Lollipop
Monaیونجون توی ذهنش بالا و پایین کرد.
خب که چی؟ بوکسوره؟
به درک.
خود یونجون هم یه زمانی کاراته میرفت.
پنج جلسه.
فقط پنج جلسه.
ولی خب... مهم این بود که رفته بود.
از طرفی، انگار خودش هم دنبال دردسر میگشت؛ پس چرا که نه؟
همین که خواست از جاش بلند بشه، سوبین سریع دستش رو گرفت.
— یونجون، نکن.
خیلی آروم گفت؛ جوری که تهیون که چند صندلی جلوتر نشسته بود نشنوه.
یونجون یه نفس از سر کلافگی بیرون داد، بعد نیشخند زد و دستش رو از دست سوبین کشید بیرون.
— بابا مگه میخوام چیکار کنم؟ فقط میخوام باهاش دوست بشم، یکم باهم حرف بزنیم. تازه شاید به خاطر صبح هم ازش معذرتخواهی کنم. هوم؟
سوبین با نگاه جدیای بهش خیره شد.
— چوی یونجون، هر غلطی میخوای بکن، به من هیچ ربطی نداره. فقط بعداً نیا گریهزاری که «سوبین، کمکم کن!» چون این دفعه دیگه خبری از کمک نیست.
بومگیو که تا اون لحظه ساکت بود، وارد بحث شد.
— منم کمک نمیکنم. این دفعه داریم بهت تذکر میدیم، بعداً خودت میدونی و خودت.
یونجون چند ثانیه به هردوشون نگاه کرد.
— باشه بابا.
بعد راه افتاد سمت تهیون.
تهیون پشت میزش نشسته بود و چندتا چیز روی دفترش مینوشت. هر چند ثانیه یکبار هم زیر لب چیزی رو تکرار میکرد؛ انگار داشت یه مطلبی رو حفظ میکرد.
الحق که خواهر بومگیو درست گفته بود.
این پسر واقعاً خرخون بود.
شاید حتی یه کم دیوونه.
البته...
خود یونجون هم خیلی نرمال نبود، پس چه مشکلی وجود داشت؟
...داشت؟
یونجون کنار میزش ایستاد.
— آممم... سلام؟
تهیون که حواسش کامل به نوشتههاش بود، فقط گفت:
— هوم؟
یونجون ابروهاش رو بالا انداخت.
— دارم باهات حرف میزنم. میشه یکم توجه کنی؟
— آها.
فقط همین.
یونجون چند ثانیه ساکت موند.
آها؟
این بشر واقعاً داشت روی اعصابش میرفت.
دستش رو جلو برد، دفتر زیر دست تهیون رو کشید و برداشت.
تهیون با تعجب سرش رو بالا آورد.
— داری چیکار میکنی؟
خواست دفتر رو پس بگیره، ولی یونجون سریعتر بود و دفتر رو بالای سرش گرفت.
— بالاخره توجه کردی. من میخوام باهات حرف بزنم.
تهیون با اخم نگاهش کرد.
— درباره چی؟ من حرفی باهات ندارم.
— دربارهی قضیهای که صبح پیش اومد.
تهیون یه نفس کشید.
— باشه. معذرتخواهیت رو قبول میکنم. حالا دفترم رو بده.
یونجون با تعجب گفت:
— کی گفتم میخوام معذرتخواهی کنم؟!
تهیون:....
چند نفر از بچههای کلاس که تا اون لحظه مشغول کار خودشون بودن، حالا داشتن یواشکی نگاهشون میکردن و توی گوش هم پچپچ میکردن.
تهیون با بیحوصلگی پرسید:
— پس چی میخوای؟
اما قبل از اینکه یونجون جواب بده، در کلاس با عجله باز شد.
تهیون برگشت.
اوه، نه.
همون دختر جیغجیغو بود.
لونا.
لونا با دیدن یونجون سریع گفت:
— اوه، اوپا! پیش دوستپسرتی؟ میخواستم یه چیزی بهت بگم.
