Limbo{chapter 1}
Yuzukiصدای شکستن چوب خشک در جنگل
پیچد، این دفعه چه حیوان مظلوم گیاهخواری قربانی باسیلیسک¹ می شود؟!
از قدیم می گفتند هرکس وارد قلمرو آن مار وحشیگر شود، دیگر هیچوقت رنگ روشنایی را نمی بیند.
دوباره صدای شکستن چوب آمد، منبع صدا را پیدا کردم، پسری به حدود های یازده سال سن، داشت با ترس و لرز اما همچنان استوار، راه می رفت.
ژاکت پوست حیوانی بر تن داشت و دستکش های گرمی دستانش را به آغوش گرفته بودند.
در چشمانش قطره ای از شجاعت را واضح می دیدم اما پسرک همچنان هراسی انکار ناپذیر در بطن وجودش داشت، به او حق می دهم آخر اینجا واقعاً ترسناک است.
صدای دخترانه ای از کنار می گوید:« هی ویل! حواست باشه پاتو کجا میذاری انقدر سر و صدا نکن!»
ویل با بالا و پایین بردن سرش حرف مارنیا را تأیید می کند و حواس جمع قدم بر می دارد.
مارنیا کلاهی زمستانی بر سر داشت و موهای موج دار قهوه ای رنگ اش همچون باران از زیر کلاه سرازیر می شدند؛ پیراهن بژ ای بر تن داشت که با کت مشکی ای پوشانده شده بود، جوراب شلواری مشکی که در کنار پوتین های زیبا اش پوشیده بود، سپری در برابر سرما برای پاهایش بود.
همه این جزییات را لورن مو به مو داشت بررسی می کرد، پسری که آن طرف ویل بود و سه تایی کنار هم در حال قدم زدن بودند. لورن همیشه به مارنیا نگاه می کرد، او را تحسین برانگیز می دانست. پسری عینک به چشم با موهای ژولیده ی قرمز که مخفیانه به دختر زیبای چشم عسلی نگاه می کرد.
صدای جغدی آمد و طنین اش در میان درختان پیچید، لورن شاید پسربچه با جذبه ای بود اما با این حال بسی ترسو بود؛ با شنیدن صدای پرنده ناگهان جفت پا در هوا پرید و هراسان و بریده بریده گفت:« ببین ویل...گفتم نباید بیایم اینجا! خطرناکه..ترسناکه، اگه اتفاقی بیوفته چی؟ تو جنگل خرس و گرگ هست!»
مارنیا نگاهی به چشمان لرزان پسر مو قرمز انداخت و با لحنی دلگرم کننده گفت:« نگران نباش لورن، ما همه باهمیم اتفاقی نمیوفته.»
ویل به دو دوست اش نگاهی کرد و سپس با لحنی جدی اما در عین حال آمیخته با احساسات گفت:« خیلی وقته که هیچ خرس و گرگی از جنگل به روستا نیومده...تازشم ما فقط اومدیم تا مامانو پیدا کنیم بعدش سریع بر میگردیم بچه ها.»
پس از سکوت چند دقیقه ای یی، ناگهان پرندگان از لانه هایشان به تندی پر زدند و رفتند، سکوت هولناکی پس از جیغ گنجشگ ها حاکم جنگل شده بود؛ هر سه طفل از افسانه قدیمی جنگل با خبر بودند، که پر از حیوانات و هیولا های درنده و وحشی است، هر سه همزمان به چیز مشترکی فکر می کردند: «اما مگر این ها فقط افسانه نبود؟!»
صدای قدم های بلندی شنیده می شد، طنین فریاد های ناهنجار اش محیط را پر کرده بود. بچه ها خشک شده بودند، حتی اگر فرار می کردند تا کجا می رفتند؟ آنها ضعیف بودند.
نمایان شد. جانوری عظیم الجثه و کثیف، چشم هایش با لایه ای از چرک و کثافت پوشانده شده بود، دُمی بلند داشت و بدنش را پولک های سخت گرفته بودند.
«ا-اون..اون باسیلیسکه ویل!» لورن با صدایی نه چندان آرام و ملایم فریاد زد.
1: خزنده ای افسانه ای است که یک نگاه اش موجب مرگ انسان می شود و بدن آن نیز زهرآگین است، عموماً در داستان ها باسیلیسک اندازه ای نه چندان بزرگ و نه خیلی کوچک دارد اما من اینجا دلم خواست خیلی بزرگ باشه.
Author:chibi one
@Yuzukiorengii