Lollipop
Monaتهیون فعلاً تصمیم گرفت بیخیالش بشه.
بالاخره اتفاق خاصی قرار نبود بیفته، مگه نه؟
یونجون خودش گفته بود قضیه تموم شده.
پس تهیون هم بهتر بود بیشتر از این خودش رو درگیر نکنه.
از مدرسه بیرون رفت و وارد راهرو شد.
هرجایی که از کنارش رد میشد، با دقت نگاه میکرد.
انگار دنبال چیزی میگشت.
یا بهتره بگیم...
دنبال کسی.
و خببب...
ته دلش میخواست مطمئن بشه یونجون حالش خوبه.
لونا جلوی همه بهش توهین کرده بود و هرچقدر تهیون ماجرا رو توی ذهنش مرور میکرد، نمیتونست تقصیر رو گردن یونجون بندازه.
مگه تقصیر یونجون بود که لونا عاشقش شده؟
قطعاً نه.
اینکه یونجون گی بود هم که تقصیرش نبود.
قرار بود چیکار کنه؟
خودش رو به خاطر چیزی که انتخابش نکرده بود سرزنش کنه؟
تهیون خودش هم گی بود.
خانوادهش هم میدونستن و خوشبختانه هیچ مشکلی باهاش نداشتن.
برای همین وقتی دختری توی مدرسهی قبلی اومد جلوش و با اعتمادبهنفس میگفت:
— من ازتون خوشم اومده، آقا پسر.
تهیون خیلی خونسرد جواب میداد:
—من گیام.
همین.
نه توضیح اضافهای.
نه بحثی.
نه جلسهی پرسش و پاسخ.
البته یه بار یه دختر توی مدرسهی قبلیش حسابی دنبالش افتاده بود، ولی بعد از مدتی که دید تهیون حتی یه ذره هم بهش توجه نمیکنه، بالاخره بیخیال شد.
تهیون توی بیمحلی کردن واقعاً استعداد عجیبی داشت.
حالا هرچی.
یونجون قطعاً لیاقت اون همه توهین رو نداشت.
پس تهیون تصمیم گرفت حداقل یه بار پیداش کنه.
فقط برای اینکه مطمئن بشه حالش خوبه.
اول گوشیش رو از جیبش درآورد و به راننده زنگ زد.
— لازم نیست بیای دنبالم. خودم پیاده میام خونه.
بعد بدون اینکه منتظر جواب خاصی بمونه، تماس رو قطع کرد.
شروع کرد به گشتن.
راهروها رو یکییکی نگاه کرد.
حیاط.
کتابخونه.
راهپلهها.
حتی سرویسهای بهداشتی.
هیچ خبری نبود.
تهیون با خودش فکر کرد:
شاید اصلاً رفته.
خب، منطقی هم بود.
احتمالاً الکی داشت دنبالش میگشت.
ولی مهم نبود.
حداقل وجدانش آروم میشد.
با اینکه امروز اولین روزش توی این مدرسه بود، به لطف حافظهی خوبش تقریباً تمام مسیرهایی که دیده بود رو به خاطر سپرده بود.
ولی هرجا رفت...
هیچ یونجونی پیدا نشد.
بالاخره خسته شد.
یه نفس سنگین کشید.
— بیخیال...
از مدرسه بیرون زد و راه افتاد سمت خونه.
فقط یه مشکل وجود داشت.
چرا به راننده گفت بره؟
بعد از چند دقیقه پیادهروی، تازه فهمید چقدر تصمیم بدی گرفته.
پاهاش خسته شده بود و هوا هم اصلاً به کمکش نمیاومد.
تهیون دنبال جایی میگشت که چند دقیقه بشینه و استراحت کنه که ناگهان صدایی از یکی از کوچههای کناری شنید.
صدای چند نفر.
بلند.
عصبانی.
تهیون ایستاد.
صدای جر و بحث بود.
و از همه بدتر...
به نظر میرسید چند نفر داشتن یکی رو اذیت میکردن.
تهیون از قلدری خوشش نمیاومد.
اصلاً.
برای همین با اینکه عقلش میگفت:
به تو ربطی نداره.
پاهاش برخلاف عقلش چند قدم جلو رفتن.
سرش رو کمی از گوشهی دیوار بیرون آورد تا ببینه چه خبره.
چند دانشآموز، که از ظاهرشون مشخص بود از خودشون بزرگتر و هیکلدارترن، دور یه نفر جمع شده بودن.
تهیون اول فقط سایهی اون پسر رو دید.
بعد چهرهش رو.
چند ثانیه طول کشید تا مغزش پردازش کنه.
چشمهاش گرد شد.
— ...یونجون؟
همون پسر آبنباتیِ دردسرساز بود.
همون کسی که تهیون تصمیم گرفته بود سمتش نره.
همون کسی که قرار بود دیگه هیچ کاری به کارش نداشته باشه.
و حالا...
وسط یه کوچه، بین چند نفر گیر افتاده بود.
تهیون خشکش زد.
واقعاً؟
یعنی نمیشد روز اول مدرسه بدون دردسری داشته باشه؟