Limerence

Limerence


•اوه دفتر خاطرات من؛ امروز صدمین روزی که با اون شخص آشنا شدم. درسته منظورم همون شخص..مربی چوی!

باورت میشه امروز مورد سرزنش قرار گرفتم؟!

ولی خب تقصیر من نبود که..اون حرکت سختی بود!!

اون پسر رومخ امروز هم با خواهرش اومد!!

رسما خودش همش میچسبوند به مربی چوی!!!!

وای باورت میشه مربی هیچی بهش نمیگفت تازه بهش لبخندم میزد!!!

بگذریم میخواستم بگم از اون خواهر و برادر متنفرم!!!•


پسر با شنیدن صدای قدم های کسی سریعی دفتر رو بست و توی کیفش انداخت. سرش بلند کرد تا ببینه کی مزاحم استراحتش شده!

با دیدن مربی سخت گیرش اخم های درهمش باز شد و سریعی بلند شد صاف سرجاش وایستاد.

یونجون ابرویی برای پسر کوچیکتر بالا انداخت و نزدیکش شد.

-"شاگرد چوی داشتی از زیر تمرینات درمیرفتی؟!"

سوبین چشماش گرد کرد و با شوک به یونجون خیره شد!

-"مربی شما کی دیدید من از زیر تمرینام در برم؟!"

پسر با لحن شوکه ای پرسید و اخمی بین ابروهاش نشست. یونجون خنده ای از قیافه توی هم رفته اون خرگوش کرد و قدمی به طرف سوبین برداشت.

-"پس داشتی الان چیکار میکردی چوی؟!"

سوبین با نزدیک شدن یونجون قدمی به عقب برداشت و به چشمای جدی پسر بزرگتر خیره شد.

-"خب خب داشتم یکم استراحت می‌کردم! نمیتونم؟!"

-"به شرطی که توی تمرینات افت نداشته باشی شاگرد چوی! این مدت میبینم اصلا به حرکاتت توجه نمیکنی!"

سوبین خواست چیزی بگه، اما دهنش فقط باز و بسته شد صدایی بیرون نیومد. درواقع حق با یونجون بود؛ سوبین نمیتونست به خوبی تمرکز کنه، البته نمی‌شد این رو انکار کرد که سوبین یکی از بهترین شاگرد های یونجون بود.

یونجون دستاش روی شونه سوبین گذاشت و ضربه های آرومی به شونه اش زد.

-"سوبینی وقتی ازت میخوام یه حرکات چندین بار تکرار کنی همش بخاطر خودته من به خوبی میدونم تو چقدر توی کارت جدی هستی فقط باید ذهنتو آروم کنی بنظر خیلی شلوغ میاد برای همین نمیتونی روی حرکاتی که باید انجام بدی تمرکز کنی..ازت میخوام اون چیز هایی که جلوت رو گرفتن کنار بزنی من به عنوان مربیت همینجا کنارتم! هر زمان که تمرکزت بهم خورد به من نگاه کن"

یونجون درحالی که توی چشمای آروم پسر خیره شده بود با آرامش خاصی حرف هاش رو بهش گفت و لبخندی به سوبین زد. سوبین میخواست جواب یونجون بده، اما با باز شدن در و وارد شدن بقیه شاگرد ها لبخند یونجون محو شد و نگاه آرومش جاش رو به همون مربی چوی داد.

از سوبین فاصله گرفت و روبه روشون قرار گرفت.

-"هی سوبین دوباره چیکار کردی که مورد سرزنش مربی چوی قرار گرفتی؟!"


سوبین با شنیدن وز وزی زیر گوشش اخمی کرد و نگاه کوتاهی به اون پسر انداخت و با پوزخندی برگشت جلو، پسر وقتی دید سوبین جوابی بهش نمیده نزدیک تر شد خواست چیزی بگه که دید یونجون داره اون ها رو نگاه میکنه پس لبخندی که از نظر خودش خیلی بامزه بود رو به یونجون زد. یونجون بدون واکنش خاصی نگاهش گرفت.

پسر وقتی دید یونجون نگاهش گرفت پوفی کشید و دوباره به سمت سوبین برگشت.

-"هی سوبین بنظر میاد باعث شدی مربی چوی دوباره روز بدی داشته باشه پسر نمیتونی یکم کمتر حرکاتت اشتباه انجام بدی؟!میدونی من اگه بجای مربی چوی بود تاحالا انداخته بودمت بیرون!"

