Little mafia
Cheshire Catمینجونگ حالت عادیه.
وینتر منظور به حالت لیتل اسپیسشه.
و جا داره اشاره کنم اینجا مینجونگ علاوه بر لیتل اسپیس اختلال چند شخصیتی داره که باعث میشه انقدر تفاوت بین دو تا شخصیتش به وجود بیاد و به صورت خلاصه انگار دو آدم جدان کلا
سرد به جیمین نگاه کرد و جیمین معذب اطرافشو نگاه کرد
مینجونگ جیمین رو می خواست. وینتر کوچولو هم میخواستش. ولی جیمین داشت می رفت. به همون سادگی ای که اومده بود.
تقصیر وینتر کوچولو چی بود که یه جاسوس رو به عنوان کرگیورش انتخاب کرده بود؟ یا اصلا تقصیر مینجونگ چی بود که عاشقش شده بود؟
جیمین از اول هم یه جاسوس بود که برای اطلاعات به مینجونگ نزدیک شده بود. اونقدر که مینجونگ بهش اعتماد کرد و جیمین وینتر رو دید. شیرین ترین موجود دنیا.
گاهی وقت ها میموند که وینتر شیرین تره یا کیم مینجونگ؟ در آخر هم به نتیجه نمی رسید.
+ خودت رفتنتو به وینتر توضیح بده
مینجونگ سرد و غمگین گفت و وارد اتاق مخفی که درواقع متعلق به وینتر بود، شد چون دیگه نمی تونست این غم رو تحمل کنه.
آره. مینجونگ رئیس یه مافیا بود که از عموش بهش رسیده بود ولی اون یه لیتل بود. یه لیتل که درکی از دنیای اطرافش نداره و اشتباه به وجود اومده.
با ورود به اتاق رنگارنگ و پر از اسباب بازی که جدا از عمارت سیاهش ساخته بود، روی تخت نشست.
سمت چپ اتاق قفسه بندی شده بود و عروسک های پولیشیش مرتب شده بودن. پایین هم روی میزش باربی هاشو به ترتیب چیده بود و سمت راست هم کمد لباس هاش بود.
+ وینتر کوچولو. بهت نیاز دارم
چشم هاشو بست و زمزمه کرد. اسنوبال، یعنی عروسک بانی مورد علاقشو توی بغلش گرفت و روی تخت صورتی جمع شد
تم اتاق صورتی و زرد بود و جدا از قفسه و کمدش، وسط اتاق یه میز کوچیک کم ارتفاع برای نقاشی کشیدنش بود و مینجونگ هرچیزی که یه بچه نیاز داشت رو اونجا گذاشته بود.
روتختی هم مثل بقیه اجزای اتاق صورتی مخملی بود و بالشتک های کوچیک مارشمالویی اطرافش پراکنده بود.
چند لحظه بعد وینتر کوچولوی پنج ساله چشم هاشو باز کرد و لبخند کوچیکی زد.
سریع از جاش بلند شد. می خواست سمت کمد بره و لباس مورد علاقشو بپوشه اما یادش افتاد جیمینی بهش گفته بود وقتی از اتاق میاد بیرون نباید لباس های خودشو بپوشه و با کسی حرف بزنه.
ولی وینتر اون لحظه جیمینیو میخواست پس بدون توجه به لباس های مشکی رنگ و مزخرفش دستشو روی دستگیره در گذاشت اما قبل از اون در باز شد و جیمین وارد اتاق شد.
+ مامییی.
ذوق زده گفت و لبخندش بزرگ شد. دست هاشو برای بغل باز کرد.
جیمین لبخند کوچیکی از شیرینیش زد و دستشو زیر باسنش گذاشت و بغلش کرد.
- دلت برای مامی تنگ شده بود؟
با لبخند اروم زیر گوشش زمزمه کرد و وینتر از گرمای پشت گوشش لرزید.
+ اوهوم. وینتر با خانم ابیگل و اسنوبالش بازی کرد اما هرچی منتظر موند مامی نیومد.
لب هاشو اویزون کرد و گفت اما با یادآوری عروسک بانیش از بغل جیمین پایین پرید و سمت تخت رفت.
+ ببین حتی بانی کوچولو هم گفت دلش مامی رو می خواد.
عروسکو سمت جیمین گرفت و با لب های سافت جلو اومدش گفت. جیمین لبخند تلخی زد. وینتر که گناهی نداشت. چطوری ولش می کرد و می رفت؟
بوسه ای روی پیشونی خودش و عروسک بانیش گذاشت.
