Liora

Liora

Nyla

کمی قبل تر-

زنگ تفریح خورده بود، سونگهو و بومگیو روی نیمکت توی حیاط نشسته بودن. نور گرم آفتاب، صورت بومگیو رو دوست داشتنی تر می‌کرد.

_ گیو، یادته هفته‌ی پیش رفتم کتابخونه‌‌ی سر کوچمون؟

+ آره آره همونی که همه‌ی کتابای مورد علاقتو داشت. خب چیشده؟

_ از دیروز به عنوان کار پاره وقتم اونجا کار میکنم.

+ جدییی

_ آره، خودمم خیلی ذوق زده‌ام. صاحبش همسایمونه پس گذاشت پیشش کار کنم... راستی گفتی دنبال کاری، نمیای پیش من؟

+ فکر نکنم بیام، راستش میخواستم یه چیزی مربوط به گیتار زدن باشه.

_ گیتار؟ گیتار میزنی؟

+ آره.

چشماش از ذوق برق میزد، سونگهو تقریبا همه چیز رو دوست داشت که گیتار هم جزوشون محسوب میشد.

_ گیو تو از مانهوا اومدی بیرون یا چی؟

بومگیو خندید و گفت: کای بهم گفت دوست باباش یه بار داره، شاید تونستیم اونجا کار کنیم.

_ یعنی اونجا اجرا کنین؟

+ آره آره.

برای بومگیو جالب بود یکی از شنیدن اینکه گیتار میزنه ذوق زده بشه.

_ من همیشه دوست داشتم گیتار بزنم حتی یکی هم توی خونه دارم.

سونگهو با دهن باز از تعجب و خوشحالی گفت: واقعا؟

+ اوهوم...

بومگیو با دیدن سایه‌‌ی روی نمیکت ناخواسته ساکت شد، اون یونجون بود.

بومگیو: کجا؟

یونجون دستش رو کشید و اونو دنبال خودش کشوند.

سونگهو داد زد: بسکتبال؟

و یونجون با تکون دادن سرش به نشونه‌ی تایید جوابش رو داد.

به طبقه‌ی دوم رسیدن، توپ بسکتبال زیر دست‌های یونجون آروم غلت میخورد. سونگهو روی صندلی گوشه‌ی سالن نشسته بود و با لبخند بهشون نگاه می‌کرد.


بومگیو با تردید به اطرافش نگاهی انداخت و زیر لب گفت: چرا اومدیم اینجا؟


یونجون توپ رو بالا انداخت، با یک دست گرفت و بدون اینکه به بومگیو نگاه کنه گفت: یادت نیست گفتی میخوای باهام بازی کنی؟ الانم اینجاییم تا بازی کنیم.


بومگیو سرش رو به طرفش برگردوند، کمی کج کرد و با چشمای گشاده شده بهش خیره شد.


یونجون لبخند ملایمی زد. توپ رو با ریتم، دریبل کرد و همون‌طور که نیم‌نگاهی به بومگیو می‌انداخت، گفت: شروع کنیم.

بومگیو: هی وایسا… من بلد نیستم.

صدای بومگیو با خنده و نفس‌نفس قاطی شده بود، پاهاش بی‌اختیار اون رو دنبال توپ و یونجون می‌کشوند.

یونجون فقط سری به عقب برگردوند، لبخند کوتاهی زد و سرعتش رو بیشتر کرد.


هر دفعه که بومگیو به یونجون نزدیک‌تر می‌شد، یونجون می‌چرخید و ازش فاصله می‌گرفت.

+ تو از قصد داری اذیتم می‌کنی

_ نه من فقط دارم یادت میدم.

بومگیو قدم‌هاش رو تندتر کرد و این بار قبل از اینکه یونجون بتونه کاری کنه، با دستش کمی هلش داد و توپ از دست یونجون پرت شد و روی زمین قل خورد.

_خب، نوبت توئه. ببینم چیکار می‌کنی.

بومگیو توپ رو گرفت و لبخندی زد.

به سمت تور دویید و اون رو پرتاب کرد. با یه قوس نصفه نیمه به حلقه خورد و برگشت.

یونجون با لبخندی که روی لباش بود به بومگیو نگاه کرد و براش دست زد.

_ واو، چه حرفه‌ای هستی چوی بومگیو. میشه بهم افتخار بدین و لباسم رو امضا کنین؟

با اخم ریزی نگاهش کرد و گفت: باشه پس تو نشونم بده.

توپ رو گرفت و عقب رفت، چند بار توپ رو به زمین زد و بعد به سمت تور دوید. با پرش نسبتا بلندی توپ رو توی تور انداخت.

_ دیدی؟ اینجوری باید بندازیش.

_ قد که بهونه‌ست. بیا دوباره امتحان کن.

یونجون به بومگیو نزدیک شد و پشتش قرار گرفت، دستش رو روی مچ بومگیو گذاشت و گفت:

_ ببین، وقتی پرتاب می‌کنی باید مچت رو اینطوری رها کنی.

با حس بدنش دقیقا پشت بدن خودش نفسش حبس شد؛ حالا قلبش تندتر از چند دقیقه‌ی پیش میزد.

انقدر غرق لمس‌های پسر بزرگتر شده بود که حرف‌هاش رو متوجه نمیشد. براش عجیب بود که این لمس‌ها تپش قلبش رو تندتر میکنه... یونجون فقط دوستش بود و مهم‌تر از همه، دوست پسر سونگهو.

+ ا... آره.

سونگهو از گوشه‌ی سالن داد زد: بچه‌ها الان زنگ میخوره بیاین بریم سر کلاس.

مدرسه تموم شد و بومگیو از بچه‌ها خداحافظی کرد. چند دقیقه‌ای میشد که ازشون جدا شده بود و به ست خونه راه میرفت.