جولیان همینطور داشت به چرت و پرت گفتن ادامه می‌داد و سوبین سعی داشت خونسردی خودش رو حفظ کنه تا مشتش رو روی صورت جولیان نزنه.

نفس عمیقی کشید و از پسر فاصله گرفت.

-"اگه جات بودم جوری میزدمش که نتونه یبار دیگه پاش اینجا بذاره!"

با حرف هیسونگ سوبین خنده ای کرد و سرش تکون داد. متوجه نگاه یونجونی که بهش خیره شده بود نشد.


بالاخره تمرین اون روز هم شروع شد و سوبین تمام تمرکزش رو روی حرکاتش گذاشت. همونطور که مربی چوی ازش خواست بود هرچیزی که باعث بهم خوردن تمرکزش می‌شد رو از ذهنش انداخت بیرون!

انگار در اون دقیقه چیزی درون سوبین شروع به تغییر کرد، اجازه داد بدنش با ریتم موسیقی همراه بشه؛ یونجون تمام مدت بدون اینکه متوجه بشه فقط به سوبین نگاه کرد بود!


تمرین داشت به خوبی پیش می‌رفت. البته بجز برای اون دو خواهر و بردار هربار بخاطر اشتباهات متعددشون یونجون بهشون تذکر میداد.

لیانا بخاطر اشتباهات برادر احمقش تمرکزش بهم خورد دختر سعی کرد تمرکزش برگردن.

از جولیان فاصله گرفت و سعی کرد روی تمرین خودش تمرکز کنه.

یونجون وقتی دید جولیان باعث بهم خوردن تمرین بقیه میشه با اخم بهش نزدیک شد.

-"جناب جانگ بنظر میاد امروز حال خوبی نداری بهتر همین الان بری چون باعث میشی بقیه بچه‌ها هم نتونن به تمرینشون برسن!"

-"اما مربی چوی من که اشتباه نکردم!"


جولیان با حالت بغض کرده ای گفت و سعی کرد به یونجون نزدیک بشه، بقیه افرادی که توی اتاق بودن با دیدن اشک های تمساحی پسر چشماشون چرخوندن.

یونجون با جدیت به پسر خیره شد و با دستش در نشون داد.

-"همین الان میری بیرون به اندازه کافی از زمان کلاس گرفتی!"

جولیان به خواهرش نگاه کرد، لیانا ابروی براش بالا انداخت و نگاهش ازش گرفت.

پسر وقتی دید حتی خواهرش هم چیزی نمیگه از کلاس دوید بیرون و رفت.

یونجون دستی بین موهاش برد و برگشت به طرف بقیه و با اخم بهشون نگاه کرد.

-"به چی خیره شدید ادامه بدید!"


با تذکر یونجون برگشتن سر تمرین و سعی کردن توی مدت زمانی که از کلاس مونده بود روی مخ چوی یونجون نرن.


وقتی زمان استراحت شد، هر ده نفر سریعی از اتاق تمرین خارج شدن.

یونجون با تاسف سری براشون تکون داد و نگاهش به تنها شخصی که توی اتاق تمرین مونده بود نگاه کرد.

سوبین بود که گوشه ای نشسته بود و داشت چیزی رو توی دفترش یاداشت می‌کرد.

خواست چیزی بگه که با صدای گوشیش منصرف شد و بعد اینکه نگاهی بهش انداخت از اتاق خارج شد.

سوبین نفس آسوده ای کشید و از جاش بلند شد از اتاق خارج شد.

با ذهنی درگیر تصمیم گرفت از استودیو بره تا کمی هوا بخور، گرمای تابستون داشت جاش رو به سرمای پاییز می‌داد.

سوبین بعد مدتی به استودیو برگشت. وقتی به کلاس خودشون رفت هیچکس نبود! متعجب از شیشه روی در داخل نگاه کرد برق ها هم خاموش بودند.

گوشیش رو از جیبش خارج کرد و نگاهی بهش انداخت. با دیدن اینکه پیامی از طرف هیسونگ داره بازش کرد.

بنظر میومد برای مربی چوی کاری پیش اومد و کلاس اون روز تموم شده بود.

