو هم بپیچونیم؟

یونجون خنده‌ش رو خورد.

— نه، شما برید کلاس. من می‌رم خونه.

بومگیو با ناباوری گفت:

— چییی؟ یونجون خوش‌گذرونی نمی‌خواییی؟

یونجون تک‌خنده‌ای کرد.

— نه راستش. می‌خوام برم خونه. خسته‌ام.

سوبین شونه بالا انداخت.

— حق داری. پس من و بومگیو چیکار کنیم؟

بومگیو با یه لبخند شیطنت‌آمیز گفت:

— هوممم... بریم کتابخونه؟

سوبین هم لبخند زد.

— بریم، بومگیو خوشگله.

یونجون با خنده گفت:

— برید دیگه، عاشق و معشوق.

هردوشون خندیدن.

بعد دست تکون دادن و از یونجون جدا شدن.

یونجون چند لحظه نگاهشون کرد.

واقعاً ممنونشون بود.

برای بودنشون.

برای اینکه همیشه بودن.

بعد راه افتاد سمت خونه.

....

هنوز چند دقیقه‌ای بیشتر نرفته بود که ناگهان کسی از کنار کوچه‌ای دستش رو گرفت و به داخل کشید.

یونجون شوکه شد.

— هوی، چیکار می—

حرفش نصفه موند.

چند نفر جلوی راهش ایستاده بودن.

از خودش بزرگ‌تر و قوی‌تر به نظر می‌رسیدن.

یکیشون جلو اومد.

— هویی.

یونجون سعی کرد خونسرد بمونه.

— چته؟ چیکارم داری؟ اشتباه گرفتین داداشا، برید پی کارتون.

یکی دیگه نزدیک‌تر شد.

— نه، اشتباه نگرفتیم. خودِ سگتی، یونجون.

یونجون فهمید.

واقعاً دنبالش بودن.

— چی می‌خواین از من؟

همون پسری که اول صداش زده بود، گفت:

— شنیدم لونای ما رو رد کردی، آقا پسر.

یونجون چشم‌هاش رو بست.

بازم لونا؟

واقعاً دیگه از شنیدن اسم این دختر خسته شده بود.

یعنی حتی برای این کار هم چند نفر رو فرستاده بود سراغش؟

با عصبانیت گفت:

— ولم کنید. بهش بگید همه‌چی تموم شده. دیگه چرا باید چند نفر رو بفرسته دنبال من؟

هیچ‌کدوم جوابش رو ندادن.

چند لحظه بعد، درگیری شروع شد.

یونجون سعی کرد خودش رو کنار بکشه و از اونجا دور بشه، اما تعدادشون زیاد بود و راه فراری پیدا نکرد.

در نهایت نتونست از درگیری جلوگیری کنه و چند ضربه خورد.

یونجون خودش رو جمع کرد و سعی کرد فقط از اون موقعیت بیرون بیاد.

اما هنوز راهی برای فرار پیدا نکرده بود...

و نمی‌دونست چند متر اون‌طرف‌تر، کسی شاهد تمام این ماجراست.

کسی که قرار بود اصلاً وارد این داستان نشه.

تهیون.

Report Page