_ بومی کجایی؟

+ تو راه خونه

_ با گیتارت بیا به لوکیشنی که برات می‌فرستم. دوست بابام قبولمون کرد.

اینکه می‌شنید بلاخره یه جا قبولش کردن و میتونه شروع به کار کردن بکنه فوق‌العاده بود. دیگه می‌تونست پول دربیاره و مستقل زندگی کنه.

+ دارم میام.

به لوکیشنی که کای فرستاده بود، رسید. زیاد هم از خونشون دور نبود و می‌تونست پیاده بره اینجا.

بند کوله‌ش رو محکم گرفت و وارد شد. این عادت همیشگیش بود که وقتی استرس داره چیزی رو محکم نگه داره.

وارد بار شد، اون تاحالا به همچین جایی نیومده بود پس سر و صدای موزیک براش دیوانه کننده بود.

پدر کای و دوستش کمی جلوتر داشتن صحبت میکردن. به سمتشون قدم برداشت، تعظیم کوتاهی کرد و خودش رو معرفی کرد.

+ سلام من چوی بومگیو هستم، قرار بود از امروز اینجا کار کنم.

_ اوه سلام عزیزم، پس تو بومگیو هستی؟ کای ازت زیاد تعریف کرده.

بعید میدونست که کای ازش تعریف کرده باشه، لبخند ملیحی زد و سرش رو تند تکون داد.

_ فکر نکنم کای امروز بتونه بیاد، ولی تو میتونی بری اون اتاق و آماده بشی.

همینطور که حرف می‌زد، نگاهش به لباس‌هایی که تن پسر بود، افتاد.

_ ببینم لباس دیگه‌ای نداشتی؟

بومگیو نگاه مرد رو دنبال کرد، اصلا حواسش نبود که یونیفرمش رو دربیاره و لباس مناسب بپوشه.

+ ای وای من اصلا حواسم به لباسم نبود.

_ اشکالی نداره، میتونی کتت رو دربیاری، بلیز زیرش خوبه.

وارد اتاقی که رئیسش بهش اشاره کرد شد، کمی استرس داشت چون میخواست بعد مدت‌ها جلوی بقیه اجرا کنه.

نفس عمیقش کشید و کتش رو روی جالباسی انداخت. به گیتار توی دستش نگاهی کرد

" ما میتونیم، فایتینگ "

هوا تاریک و بار شلوغ شده بود، بومگیو روی صندلی نشسته بود و آماده بود که شروع به نواختن بکنه.

نفس عمیقی کشید و دستش رو روی گیتار کشید. صدای برخورد نوک انگشتش با سیم‌های گیتار، توجه همه‌رو به خودش جلب کرد.

چشماش رو بست با هر نت بیشتر توی موسیقی غرق می‌شد.

تمام وجودش رو توی نواختن گذاشت. انگار که هر نت، کلماتی بود که از به زبون آوردنشون خودداری می‌کرد.

سرش رو بالا آورد، نگاه ریزی به مردم روبه‌روش انداخت، همه‌ی نگاه‌ها روی اون بود. فکر نمی‌کرد انقدر جلب توجه بکنه و از این بابت خوشحال بود.

آخرین نت رو هم با ملایمت زد. با تشویق بقیه از روی سن پایین اومد و تعظیمی کرد. کیفش رو از روی زمین برداشت. به سمت بک روم قدم برداشت، تا وسایلش رو برداره.

همینطور که کتش رو می‌پوشید، در پشت سرش باز شد؛ سرش رو برگردوند.

_ سلام خوشگله

+ شما از کارکنان هستید؟

_ دوست داری باشم؟

همینطور که حرف می‌زد به پسر نزدیک‌تر می‌شد. بوی الکلش توی اتاق پیچیده بود.

+ لطفا برید بیرون نباید وارد اینجا بشید.

کوله‌ش رو روی شونه‌ش انداخت که دستش از پشت گرفته شد.

_ کجا؟ من که کارم باهات تموم نشده.

+ ولم کن

خیلی ترسیده بود ولی تنها حرفی که می‌تونست بزنه همین بود.

با پوزخندی که روی صورتش بود، گفت: میدونم توام خوشت میاد، ناز نکن.

+ چی داری میگی؟ گفتم ولم کن.

از تصور اینکه چه اتفاقاتی قراره بعدش بیوفته، ترسید. اشک‌هاش از چشماش میریختن پایین و فقط جیغ می‌زد.

صورتش رو نزدیک به صورت بومگیو کرد، به لباش نگاهی کرد

_ تو برای پسر بودن زیادی خوشگلی.


تا خواست کاری بکنه، در باز شد و مردی داخل اومد. رگ‌های گردنش برجسته شده بودن و عصبی به‌نظر میرسید. سمت مرد مست مقابلش رفت و یقه‌ش رو گرفت.

انقدر عصبانی بود که بومگیو از ترس چند قدم به سمت عقب برداشت.

مشت‌های سنگینش رو به صورت مرد روبه‌روش می‌زد. شمار تعداد دفعاتی که به صورتش مشت زده بود از دستش در رفت. بعد از چند دقیقه ولش کرد و تازه متوجه نگاه بومگیو شد.

بومگیو کیفش رو بغل کرده بود و یه گوشه وایساده بود. هنوز توی شک بود و نمیدونست چه اتفاقی داره میوفته. به صورت خونی مردی که روی زمین افتاده بود، زل زده بود.

_ هی صدامو میشنوی؟

_ نگران نباش چیزیش نشده. تو حالت خوبه؟

دستاش روی شونه‌های بومگیو بود و هر از گاهی اون رو تکون میداد.

+ م... من خوبم.

Epilogue;




Report Page