بعد فرستادن پیامی در جواب به هیسونگ تصمیم گرفت به اتاق تمرین بره، هنوز توی چندتا حرکت مشکل داشت. در باز کرد و لامپ های اتاق روشن کرد کیفش گوشه ای انداخت و موسیقی مورد نظرش گذاشت.


حرکات آرومش رو با ریتم موسیقی شروع کرد و انقدر غرق توی اجرا شده بود که متوجه اطرافش نبود.

وقتی برای لحظه ای چشماش به آینه افتاد تونست یونجونی که به دیوار تکیه داده و بهش خیره شده رو ببینه، دست از رقصیدن برداشت و با شوک به طرف یونجون برگشت.

سعی کرد نفس هاش رو ثابت کنه، یونجون لبخندی زد و با قدم های شمرده ای به پسر نزدیک شد.

-"سوبینی تمرین برای امروز کافیه" وقتی دید سوبین میخواد اعتراض کنه اخمی کرد:-"مخالفت هم نمیخوام و الان هم همراهم میایی!"




سوبین درحالی که با سردردش درحال جنگ بود از جاش بلند شد و روی تخت نشست. با چشمایی که بزور باز شده بودن به اطرافش نگاه گذری کرد.

خمیازه ای کشيد و کش و قوصی به بدنش داد. آخرین چیزی که از شب قبل یادش میمومد این بود که با یونجون به یه غذاخوری رفتن و بعدش سوبین بخاطر خوردن زیاد سوجو مست شده بود.


چیز هایی محوی توی ذهنش نقش بستن حداقل کار خجالت آوری پیش یونجون نکرد بود.

نفس آسوده ای کشید و از روی تخت بلند شد.

وقتی از اتاق خارج شد تونست صدای یونجون بشنوه که آهنگی رو برای خودش میخوند.

ناخودآگاه لبخندی روی لبش نشست و به همون سمت قدم برداشت.


یونجون حواسش نبود داشت صبحونه ای برای خودش و مهمون ناخونداش درست می‌کرد.

وقتی سرش بلند کرد سوبین دید که با موهای بهم یخته و چشم های نیمه باز جلوی آشیانه آشپزخونه مونده بود.

-"صبح بخیر سوبینی!"

با لبخند بزرگی روبه پسر گیج خواب گفت و دوباره با کارش مشغول شد.

-"صبح بخیر مربی چوی"

سوبین با صدای آرومی گفت و سرش پایین انداخت. یونجون ظرفی که دستش بود رو گذاشت پایین و با قدم بلندی خودش به سوبین رسوند.

-"سوبینی یادت نمیاد دیشب چیا گفتیم؟!"

-"چرا..یادمه"

-"خب؟! قرار شد چی صدام کنی؟!"

سوبین کمی مکث کرد و سرش بلند کرد به یونجون خیره شد.

-"یونجون..هیونگ!"

یونجون لبخندی زد و دستش بلند کرد موهای پسر نوازش کرد.

-"خوبه خوبه..سرویس کنار اتاقیه که توش بودی میتونی بری صورتت رو بشوری اگه خواستی دوش بگیری بهم بگو تا بهت لباس بدم"

سوبین لبخند محوی زد که چال گونه هاش معلوم شدن.

-"باشه هیونگ!"




●فلش بک ●


بعد اینکه از استودیو خارج شدن یونجون، سوبین رو همراه خودش به یه غذا خوری برد.

خانمی که اونجا کار می‌کرد بنظر میرسید یونجون میشناسه، به سمت میزی که اون خانم نشونشون داد رفتن.

بخاطر گرمایی که اونجا بود سوبین ناخودآگاه لبخند محوی زد و نگاهی به اطراف انداخت.


بعد اینکه اون خانم سفارشون رو گرفت دوباره تنها شدن، سوبین نمیدونست باید چی بگه تا بحث رو باز کنه. انگار یونجون هم متوجه شده بود چون لبخندی زد.

-"چی شد که تصمیم گرفتی رقص یاد بگیری؟!"

درحالی که در بطری سوجو باز می‌کرد از پسر پرسيد. سوبین خواست بطری بگیر تا خودش بریزه اما یونجون اجازه نداد.

-"من الان مربی تو نیستم سوبین میتونی راحت باشی!"

سوبین باشه ای گفت و از سوجویی که یونجون براش ریخته بود کمی مزه کرد. بخاطر طعمش قیافه اش درهم رفت. یونجون خنده ای کرد و به قیافه تو هم جمع رفته اش نگاه کرد.

