Lollipop

Lollipop

Mona

تهیون بعد از اینکه وارد کلاس شد، بالاخره فهمید اون پسره‌ی دردسرسازِ آبنبات‌به‌دهان...

یونجون توی کلاسش بود .

عالی.

واقعاً شانس گندی داشت.

از بین این همه آدم توی این مدرسه، دقیقاً باید همون کسی که از همون نگاه اول حس دردسر بودن می‌داد، هم‌کلاسیش می‌شد.

ولی خب...

تهیون قرار نبود سمتش بره.

نه حرفی باهاش می‌زد، نه کاری به کارش داشت و نه خودش رو وارد دردسر می‌کرد.

به همین راحتی.

یونجون هم خودش گفته بود که قضیه‌ی صبح قرار نیست بیشتر از این حرف‌ها ادامه پیدا کنه.

پس همه‌چیز تموم شده بود.

درسته؟

تهیون نشست سر جاش و دفترش رو باز کرد.

من اینجام که درس بخونم، نه اینکه با یه پسر آبنبات‌خور وارد ماجراهای عجیب بشم.

همه‌چیز قرار بود خیلی ساده پیش بره.

تهیون درس می‌خوند.

یونجون هم احتمالاً دنبال دردسر می‌گشت.

و این دو تا قرار نبود کاری به کار هم داشته باشن.

حداقل...

تهیون این‌طور فکر می‌کرد.

....

یونجون هنوز بابت دروغی که صبح گفته بود یه حس بدی داشت.

ولی خب...

مجبور بود.

تنها راهی بود که به ذهنش رسیده بود و از قضا جواب هم داده بود.

پس چرا باید خودش رو عذاب می‌داد؟

نگاهش رو برد سمت تهیون؛ همون دانش‌آموز جدیدی که ردیف اول نشسته بود.

تهیون یه جوری به کتابش خیره شده بود که انگار اگه چند ثانیه دیگه نگاهش کنه، کتاب خودش رو باز می‌کنه و شروع می‌کنه به درس خوندن.

یونجون با خودش فکر کرد:

این واقعاً خرخونه.

هنوز داشت توی ذهن خودش درباره‌ی تهیون قضاوت می‌کرد که ناگهان دو تا مزاحم همیشگیش از راه رسیدن.

یکی‌ محکم زد پس گردنش.

— آخ!

یونجون با اخم برگشت.

معلوم بود کار کیه.

بومگیو.

پسری که انگار از بدو تولد برای روی مخ رفتن بقیه ساخته شده بود.

مخصوصاً برای یونجون و اون یکی دوستشون، سوبینِ دراز.

این بشر برای این دوتا تقریباً هیچ حد و مرزی نمی‌شناخت.

یونجون با اخم بهش نگاه کرد.

— هوییی، چتههه؟

بومگیو چشم‌هاش رو ریز کرد و با یه لبخند رو مخی گفت:

— عشقت.

بعد هم چشمکی زد.

سوبین که صحنه رو دیده بود، ادای عق زدن درآورد.

— اه، چندشم شد.

بعد رو به یونجون گفت:

— حالا چرا انقدر تو فکری، چوی یونجون؟

یونجون اول خواست بلند شه و بومگیو رو یه گوشمالی حسابی بده، ولی بی‌خیال شد.

فقط یه چشم‌غره‌ی طولانی بهش رفت و بعد رو به سوبین گفت:

— امروز یه غلطی کردم.

بومگیو بدون لحظه‌ای مکث گفت:

— تو که هر روز غلط می‌کنی. این دفعه دیگه چیه؟

و زد زیر خنده.

یونجون با اخم نگاهش کرد.

— خیلی بامزه‌ای.

سوبین خندید و گفت:

— چی کار کردی؟ اینکه خودتم قبول کردی غلط کردی، خودش یه چیز جدیده.

یونجون یه لحظه به تهیون نگاه کرد.

بعد با دست به سمتش اشاره کرد.

— خب... اون جلویی رو می‌بینید؟

سر سوبین و بومگیو همزمان به سمتی که یونجون اشاره کرده بود چرخید.

سوبین گفت:

— آها، دانش‌آموز جدید رو میگی؟

بومگیو سری تکون داد.

— هوممم، خودِ خودش.

هر دو باهم برگشتن سمت یونجون.

— خببب؟

یونجون آهی کشید.

— صبح معاون کیم بهم گفت برم کلاسش رو نشونش بدم. منم بردمش...

سوبین ابرو بالا انداخت.