- وینتر کوچولو میخواد برای جبران یکم بغلش کنم؟
وینتر چند لحظه متفکر نگاهش کرد و چشم هاشو ریز کرد.
+ یکم که خیلی کمه.
انگشت اشاره و شستشو با فاصله ی یک سانت از هم نگه داشت و با لحن فوق کیوتی گفت.
+ وینتر کلی بغل میخواد تا مامی رو ببخشه.
بعد دست هاشو تا جایی که میتونست باز کرد و لبخند ادامسیشو با سخاوت نشون جیمین داد.
جیمین نتونست تحمل کنه لپشو گرفت و بعد از محکم کشیدنش بوس بزرگی روش گذاشت.
با دیدن نگاه گیج و هنگ وینتر دلش ضعف رفت. وینتر تا از گیجی دراومد خندید ولی یهو انگار چیزی یادش اومده باشه توی جاش پرید.
+ چشم هاتو ببند مامی.
- ها؟
دستشو روی چشم جیمین متعجب گذاشت
+ بازش نکنیااا
با لحن کیوتی گفت و سمت میز صورتی رنگ چوبیش رفت. جیمین خودشو کنترل کرد تا بهش نگاه نکنه.
با حس چیزی مثل کاغذ روی دست هاش با کنجکاو لبشو جمع کرد.
+ حالا مامی می تونه چشم هاشو باز کنه
آروم لای پلک هاشو باز کرد و چشمش به ورق تا خورده توی دست هاش افتاد.
با کنجکاوی سریع بازش کرد.
+ این نقاشی رو برای مامی کشیدم. این وینتر کوچولوئه
به ادمک توی نقاشی که با مداد شمعی رنگ شده بود اشاره کرد
+ اونی که توی بغلشه هم بانیه و اون یکی هم خانم ابیگل
ابروشو بالا انداخت
- مامی کجاست؟
وینتر به آدمکی که قد و هیکل دوبرابرش رو داشت و کت شلوار مشکی رو با پیرهن سفید پوشیده بود اشاره کرد. موهای مشکی بلندش رو به صورت دم اسبی کشیده بود و یکی از دست هاش روی شونه ی وینتر بود.
+ این مامیه.
با دیدن آدمک خنده اش گرفت. مینجونگ کنارش مثل یه گربه کوچولو به نظر می رسید.
- چرا من انقدر بزرگم؟
وینتر با انگشت هاش بازی کرد و خجالت زده زمزمه کرد.
+ چون قدت از وینتر بلند تره. همش حواست به وینتر هست. تازه رو شکمتم دو تا خط داره و سفته ولی مال وینتر همش صافه. مثل مارشمالو.
جیمین موهاشو نوازش کرد و روی تخت نشست و مینجونگ هم روی رون هاش
- اوکی فهمیدم.
+ وینتر این نقاشی رو برای مامی کشید تا هروقت دلت برای وینی تنگ شد ببوسیش. وینی برات کلی بوس گذاشت روش. تازه همه اشو هم دیشب رنگ کرد. دست وینی درد-
حرفش با فرو رفتن توی بغل جیمین قطع شد.
- انقدر شیرین نباش لعنتی.
لپ هاشو بین دست هاش فشار داد و وینتر به سختی با لب های غنچه ادامه داد
+ پس یادت نره نقاشی وینی رو ببوسی
ولی چون لپ هاش در حال له شدن بود حرف هاش شبیه اصوات نامفهوم بود.
جیمین با دل ضعفه اش خم شد و لب های صورتی باریکشو بوسید.
خون به صورت وینتر هجوم اورد و صورتش قرمز شد.
وقتی جیمین لپشو ول کرد سرشو پایین انداخت تا صورت قرمزشو قایم کنه.
- وینتر کوچولوی من میخواد لباس هاشو عوض کنه؟
وینتر سریع سرشو تکون داد و هیجان زده سمت کمدش دوئید. بیرون تابستون بود و هوا گرم بود پس مامیش هودی هاشو بالای کمد گذاشته بود.
کمد پرنسسیشو که بیشترش صورتی رنگ بود باز کرد و با کنجکاوی به ست های لباسش نگاه کرد. کمدش درست کنار تختش بود و تقریبا یک متر عمق داشت. برای همین وینتر وقتی میخواست قایم بشه و دور از چشم مامیش خوراکی بخوره اونجا بهترین گزینه بود.