سوبین کمی توی فکر فرو رفت تا جوابی برای سوال یونجون پیدا کنه یونجون منتظر نگاهش کرد.

-"خب..راستش اگه قبلا بود من هیچ وقت فکر اینکه به سمت این حرفه میام به ذهنم خطور نمی‌کرد..همیشه دوست داشتم برای خودم یه کافه باز کنم ولی یک روز وقتی به خودم اومدم دیدم توی رقصیدن شخصی غرق شدم!"

یونجون داشت با لبخند به حرف های پسر گوش میداد که به قسمت آخر حرفش رسید. ابرویی بالا انداخت.

-"اوه! اون شخص کی بود؟!"

سوبین خواست جواب بده که غذاشون توسط گارسون آورد شد.

بعد اینکه پسر جون میز چید ازشون دور شد.

-"خب..هیسونگ همیشه برام از مربی فوق‌العاده اش میگفت اینکه چقدر توی رقص خوبه و یبار به یکی از اجراهاش رفتم و خب حق با هیسونگ بود مربیش واقعا فوق‌العاده بود باعث شد تمام مدت غرق رقصیدنش بشم!"

سوبین بدون اینکه به یونجون اجازه واکنش بده حرف هاش پشت هم ردیف کرد. یونجون با نگاهی ناباور به پسر خیره شد. تک خنده ای کرد و به سوبین خیره شد، سوبین سرش انداخت پایین و خودش با غذاش مشغول نشون داد.

یونجون نیشخندی زد و نگاهش به لب های سوبین که تند تند تکون می‌خوردن داد.

-"که اینطور..حالا اسم این مربی فوق‌العاده چیه؟!"

-"چوی یونجون!"

سوبین درحالی که مشغول غذاش بود گفت. انگار غذاش از بحثشون جذاب تر بود یونجون خنده ای کرد و خودش هم مشغول خوردن غذاش شد قبل اینکه سرد بشه.

بعدا هم میتونستن به بحثشون ادامه بدن!


●پایان فلش بک ●




سوبین بعد اینکه دوش کوتاهی گرفت پیش یونجون برگشت. وقتی نگاهش به دفترچه اش روی میز افتاد سرجاش خشکش زد.

با ترس به طرف یونجون برگشت؛ نگاه یونجون هم روی پسر بود. سوبین قدمی به عقب برداشت و زبونی روی لب های خشک شده اش کشید.

-"..هیونگ..من..-"

خواست توضیحی بده، اما یونجون نذاشت قدمی به طرف پسر برداشت و روبه روش ایستاد.

حوله ای که دستش بود رو روی سر سوبین گذاشت و آروم روی موهای نم دارش کشید.

-"بینی فقط باید به هیونگ میگفتی جانگ ها دارن اذیتت میکنن!"

یونجون لبخندی زد و از دست سوبین گرفت به طرف صندلی برد بعد نشوندنش روی صندلی روبه روش قرار گرفت و دوباره شروع کرد به خشک کردن موهای نم‌دارش.

سوبین از پایین به لبخند روی لبای یونجون خیره شد. نمیدونست چی توی ذهنش میگذره نفس عمیقی کشید و سرش پایین انداخت.

-"متاسفم نمیخواستم باعث دردسر بشم! اون دو نفر برام مهم نبودن چون فقط من نبودم که توسط شون اذیت می‌شد.."

-"سوبینا تو باعث دردسر نیستی! اون دونفر هم خیلی زیادی از حدشون گذشتن!!"

یونجون با اخم گفت و دست از خشک کردن موهای سوبین برداشت. پسر بزرگتر انگار چیزی یادش افتاد باشه نیشخندی زد و دست هاش روی شونه هلی سوبین گذاشت.

-"اوه داشت یادم میرفت ما اینجا یه شاگردی داریم که به مربیش فحش میده!!"

سوبین با چشمای گرد شده به یونجون نگاه کرد و بزاقش قورت داد.

-"خب..اون تقصیر خود مربی بود!"

-"اوه اینطوره؟!"

یونجون ابرویی بالا انداخت و به سوبین نزدیک شد. سوبین کمی خودش عقب کشید و به چشمای براق یونجون خیره شد.

-"بله..اینطوره!"

هردوشون وقتی بهم نگاه کردن نتونستن جلوی خندشون بگیرن، یونجون از پسر فاصله گرفت.


