Limbo{chapter 2}

Limbo{chapter 2}

Yuzuki | Chibi one

دوید؛ پسرک ترسو شروع به فرار کرد؛ حق هم داشت هر کسی که بود همین کار را می کرد. به دنبال پسربچه عاشق، مارنیا هم دوید. اما ویل نه. ویل رو به روی حیوان مارگونه ایستاده بود، یادش می آمد مادرش برایش داستان می گفت، داستان هایی راجع به هیولا های جنگل. هیچکدام از آنها حال، به کار پسرک نمی آمدند. چرا که در قصه های مادرش هیولاها را با جادو و عشق شکست می داند و در واقیعت با زور و تپانچه.(که ویل هیچکدام را نداشت)

اما چیزی را به خوبی به یاد داشت، در روستا همیشه می گفتند که باسیلیسک از پوست پستانداران متنفر است، گویی که نقطه ضعفی باشد. ویل برای این سفر جنگلیش کت پوست راسو اش را انتخاب کرده بود، کت را با ملایمت از تن در آورد و باد تند اواسط پاییز، تنش را به رعشه انداخت؛ از همان بچگی هم از نظر بدنی ضعیف بود، به راحتی سرما می خورد. موجود عظیم الجثه شنل پولکی، خوی خونخوارانه اش را در سراسر جنگل پخش کرده بود و همین باعث سستی ویل در شجاعت کاذبش شده بود، اما پسرک اتوکشیده ما تا اینجا آمده بود و قصد برگشت در این لحظه را هم نداشت. پس پوست راسوی به شکل لباس در آمده را در هوا تاب داد، چرخاند و چرخاند و سپس به سمت جانور وحشی پرتابش کرد.

شیون و داد باسیلیسک تنها آوای حاکم بر جنگل شده بود، به تندی فرار کرد و در راه یکی دو درختی را از ریشه کَنْد.

ویل که خیالش نسبتاً راحت شده بود نفس عمیقی کشید و وقتی در حال بازدم بود ناگهان صدایی شنید؛ نفس پسرک سرمایی همان جا حبس شد، گویی اگر حتی یک پلک دیگر هم می زد می مرد.

«ویل! ویل! اینجایی؟» همراهی دو صدا، یکی بم و یکی زیر بود، که اسم پسربچه را مکرر به زبان می آوردند. دوستان عزیز اش بودند!

به سرعت از پشت بوته های شاه توت وحشی بیرون پرید و قبل از آن البته چندتایی از میوه ها را در جیب پشتی شلوارش گذاشت. «به نظرم جیب بُر خوبی می شوی» چیزی بود که تمام اهالی روستا به ویل می گفتند.

«مارنیا، لورن! اون باسیلیسک وحشی با اینکه خیلی گنده س ولی فقط از جسد یه راسو ترسید!»

مارنیا با کنجکاوی آغشته به ترس گفت:« همینطوری فراریش دادی ویل؟ اگه هنوز همین جاها باشه چی؟!»

استرس و ترسی که مارنیا داشت، به بدن ویل هم سرایت کرد؛ انگار که مارنیا واگیر دارد، همیشه درست فکر می کند.

ویل با نگاهی هراسان به دخترک خیره شده بود و مارنیا نیز همان نگاه را به ویل تحویل می داد.

سکوت مرگباری که بین دو طفل حاکم بود با صدای پسرک موقرمز شکست.

«مهم نیست، فعلاً سالمیم و این از همه چیز مهم تره، مگه نه؟»

هر دو تایید کردند و تصمیم به ادامه راه خود گرفتند.

چندی بعد گذشت و بچه ها قدم زنان به دنبال نشانه ای چیزی بودند؛ تنها صدایی که به گوش می رسید، جیغ های اجساد برگ های پاییزی بود که زیر پوتین های سه طفل، له می شدند.

پسربچه عینکی محتاطانه پرسید:« ویل؟ ما دقیقاً دنبال چه نشونه ای از مامانت هستیم؟»

پسرک با خستگی ناشی از سرما و راه طولانی پاسخ داد:« نمی دونم لور، شال گردنش، سبد گل هاش، کلاهش، هرچی هرچی..!»

ویل، دست کوچک و لطیف مارنیا را روی شانه اش حس کرد که کمی باعث دلگرمی شد، خالی از لطف نیست اگر که کمی دوربین فیلمبرداری ام را بچرخانم و بگویم که لورن در این لحظه چه حالی دارد؛ موقرمز با حسادت و نگاهی پر حسرت به آن دو خیره شده بود.

همیشه این حس را داشت که مارنیا، ویل را بیشتر از او دوست دارد، اما این حس هیچگاه باعث تنفری نسبت به ویل از جانب پسر عینکی نشد.

دم دم های بعد از ظهر بود و بچه ها به نور کم عادت کرده بودند، تصمیم بر این شد که کمی بنشینند چرا که زیادی از خودشان کار کشیده بودند.

ویل به کُنده درختی تکیه و لم داده بود و مارنیا مشغول مرتب کردن موهایش بود، دخترک وقتی درگیر موهایش باشد به هیچ چیز دیگری توجهی ندارد، انگار که در دریای موهای مواجش غرق شده باشد.

چندی نگذشت که ویل به خواب عمیقی فرو رفت، اما این لور بود که بی کار گوشه ای نشسته بود، هراسان و حوصله سر رفته. نه که مادر گم شده ی دوست عزیزش برایش ارزشی نداشته باشد، نه. او فقط کنجکاوی ای آغشته به ترس داشت.

همین احساس دلیلی شد برای برخاستنش، و قدم گذاشتن به تاریکی درختان؛ اوه حتیٰ من هم از این دور، می دانم که پسر کوچولوی عینکی دارد به چه حماقت بزرگی مرتکب می شود! اما چه می شود کرد.

من از کجا می دانم؟ آخر کدام انسان عاقلی در جنگلی به این مرموزی، سر و گوشش می جنبد و وارد توده ای از درختان می شود؟

مو نارنجی کم کمک، قدم های سست اما متوالی ای به سوی درختان بر می دارد. استمراری ستودنی در ادامه دادن راهش داشت، گویی که هیپنوتیزم شده باشد. صدای آب خروشان که با سنگ های کف رودخانه درحال جر و بحث است گوش لور را نوازش می کند.

آنجا آبشاری بی انتها هست، حداقل چیزی ست که می گویند‌.

«آن آبشار ته ندارد»

یادش می آمد که خواهر کوچیکه اش، آنا، همیشه دوست داشت بداند که بی انتها یعنی چه؟ راستش لورن هم در درک منظور نامگذار، از بی انتها، عاجز مانده بود. خب اگر می خواست بفهمد باید دست به کار می شد نه؟

با لایه ای از شجاعت، ترس و اضطراب، انگار که بخواهد پرده ای را کنار بزند، دستانش را داخل دل و روده ی آبشار فرو کرد و از آن عبور کرد؛ کاری که شاید بهتر بود هیچوقت نکند...

Author: Chibi one

@Yuzukiorengi

Report Page