سریع شلوار و لباس زیرشو درآورد و جیمین نگاهشو از باسن پنبه ایش گرفت.
همونطور به شورت های کیوت و طرحدارش نگاه کرد. نمی دونست کدومو بپوشه. دفعه قبلی شورت خرسیشو با قیچی پاره کرد چون کشش رونشو اذیت کرد و کاملا زخم شد. به خوبی یادشه جیمین مجبورش کرد بدون لباس زیر دراز بکشه تا براش پماد و پودر بچه بزنه.
کلی دست دست کرد و در آخر لباس زیر پاستلی سبز رنگشو با شورتک کشی پوشید. عاشق اون لباس زیر بود نخی بود و جنسش اذیتش نمی کرد.
بدون توجه به نگاه خیره جیمین باسنشو عقب میداد. جیمین کلافه نگاهشو گرفت و نفسشو بیرون داد. به جای این که فلش اطلاعات رو که از جیب مینجونگ زده بود برداره و از اونجا بره، برای یه مسخره بازی های یه نفر مقدمه چینی می کرد
از جاش بلند شد که به وینتر همه چیزو بگه ولی با دیدنش توی اون لباس ها فقط شوکه ایستاد.
لباس سبز پاستلی و سفید دورنگش که روش طرح خرگوش داشت زیادی خوردنی و تو بغلیش کرده بود. دلش می خواست بدزدتش و دیگه هم به این عمارت پسش نده.
وینتر با خجالت استین هاشو روی انگشت هاش کشید. به جای پنتی جوراب های کوچولوشو با روفرشی های سفید رنگ خرگوشیش پوشیده بود و خجالت می کشید سرشو بلند کنه.
- بشین سوییتی
به جای پای جیمین که همیشه برای نشستن انتخاب می کرد این بار گوشه ی تخت رو ترجیح داد. سرشو پایین انداخته بود و موهای بلوندش روی پیشونیش ریخت.
جیمین هیچوقت یادش نمیره وقتی مینجونگ موهاشو رنگ کرد و وینتر خودشو توی اینه دید چه قشقرقی به پا شد. وینتر فکر می کرد یه بیماری لاعلاج گرفته و تمام شب توی تخت گریه می کرد و به جیمین می گفت نمی خواد بمیره. بیبیش زیادی دراماتیک بود.
وینتر کوسن کوچیک خرس های مهربونش رو روی پاهای برهنش گذاشت.
می خواست روی پای مامیش بشینه و برای پرحرفی کنه ولی نمی دونست چرا مامیش مثل همیشه نیست. انگار ناراحت بود.
جو سنگینی بود و حتی وینتر هم اینو فهمید.
+ مامی.. از چیزی ناراحتی؟
- وینتر... مامی.. باید بره.
وینتر سریع سرشو بالا گرفت و نگاهش رنگ التماس گرفت
+ اما.. اما مامی که.. همین الان اومده..
جیمین سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه نه وینی.. منظور مامی اینه که.. بهتره دنبال یه مامی دیگه بگردی
وقتی نگاه گیج وینتر رو دید ادامه داد
- مامی میخواد از پیش وینی بره.
وینتر وقتی دید جیمین ایستاده ترسیده بلند شد. مامیش نباید می رفت. اون وقت وینتر چی کار می کرد؟
+ ولی.. ولی.. وینی.. وینی که کاری نکرده.. چون.. چون وینی دیشب پیتزاتو خورد از وینی عصبانی ای؟
جیمین چشم هاشو بست. وسط چه جهنمی گیر افتاده بود؟ این بچه که گناهی نداشت.
- نه وینی..
کلافه گفت و خواست علتی چیزی بیاره اما وینی ترسیده وسط حرفش پرید
+ از.. از وینی خسته.. شدی؟ چون.. چون دیشب مجبورت کرد دوبار باربی نگاه کنی ازش خسته شدی؟
وینتر انقدر از رفتن جیمین می ترسید که هرچیزی فکر می کرد ممکنه جیمین رو ناراحت کرده باشه به زبون میاورد.
- نه. نه وینی من. نه.
بغض وینی ترکید و اشک هاش لپ هایی که تا چند لحظه پیش از خوشحالی صورتی بود رو، تر کرد.
- وینی باید بزرگ بشه.
اشک هاشو با استینش پاک کرد و با گریه داد زد.
+ ولی وینی.. فقط یه بچه است.
- تمومش کن این مسخره بازیتو لعنتی.