یونجون بعد اینکه خندیدن تموم کرد به سوبین اشاره کرد تا صبحونه اش بخور.


بعد اینکه صبحونه اشون رو خوردن سوبین به خونه خودش برگشت.


بعد اون صبح چیزی بین اون دو تغییر کرد بود.

سوبین همچنان روز هاش رو می‌شمرد، بیشترین تغییری که به چشم میومد سخت گیری های یونجون بود. بعضی وقتا ها بود که تمام کلاس میخواستن از اون شیطان فرار کنند اما خب راه فراری وجود نداشت.

البته که این سخت گیری ها نسبت به سوبین خیلی بیشتر از بقیه بود. و سوبین هم بی جواب نمیذاشتشون، نمیخواست باعث ناامیدی مربیش باشه!

به لطف حافظه خوبی که داشت حرکات به یاد می‌سپرد یا از خودش فیلم می‌گرفت تا اشکالتش رو بفهمه، یونجون با دیدن جدیت سوبین بهش افتخار می‌کرد. البته خود سوبین این موضوع رو نمیدونست!

اون دو هر از گاهی باهم بیرون می‌رفتن. جایی که یونجون برای اولین بار سوبین برد.

اون مکان حالا تبدیل به پاتوقشون شده بود، حتی اگر یونجون هم سوبین همراهی نمی‌کرد پسر کوچیکتر به اونجا میرفت.

بیشتر برای دست‌پخت خانم لی بود که اونجا کار می‌کرد.


زمان استراحت بود که توی اتاق تمرین دور هم جمع شده بودن، خواهر و برادر جانگ طبق معمول رفتن که اهمیتی برای هیچکس نداشت.

مربی چوی به اتاق خودش توی استودیو رفته بود. سوبین با اینکه پیششون نشسته بود شرکتی توی بحثشون نداشت، داشت حرکاتی که توش مشکل داشت رو آنالیز می‌کرد.


-"هی بنظرتون مربی چوی با دوست دخترش بهم زده؟!"

با سوالی که یورین پرسید گوش های سوبین ناخودآگاه تیز شدن و دست از نوشتن برداشت.

-"ممکنه..آخه ببین رسما داره خونمون تو شیشه میکنه!"

جه‌یون با گریه گفت و خودش انداخت بغل شخص کناریش که هیسونگ بود.

-"خودت جمع کن شین جه‌یون!"

جه‌یون برای یورین زبون درازی کرد و برگشت سرجاش نشست.

-"سوبین تو چرا چیزی نمیگی به تو بیشتر از اما سخت میگذره!"

سوبین با تعجب بهشون نگاه کرد، بقیه با دیدن نگاه متعجبش با دلسوزی نگاهش کردن.

-"باید این دیکتاتوری از بین ببریم دوستان!"

یورین درحالی که از جاش بلند می‌شد گفت و مشتش بالا برد.

بقیه هم خواستن بلند بشن که نگاهشون به پشت سر دختر افتاد.

-"چه دیکتاتوری میخوای از بین ببری خانم کیم؟!"

-"معلومه دیگه دیکتاتوری چو..-"

درست وقتی که برگشت نگاهش به یونجون که دست به سینه بهشون خیره شده بود افتاد.

-"چو؟!"

یونجون ابرویی بالا انداخت و به دختر خیره شد. یورین نگاه ملتمسانه ای به دوستاش انداخت، ولی اون ها نگاهشون از یورین گرفتن.

دختر لعنتی بهشون فرستاد تا خواست چیزی بگه فرشته نجاتش از جاش بلند شد.

-"منظور یورین نونا استادش بود که بهشون پروژه سختی داده برای همین داشت با بقیه مشورت می‌کرد!"

سوبین بدون اینکه خم به ابرو بیاره همینطور سخنرانی کرد. بقیه با دهن باز بهش خیره شدن تا شاید بفهمن این دروغ شاخ داره از کجا درآورد.

-"اینطور خانم کیم؟!"

-"بله بله!"

یورین نگاه مچکری به سوبین انداخت و دستش دور بازو پسر پیچید.

سوبین هم لبخندی به یورین زد و برگشت به طرف یونجون که با اخم های درهمش روبه رو شد.

متعجب بود چی باعث آزار مربی چوی شده بود!