همین یک جمله کافی بود.
همهمهی کلاس یکدفعه بالا گرفت.
هرکس با بغلدستیش پچپچ میکرد.
اما سوبین و بومگیو؟
اون دوتا فقط به یونجون زل زده بودن و ریزریز میخندیدن.
دیدی گفتیم نرو؟
لونا جلوتر اومد.
— تو منو این همه مدت دنبال خودت کشوندی، بعد آخرش میفهمم دوستپسر داری؟! گی بودی؟ پس چرا منو بازیچه کردی؟ من واقعاً دوستت داشتم!
تهیون با تعجب بهش خیره شده بود.
میخواست توضیح بده.
میخواست بگه که اصلاً دوستپسر یونجون نیست.
که همهچی یه سوءتفاهمه.
که یونجون فقط یه دروغ مسخره گفته.
اما قبل از اینکه حرفی بزنه، یونجون گفت:
— لونا، بسه. لطفاً. این زندگی منه، ولم کن، خواهش میکنم.
لونا اجازه نداد ادامه بده.
— باید میفهمیدم تو فقط دنبال توجهی! میخوای همه دوستت داشته باشن، چون خودخواهی و مغروری!
تهیون دیگه نتونست ساکت بمونه.
از جاش بلند شد.
— نمیدونم تو کی هستی و راستش هم برام مهم نیست، ولی اینکه داری به یونجون بیاحترامی میکنی درست نیست. یونجون که مجبورت نکرده عاشقش بشی، کرده؟
یونجون با تعجب برگشت سمت تهیون.
این... داشت از من دفاع میکرد؟
چه آدم خوبی.
لونا پوزخندی زد.
— آهااا، فهمیدم. تو هم زیر شی، مگه نه؟ بهت پول میده؟
تهیون هنوز داشت نگاهش میکرد که لونا ادامه داد:
— البته تا جایی که من میدونم یونجون که پولی نداره. فقیره، فقیر! ورشکست شده بود که .
لبخند از صورت یونجون محو شد.
— بسه. تمومش کن.
لونا ساکت شد.
یونجون نفس عمیقی کشید.
— من دروغ گفتم، خب؟ تهیون دوستپسرم نیست. فقط یه دروغ کوچیک بود. میخواستم از دستت راحت بشم.
چند ثانیه سکوت کرد.
— آره، من گیام. خجالتم نمیکشم. هرچی میخوای به خودم بگو، ولی به تهیون کاری نداشته باش. اون تازه اومده این مدرسه و من بودم که وارد این قضیهش کردم.
بعد برگشت سمت تهیون.
این بار لحنش کاملاً جدی بود.
— معذرت میخوام، تهیونا. نباید تو رو وارد گندکاریهای خودم میکردم.
تهیون چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
با اینکه یونجون از اول عجیب و اعصابخردکن به نظر میرسید...
ولی انگار آدم بدی نبود.
شاید حتی حق داشت.
یونجون بدون اینکه چیز دیگهای بگه، از کلاس رفت بیرون.
تهیون چند ثانیه بعد خواست دنبالش بره، اما دید دو نفر از دوستهای یونجون دارن به سمتش میرن.
پس منصرف شد.
زنگها یکییکی میگذشتن.
اما خبری از یونجون و دوستهاش نبود.
تهیون سر کلاس نشسته بود و به دفترش خیره شده بود.
درسته که خودش هیچ کاری نکرده بود...
ولی بازم یه حس عجیبی ته دلش داشت.
حس میکرد شاید باید یه کاری میکرد.
شاید باید بیشتر از یونجون دفاع میکرد.
شاید...
اصلاً نباید وارد این ماجرا میشد.
ولی حالا دیگه دیر شده بود.
چون چیزی که قرار بود فقط یه دروغ کوچیک باشه...
داشت کمکم تبدیل به یه دردسر خیلی بزرگتر میشد.