با لحن ترسناک و عصبی جیمین با بهت یه قدم عقب رفت.
- من وقتی واسه مسخره بازی هات ندارم.. اشک های الکیتو تمومش کن.
جیمین با لحنی که حتی قلب خودشم تیکه تیکه می کرد داد زد و وینتر از ترس به سکسکه افتاده بود.
+ مامی.. وینتر.. قول میده.. ش.. شب ها زود بخوابه.. قول میده پیتزای.. م.. مامی رو.. ندزده.. ق.. قول میده.. دیگه مامی رو مجبور نکنه براش قصه بگه.
جیمین با بهت یه قدم عقب رفت.. حتی لحن عصبانیش هم اون بچه رو از خودش متنفر نکرد. چطوری ازش دل می کند؟
وینتر وقتی سکوتش رو دید فکر کرد داره بهش فکر می کنه. جرئت پیدا کرد و یه قدم جلو رفت.
+ تازه.. وی.. وینی.. قول میده.. بدون اذیت کردن.. مسواکشو بزنه.. و.. خرابکاری نکنه.. از وینی.. عصبانی نباش مامی.
جیمین با درموندگی بهش نگاه کرد "اخه من باهات چه کار کنم وینتر؟"
وینتر سریع سمتش رفت و دست هاشو دورش حلقه کرد.
+ نرو مامی.. ق.. قول میدم.. بچه ی خوبی باشم
بدون نگاه کردن بهش یا متقابلا بغلش کردن یا حتی توجه به اول شخص حرف زدن وینتر سرد گفت.
- برو اونور مینجونگ.. دلت نمیخواد که تنبیه بشی؟
وینتر با این که در حد مرگ از تنبیه و اسپنک شدن می ترسید اما ازش جدا نشد و سفت بهش چسبید.
جیمین وقتی دید وینتر حتی از تنبیه هم نمیترسه تیر خلاص رو زد
- برو کنار وینتر.. من مامی یه بیبی دیگه شدم.
وقتی حلقه ی دست هاش شل شد جیمین از فرصت استفاده کرد و هولش داد.
وینتر روی زمین افتاد اما شوکی که بهش وارد شده بود فراتر از تحملش بود.
معمولا مینجونگ وقتی دغدغه داشت و غمگین یا عصبانی بود اجازه میداد وینی کوچولو صاحب جسمش بشه.. اما حالا که خود وینتر غمگین بود باید چه کار می کرد؟
جیمین بدون نگاه کردن بهش از اتاق خارج شد. نگاه نکرد چون اگه نگاه می کرد مقاومتش میشکست.
وینی همونجا دراز کشید.. بدون حرف زدن. بدون حتی بستن پلک هاش.. وارد لیتل ایج دو سالگیش شد.
پلک های اروم اروم بسته شد و همونطور که شست کوچولوشو میمکید خوابش برد.
__
از اتاق مخفی مینجونگ خارج شد و از روی میز فلش مورد نظرشو برداشت. پاهاش سمت اتاق وینتر کشیده میشد. قلبش اونجا کشیده میشد اما مغزش می گفت از اونجا خارج بشه
فلش رو توی جیب داخلی کتش گذاشت اما با حس کاغذی اخمی کرد کاغذ رو دراورد.
با دیدن نقاشی وینتر دیگه نتونست تحمل کنه و بغضش شکست
- من باید باهات چی کار کنم مینجونگا؟ همین الان هم دلم برات تنگه.
بوسه ای روی مینجونگ توی نقاشی گذاشت و دوباره توی جیبش گذاشت.
شاید همه فکر کنن وینی بیشترین کسیه که این اسیبو دیده اما نه. وینی یه راه فرار داشت اما مینجونگ کسی بود که شب و روز به در و دیوار خیره میشد و باید برای افرادش تظاهر به قوی بودن می کرد.
مینجونگ بود که شب ها توی وان مینشست و به تیغ زل می زد و خودشو برای فراموش نکردن جیمین سرزنش می کرد
مینجونگ بود که از دلتنگی به سیگار و مشروب و قرص خواب آور روی آورده بود.
حتی وقتی جیمین بود هم، به خودش اجازه نمی داد زیاد با جیمین باشه و به وینی کوچولوی معصومش اجازه میداد اونو ببینه
اخه کی از هم صحبتی با یه دختر تخس و سرد بیست و هفت ساله خوشش میاد؟ گاهی وقت ها حس می کرد جیمین به خاطر وینتر تحملش می کنه
هرچند همه این ها تصورات خودش بود اما مغزش نیاز داشت دنبال یه علت بگرده.