اون روز هم کلاسشون به سختی به پایان رسوندن. به محض اینکه یونجون پایان تمرین علام کرد از اتاق تمرین فرار کردن. برای اولین بار سوبین هم همراهیشون کرد.




یونجون بعد اینکه از همکار هاش خدافظی کرد از استودیو خارج شد و به طرف ماشینش رفت.


بعد اینکه به خونه اش رسید، دوش کوتاهی گرفت و شروع کرد به درست کردن شام سبکی برای خودش، با صدای تماس گوشیش ابروی بالا انداخت. زیر شعله رو کم کرد و به طرف نشیمن رفت گوشیش از روی میز جلوی مبل برداشت.

متعجب تماس جواب داد!

-"سلام خانم لی!"

•سلام یونجون پسرم•

-"اتفاقی افتاده خانم لی؟!"

•نه پسرم بهت زنگ زدم بگم دوستت اومده اینجا و الان مسته نمیتونم با این حال تنهایی بفرستمش ولی دیگه باید برم خونه•

-"سوبین میگید خانم لی؟!"

•آره آره•

-"میشه یکم صبر کنید میام دنبالش؟!"

•باشه پسرم مشکلی نیست•


یونجون تماس قطع کرد و بعد اینکه زیر غذا رو خاموش کرد سویچ ماشین برداشت با پوشیدن کتش از خونه خارج شد.


وقتی به غذاخوری خانم لی رسید انتظار سوبینی که از مستی خوابش برد رو نداشت. به طرفش رفت و آروم تکونش داد تا بیدار بشه، ولی سوبین انگار قصدی برای بیدار شدن نداشت.

غرغری توی خواب کرد و سعی کرد از دست هایی که تکونش می‌دادن فاصله بگیره.

-"سوبینی باید بریم خونه بعدش میتونی بخوابی!"

آروم توی گوش پسر زمزمه کرد و موهای بهم ریختش نوازش کرد. سوبین به سختی چشماش باز کرد و از بین چشمای نیمه بازش به صورت یونجون نگاه کرد.

با دیدن نزدیکی یونجون به خودش از جاش پرید و سرجاش نشست. انگار تازه متوجه اطرافش شده بود.


یونجون وقتی پسر بیدار شد نفس آسوده ای کشید و از خانم لی عذرخواهی کرد.

به سوبین کمک کرد تا سوار ماشین بشه و بعد اینکه برای خانم لی تاکسی گرفت سوار ماشین شد و نگاهی به سوبین که توی خودش جمع شده بود کرد.

-"سوبینا سردته؟!"

سوبین سرش به نشونه مثبت تکون داد و از زیر چتری هایی که روی چشماش ریخته بود به یونجون نگاه کرد.

یونجون لبخندی به اون بانی زد و کتش درآورد روی پسر انداخت.


وقتی به خونه اش رسیدن دوباره سوبین بیدار کرد و بهش کمک کرد تا بتونه راه بره.

سوبین سرش روی شونه یونجون گذاشت و نفس عمیقی کشيد.

یونجون دستشو دور کمر سوبین پیچید و رمز در وارد کرد. گذاشت اول سوبین وارد خونه بشه و بعد اینکه بهش کمک کرد تا کفش هاش در بياره به اتاق راهنمایش کرد.


به سوبین کمک کرد تا روی تخت دراز بکشه، خواست ازش فاصله بگیره که دست های سوبین دور گردنش حلقه شد و یونجون به طرف خودش کشید.

یونجون دستاش کنار سر پسر گذاشت تا کامل روش نیوفته، به چشمای نیمه بازش خیره شد همینطور چشماش از صورت پسر پایین رفت و نگاهش روی لب های قلوه ایش موند.

سوبین که انگار نگاهش روی لبای خودش حس کرده بود زبونش رو روی لبش کشید و به چشمای براق یونجون خیره شد.


سوبین درحالی که به لبای یونجون خیره شده بود خودش کمی بالا کشید و دستاش دور گردن پسر بزرگتر پیچید.

-"یونجونی هیونگ بزار بشناسمت نه به عنوان مربی چوی!"

یونجون نفس عمیقی گرفت و به چشمای براق سوبین خیره شد. دستش روی گونه اش گذاشت آروم نوازش کرد. خم شد لب هاش رو روی پیشونی سوبین گذاشت و بوسیدش، سوبین چشماش بست و نفسی از عطر یونجون کشید.

-"کلی وقت داری برای شناختنم بانی!"

Report Page