— خب؟

— ولی فقط کلاسش رو نشون ندادم.

سوبین اخم کرد.

— یعنی چی؟

یونجون دست‌هاش رو به نشونه‌ی بی‌خیالی بالا آورد.

— خب، لونا دوباره افتاد به جونم. دوباره جیغ و داد و «اوپااا» و اینا...

بومگیو زیر لب گفت:

— خدا صبرت بده.

یونجون ادامه داد:

— منم می‌خواستم هرجوری شده از سرم بازش کنم. گفتم گی‌ام.

سوبین خیلی عادی گفت:

— خب که هستی. واسه همینم می‌خواستی از خودت دورش کنی.

یونجون چند لحظه ساکت موند.

بعد با مظلوم‌ترین قیافه‌ی ممکن گفت:

— درسته...

مکث کرد.

— ولی فقط نگفتم گی‌ام.

سوبین با شک نگاهش کرد.

— دیگه چی گفتی؟

یونجون لبخند خیلی کوچیکی زد.

— گفتم این پسر جدیده دوست‌پسرمه.

چند ثانیه سکوت شد.

سوبین:«...»

بومگیو:« ...»

بعد سوبین با ناباوری گفت:

— چه زری زدی؟!

یونجون شونه بالا انداخت.

— بله، متأسفم. ولی چیزی نشده بابا، مگه چیه؟

بومگیو که تا اون لحظه ساکت مونده بود، ناگهان حالت صورتش عوض شد.

انگار یه چیزی یادش اومده باشه.

— بچه‌هاااا!

یونجون و سوبین همزمان نگاهش کردن.

بومگیو گفت:

— یه چیزی یادم اومد.

— چی؟

— این پسره خیلی برام آشنا بود. یه ذره فکر کردم فهمیدم کجا دیدمش.

یونجون با کنجکاوی گفت:

— خب؟

بومگیو ادامه داد:

— این پسره توی مدرسه‌ی خواهرمه. یوگی.

سوبین گفت:

— جدی؟

— آره. یادمه یوگی می‌گفت این پسره انقدر باهوشه که فقط خدا می‌دونه!

یونجون ناخودآگاه دوباره به تهیون نگاه کرد.

بومگیو ادامه داد:

— اصلاً هم اهل دردسر نیست. می‌گفت به عنوان یکی از بچه‌های درست‌کار مدرسه کلی ازش تعریف و تمجید شده.

یونجون با تعجب گفت:

— خب پس خوبه.

بومگیو انگشتش رو بالا آورد.

— ولی صبر کن، هنوز تموم نشده.

یونجون برگشت سمتش.

— یه بار بین اون و یکی از بچه‌های مدرسه دعوا شده بود.

سوبین پرسید:

— دعوا؟ مگه نگفتی اهل دردسر نیست؟

— دقیقاً! واسه همینم جالبه.

بومگیو کمی مکث کرد و با هیجان گفت:

— بگید چی شددد؟

یونجون که حالا کاملاً کنجکاو شده بود، جلوتر اومد.

— خببب چی شددد؟

بومگیو با لبخند مرموزی گفت:

— این پسره فقط باهوش نیست.

مکث کرد.

— ضربه هم بلده.

یونجون ابروهاش رو بالا برد.

— چی؟

— میگن بوکس کار می‌کنه.

یونجون چند لحظه ساکت موند.

بعد با خنده گفت:

— بابا این که خیلی کوچیکه واسه بوکس!

بومگیو چشم‌غره‌ای بهش رفت.

— داداش، این‌جوری نبینش.

با انگشت به تهیون اشاره کرد.

— واسه خودش شیر درنده‌ایه. مواظب باش یه وقت تو رو هم شت و پت نکنه.

یونجون خندید.

— آره بابا، حتماً.

بومگیو سرش رو تکون داد.

— خودت خواستی.

یونجون دوباره نگاهی به تهیون انداخت.

تهیون هنوز مشغول خوندن بود.

آروم.

بی‌حرف.

انگار اصلاً خبر نداشت سه نفر پشت سرش نشستن و دارن درباره‌ی اینکه چقدر ممکنه خطرناک باشه بحث می‌کنن.

یونجون زیر لب گفت:

— باورم نمیشه این خرخون بتونه یکی رو بزنه.

بومگیو لبخند زد.

— خب، خودت صبح گفتی دوست‌پسرته. از الان دیگه خودت مسئولشی.

یونجون برگشت سمتش.

— خفه شو.



Report Page