Lollipop
Monaتهیون روی صندلی دفتر مدرسه نشسته بود و بیحوصله با بند کیفش ور میرفت. از وقتی وارد دفتر شده بود، معاون بهش گفته بود همینجا منتظر بمونه تا یکی بیاد و کلاسش رو نشونش بده.
چند متر اونطرفتر، چند نفر از بچهها کنار هم راه میرفتن و بلندبلند شوخی میکردن و میخندیدن.
تهیون ناخودآگاه نگاهشون کرد.
خوش به حالشون...
یه آه کوچیک کشید و دوباره نگاهش رو انداخت روی بند کیفش.
دلش برای کای تنگ شده بود.
اون دوتا همیشه باهم خوش میگذروندن. حتی وقتی سر چیزای مسخره باهم قهر میکردن، نهایتاً چند ساعت بعد دوباره طوری رفتار میکردن که انگار اصلاً اتفاقی نیفتاده.
تهیون به خاطر یه سری شرایط مجبور شده بود مدرسهش رو عوض کنه و از کای جدا بشه. اولش فکر میکرد کای ناراحت بشه یا حتی با رفتنش مخالفت کنه، ولی کای خیلی راحت قبول کرده بود.
البته با یه شرط.
اینکه هر روز باهم در ارتباط باشن.
و خب، قرارشون هم همین بود.
هر روز باهم حرف میزدن، مسخرهبازی درمیآوردن و سر کوچکترین چیز ممکن دعوا میکردن. ولی ته دل هردوشون میدونستن که فاصله قرار نیست چیزی رو بینشون عوض کنه.
تهیون توی فکر خودش بود که صدای قدمهایی رو شنید.
همون معاون که چند دقیقه پیش بهش گفته بود صبر کنه، بالاخره برگشته بود.
— تهیون؟ بیا، همراه این پسر برو کلاست. کلاس رو بهت نشون میده.
تهیون سرش رو بالا آورد.
اول به معاون نگاه کرد، بعد نگاهش افتاد روی پسری که کنارش ایستاده بود.
پسر از خودش بلندتر بود. گوشواره داشت و موهاش رو با ژل مرتب کرده بود؛ جوری که انگار قبل از مدرسه رفتن حداقل نیم ساعت جلوی آینه وقت گذاشته بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه تهیون رو جلب کرد...
چیزی بود که توی دهن پسر بود.
آبنبات؟
تهیون چند ثانیه خیره موند.
واقعاً؟
توی مدرسه، جلوی معاون، داشت آبنبات میخورد و هیچکس هم چیزی بهش نمیگفت؟
تهیون با خودش فکر کرد:
حتماً پارتی کلفتی داره.
هرچی که بود، قیافهش خیلی شبیه آدمایی بود که دیر یا زود یه دردسر درست میکنن.
پسر به سمتش اومد و گفت:
— جدیدی، نه؟ بیا بریم، کلاستو نشونت میدم.
تهیون سرش رو به نشونهی «آره» تکون داد و پشت سرش راه افتاد.
حتی فرصت نکرده بود اسمش رو بپرسه.
البته خب...
به تهیون چه؟
قرار نبود باهاش دوست بشه که.
همینطور که داشتن توی راهرو قدم میزدن، ناگهان صدایی از پشت سرشون بلند شد:
— یونجون اوپااااا!
پسر ایستاد.
تهیون هم ایستاد.
اوه.
پس اسمش یونجون بود.
یونجون برگشت سمت تهیون و گفت:
— تو همینجا یه لحظه وایسا.
تهیون فقط سر تکون داد.
چند ثانیه بعد، دختری به سمتشون اومد. همون دختری که با اون صدای بلند صداش زده بود.
— یونجون اوپااا! کجا بودییی؟ دلم برات تنگ شده بود!
تهیون یه نگاه به دختر انداخت.
اوه نه...
دختر با ناز و عشوهای که انگار برای فیلم بازی کردن تمرین کرده بود، ادامه داد:
— چرا اینقدر ازم فاصله میگیری؟ چیزی شده؟ ما که باهم خوب بودیممم.
یونجون با خونسردی گفت:
— ما که دیروز همدیگه رو دیدیم.
— اوپااا، یعنی چییی؟! هی ازم فاصله میگیری! چیزی شده؟
یونجون یه نفس عمیق کشید.
— وای، ول کن دیگه. چقدر کنهای. گفتم که ازت خوشم نمیاد،.
دختر با چشمهای گرد شده نگاهش کرد.
— اوپااا! دلیل بده! کی این کارو با تو کرده؟!
یونجون با حالتی که انگار داشت آخرین ذرهی صبرش رو هم از دست میداد، گفت:
— لونا، بسه دیگه.
تهیون که تا اون لحظه ساکت ایستاده بود، بالاخره فهمید اسم دختر لوناست.
و راستش...
لونا واقعاً داشت اعصابش رو خرد میکرد.
لونا دوباره با ناز گفت:
— اوپااا... نکنه بقیه دربارهی من بد گفتن؟
یونجون دستش رو روی صورتش کشید.
دیگه واقعاً نمیدونست چیکار کنه.
تا اینکه ناگهان یه چیزی به ذهنش رسید.
یه ایدهی احمقانه.
ولی احتمالاً کار میکرد.
یونجون صاف ایستاد و گفت:
— بابا اصلاً موضوع این نیست.
لونا ساکت شد.
یونجون خیلی جدی ادامه داد:
— من گیام.
تهیون: «...»
لونا: «...»
یونجون بدون هیچ مکثی دستش رو به سمت تهیون گرفت.
— و ایشون هم دوستپسرمه.
تهیون:
چی؟
چرا من؟!
تهیون خواست چیزی بگه، ولی قبل از اینکه حتی یه کلمه از دهنش دربیاد، یونجون دستش رو گرفت و خیلی عادی دست خودش رو توی دست تهیون گذاشت.
بعد خیلی آروم، طوری که فقط تهیون بشنوه، گفت:
— ببخشید رفیق، نگران نباش. کسی اهمیت نمیده. فقط یه دروغ خیلییی کوچیک بود.
تهیون با ناباوری نگاهش کرد.
— داری چی میگی؟
یونجون لبخند زد.
— چیل کن بابا. دنیا دو روزه.
تهیون هنوز داشت سعی میکرد بفهمه دقیقاً چه اتفاقی افتاده که یونجون راه افتاد و اون هم مجبور شد دنبالش بره.
چند دقیقه بعد، بالاخره جلوی یه کلاس ایستادن.
یونجون به در کلاس اشاره کرد.
— رسیدیم. این کلاسته.
بعد برگشت سمت تهیون.
— من دیگه برم...
چند قدم برداشت که ناگهان ایستاد و برگشت.
— راستی، اسمت چیه؟
تهیون کمی مکث کرد.
— تهیون.
یونجون لبخند زد.
— تهیون؟ اسم قشنگیه.
و قبل از اینکه تهیون فرصت کنه چیزی بگه، برگشت و رفت.
تهیون چند ثانیه همونجا ایستاد و رفتنش رو نگاه کرد.
هنوز هم نمیفهمید چرا باید توی اولین روز مدرسه، به عنوان دوستپسر یه غریبه معرفی میشد.
ولی خب...
این تازه شروع ماجرا بود.