چرا؟ چرا جیمین ولش کرد؟ درباره ی مینجونگ حق داشت. ولی وینی چرا؟ اون که گناهی نداشت.
به مبل جلوی مینی بار تکیه داد و دود سیگارو بیرون داد.
می تونست نگاه متعجب خدمتکار هارو حس کنه. مینجونگ اهل مشروب یا حداقل سیگار نبود. با این که کار اصلیش قاچاق مواد بود بود اما حتی سیگار هم نمی کشید.
حالا کار دوازده ساعتش شده بود نشستن جلوی مینی بار و سیگار کشیدن.
از روی مبل بلند شد و سمت اتاقش رفت. تلو تلو می خورد. حتی نمیتونست با اوردن وینتر دردشو کم کنه.
وینتر پنج سالش قهر کرده بود.
روی تخت خنکش دراز کشید و به صفحه ی گوشیش زل زد.
داشت وسوسه می شد بهش زنگ بزنه. دستشو بالا پایین کرد و در اخر روی گزینه ی تماس کلیک کرد.
به بوق های متوالی گوش داد. انتظار نداشت جوابی بشنوه. اما برخلاف انتظارش بعد از بوق سوم صدای مثل همیشه سرد جیمین توی گوشش پیچید
- الو؟
مینجونگ هیچی نگفت و به جاش به نفس هاش گوش کرد
- الو؟ وینتر تویی؟
دردی قلبشو مچاله کرد.
+ از اولم وینتر رو بیشتر می خواستی هوم؟
صداش به خاطر سیگار خش دار شده بود و بم تر از حالت عادی بود.
+ نامرد. وینتر حتی قهر کرده و نمیاد. اونی که بیشتر از همه داره نابود میشه منم.
جیمین خشکش زده بود اما بالاخره به حرف اومد
- مینجونگ..
خواست بگه چون کسی صحبت نکرد فکر کرد وینتره اما به خودش گفت چه نیازی به توجیه هست؟
+ بزار صداتو بشنوم. شاید قلبم اروم بگیره.
- چی بگم؟
پاهاشو توی بغلش جمع کرد.
+ الان خوشحالی؟
جیمین بغضشو قورت داد و به سختی لبخند زد.
- نه
+ هنوزم.. هنوزم.. منو دوست داری؟ یا بزار درست تر بپرسم.. اصلا منو دوست داشتی؟ یا فقط به خاطر وینتر بودی؟
- مینجونگ..
جیمین با ناچاری نالید.
+ برام حرف بزن. از احساس الانت بگو
- وینتر باهاش کنار اومده؟
مینجونگ چشم هاشو بست. از وینی متنفر بود. متنفر بود که همه اون رو بیشتر دوست دارن.
+ وینتر حتی باهاش رو به رو هم نشد. راستشو بگو جیمین.. اصلا منو دوست داشتی؟
جیمین چشم هاشو با کلافگی بست
- دوستت داشتم.
مینجونگ لبخند تلخی زد و تلاش کرد فعل گذشته ی "داشتم" رو فراموش کنه.
+ بعضی وقت ها به این فکر می کنم اگه وینی نبود هم جیمین انقدر سختش می کرد؟ بهم می گفت فلش رو برمیداره و اطلاعات مهم رو دست نخورده میزاره؟ قبل از رفتنش ازم خداحافظی می کرد؟ ولی وقتی میبینم جواب همه ی سوال هام منفیه.. یکمی.. فقط یکمی قلبم درد-
ادامه نداد به جاش دهنشو با دستش پوشوند تا صدای هق هق هاش به گوش جیمین نرسه
- مینجونگ...
جیمین می تونست بشنوه. هق هق هایی که سعی داشتن خفه بشن. اما چه کار می تونست بکنه؟ اگه برمیگشت باید بیخیال کار و تمام ثروتش میشد و از اون گذشته برای خانوادش هم خطرناک بود.
+ قرار شد فقط تو حرف بزنی. اما فقط داری اسممو میگی.. عیب نداره همینم خوبه. شنیدن اسمم از زبونت.
جیمین از صدای گرفته اش فهمید داشته گریه می کرده
- مینجونگا
مینجونگ داشت خوابش میبرد پس فقط زمزمه کرد.
+ ولی من هنوزم دوستت دارم