Lollipop

Lollipop

Mona

تهیون به خاطر شرایط خانوادگیش مجبور شده بود مدرسه‌ش رو عوض کنه.

پیدا کردن یه مدرسه‌ی خوب وسط سال، اونم توی سئول، کار آسونی نبود.

ولی برای کسی مثل تهیون؟

تقریباً جزو ساده‌ترین کارها بود.

چرا؟

چون تهیون همیشه دانش‌آموز درس‌خونی بود.

البته نه فقط درس‌خون.

اون واقعاً باهوش بود؛ از اون مدل آدمایی که ذهنشون یه جوری کار می‌کنه که بعضی وقت‌ها حتی معلم‌ها هم مجبور میشن چند ثانیه بهش خیره بشن و با خودشون بگن:

این بچه دقیقاً چجوری به این جواب رسید؟

توی مدرسه‌های قبلیش، بقیه دیگه تهیون رو صرفاً یه رقیب نمی‌دیدن.

بیشتر شبیه کسی بود که باید بهش احترام می‌ذاشتن.

البته این به این معنی نبود که سال‌های تحصیلش کاملاً بدون دردسر گذشته بود.

اتفاقاً برعکس.

تهیون به‌شدت با زورگویی مخالف بود و هنوز هم هست.

برای همین بارها با بچه‌هایی که بقیه رو اذیت می‌کردن بحثش شده بود.

و اینکه تهیون فقط باهوش نبود.

بوکس هم کار می‌کرد.

تقریباً از هفت سال پیش، وقتی یازده سالش بود، بوکس رو شروع کرده بود و از همون اول عاشقش شده بود.

شاید یکی از دلایلی که هیچ‌وقت ولش نکرد همین بود.

....

امروز قرار بود اولین روزش توی مدرسه‌ی جدید باشه.

درباره‌ی این مدرسه زیاد شنیده بود.

می‌گفتن یکی از بهترین مدرسه‌های کره‌ست؛ اون‌قدر خوب که بعضی خانواده‌ها حاضر بودن برای ثبت‌نام بچه‌هاشون پول زیادی خرج کنن.

البته پول به‌تنهایی کافی نبود.

مدرسه فقط دانش‌آموزای نخبه رو قبول می‌کرد.

خب...

تهیون هم نخبه بود.

پس مشکلی از این بابت وجود نداشت.

تهیون یونیفرمش رو پوشید و جلوی آینه ایستاد.

مثل همیشه مرتب و آراسته به نظر می‌رسید.

لباس فرم کاملاً اندازه‌ش بود و موهاش هم مرتب روی پیشونیش افتاده بود.

چند لحظه به تصویر خودش توی آینه نگاه کرد.

بعد خیلی ساده با خودش فکر کرد:

خب. قابل قبوله.

و بلافاصله برگشت سراغ کتاب‌هاش.

همین که داشت وسایلش رو جمع می‌کرد، صدای در اتاق اومد.

— تهیونا؟

مامانش بود.

با لحنی قاطع، ولی مهربون گفت:

— مدرسه‌ی جدیدت رو با دقت انتخاب کردیم. می‌دونم ناراحتی که از کای جدا شدی، ولی مطمئنم اینجا هم بهت خوش می‌گذره.

تهیون دست از جمع کردن کتاب‌هاش کشید و نگاهش کرد.

— ناراحت نیستم. همین الانشم باهاش در ارتباطم.

بعد مکث کوتاهی کرد.

— مهم نیست مدرسه خوش بگذره یا نه. فقط امیدوارم معلم‌های خوبی داشته باشه و دانش‌آموزای بدون دردسر.

مامانش خنده‌ی ریزی کرد.

— الهی... آخرش همون پسر منطقی خودمی. راننده منتظرته.

گفت و از اتاق تهیون بیرون رفت .

تهیون سری تکون داد و باقی کتاب‌هاش رو داخل کیف گذاشت.

کیفش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.

قبل از اینکه از خونه خارج بشه، برگشت و برای مامانش دست تکون داد.

یه نگاه کوتاه هم به اطراف خونه انداخت.

مثل همیشه پدرش زودتر از همه رفته بود سر کار.

شرکت.

موضوعی که تهیون از بچگی باهاش بزرگ شده بود.

قرار بود در آینده وارث شرکت خانوادگیش بشه.

و خب، وقتی قراره یه روزی اسم یه شرکت بزرگ پشت اسمت باشه، باید حواست به همه‌چیز باشه.

باید شایسته باشی.

چون همیشه آدم‌هایی پیدا میشن که منتظرن یه اشتباه ازت ببینن و درباره‌ت حرف بزنن.

تهیون بدون فکر بیشتر از خونه بیرون رفت و سوار ماشین شد.

در طول مسیر، بین اون و راننده حرف زیادی رد و بدل نشد.

تهیون بیشتر وقتش رو صرف نگاه کردن به بیرون پنجره کرد.

تا اینکه بالاخره ماشین جلوی مدرسه ایستاد.

تهیون نگاهی به ساختمان مدرسه انداخت.

شیک بود.

بزرگ بود.

ولی راستش...

خیلی هم عجیب به نظر نمی‌رسید.

تهیون از ماشین پیاده شد.

حتی خداحافظی هم نکرد.

چه لزومی داشت؟

قرار نبود برای همیشه بره.

کیفش رو روی شونه‌ش مرتب کرد و وارد محوطه شد.

در راه، به اطراف نگاه می‌کرد و سعی داشت مسیرها رو به خاطر بسپره.

تا اینکه بالاخره جلوی دفتر مدیر ایستاد.

یه نفس آروم کشید.

دستش رو بالا آورد و در زد .

نمیدونست که قراره همه ماجرا از اونجا شروع بشه ...



Report Page