Lily & the broken wings
little fox and he’s wolfieدرخشش طلایی و ملایم لوستر هایی که از سقف آویزون بودند، بر روی در و دیوار های سالن بزرگ سایه های لرزونی مینداختند
صندلی های سفید رنگ تک و توک با بوته گل های لیلیوم که در ربان های سفید پیچیده شده بودند، تزئین شده و با نظم خاصی رو به روی جایگاه چیده شده بودند
هلالی تزئین شده از لیلیوم های سفید و بنفش، بر روی سن قرار گرفته بود
پروانه های کوچیک و سفید رنگ بر روی گل ها نشسته و هر از گاهی ، چندتا از اون ها توی سالن میچرخیدند
سوبین توی کت و شلوار سفیدی که با نوار هایی طلایی رنگ و نقره های براق تزئین شده بود ، روی جایگاه اصلی و جدا از مهمون ها ایستاده بود
تور نازک و زیبایی ، صورتش رو پوشونده و زیبایی پسر رو چند برابر کرده بود
چند پروانه کوچیک ، انگار که ملکه پروانه ها رو پیدا کرده باشند ، به دور سوبین میچرخیدند
همه چیز از دور زیبا و رویایی به نظر میرسید، درست مثل یک بهشت
انگار که یک مراسم ازدواج عاشقانه و عادی در پیش بود
اما هیچکس از جهنمی که پشت این قاب از زیبایی ها و در دل این بهشت مصنوعی پنهان شده بود خبر نداشت
سوبین سرش رو بالا گرفت و به کای که رو به روش ایستاده و سوگند میخوند نگاه کرد
نگاه مرد حتی یک لحظه از روی سوبین کنار نمیرفت
انگار کلید قفلی که سوبین رو اینجا نگه داشته بود، نگاه های بیرحم کای بود و اگه فقط یک ثانیه نگاهش رو از روی پسر برمیداشت، فرار میکرد
سرش رو چرخوند و به مهمون های نه چندان زیادی که روی صندلی ها نشسته و مشتاقانه پیوند خوردن سوبین و کای رو تماشا میکردند، نگاه کرد
هیچ شخص آشنایی رو بین مهمون ها نمیدید
یعنی یونجون فراموشش کرده بود؟
سوزش دوباره چشم هاش خبر از اشک هاش میداد که برای بار چندم به چشم هاش هجوم آورده بودند
پلکی زد و قطره اشکی از چشم هاش فرار کرد و روی گونه های سرخش سر خورد
با نا امیدی نگاهش رو از مهمون ها گرفت و دوباره به کای خیره شد ، توی دلش از تور روی صورتش ممنون بود که نمیذاشت چشم های سرخش به خوبی توی دید کای باشه و اون هارو میپوشوند
باورش نمیشد حتی با فکر به یونجون قلبش توی سینش میلرزید و اینجوری بهم میریخت
“ فلش بک — یک ماه قبل “
دستی بین موهای بلوندش کشید و برای بار هزارم میکاپش رو توی آینهی رو به روش چک کرد
با دستی که روی شونهش نشست بالاخره از آینه دل کند و به سمت بومگیو که کنارش ایستاده بود برگشت
“ -بسه سوبین، عالی به نظر میرسی”
سوبین آهی کشید و لبخند نصفه نیمه ای زد
“+نمیخوام فقط عالی به نظر برسم، میخوام فوق العاده باشم، امشب مهمون های خاصی توی هتلن و من باید بهترین اجرا رو داشته باشم”
بومگیو دستی به پشت سوبین کشید و ضربه آرومی به کمر پسر زد
“-فقط مطمئن باش که امشب هم مثل بقیه شب ها، استیج رو مال خودت میکنی و دل همه رو میبری”
سوبین سری تکون داد و لبخند عمیق تری زد، نمیدونست اگه بهترین دوستش رو نداشت چیکار باید میکرد
دوباره نگاهش به سمت آینه برگشت و یک بار دیگه به انعکاس خودش خیره شد
دست هاش خیس از عرق شده بود و اضطراب دلش رو میلرزوند
“+ولی بومگیو.. امشب حس عجیبی دارم”
بومگیو از توی آینه به انعکاس سوبین که رنگ چهره اش متفاوت تر از شب های قبل به نظر میرسید خیره شد
“-عجیب خوب یا عجیب بد؟”
سوبین مکث کرد، هیچی نمیدونست، فقط امیدوار بود اضطرابی که توی دلش میجوشید بخاطر اجراش باشه نه چیز دیگه ای
“+نمیدونم گیو، فقط امیدوارم فردا مال خودم باشم”
بومگیو خنده کوتاهی کرد و شونه دوستش رو به آرومی ماساژ داد
“-فردا مال یونجونی، میرم چک کنم چخبره، همینجا بمون تایم اجرا شروع شد میام دنبالت”
مکثی کرد و انگار که چیزی یادش افتاده باشه دوباره به سوبین نگاه کرد
“-راستی..”
سرش رو نزدیک گوش سوبین آورد و به آرومی توی گوش پسر لب زد
“-یونجون امشب یکی از مهمون های خاصه، گفته میخواد اجرات رو ببینه”
با ضربه محکمی که به شونش خورد خنده بلندی سر داد و همونطور که شونش رو میمالید از سوبین که با چهره ای درهم و گونه های گر گرفته بهش خیره شده بود فاصله گرفت و سمت در اتاق رفت
“-فقط بهم اعتراف کنید و تمومش کنید”
سوبین هوفی کشید و بالشی که همون نزدیکی و روی کاناپه افتاده بود رو برداشت و به سمت بومگیو پرتاب کرد
خجالتی تر از این حرف ها بود که بخواد درمورد احساساتش به یونجون حتی با دوست صمیمش حرف بزنه
“+وقت زیاده برای اعتراف! فقط خفه شو و گمشو بیرون”
بومگیو شونه ای بالا انداخت و سری به نشونه تاسف تکون داد
همونطور که در اتاق رو میبست، زیر لب زمزمه کرد
“-عشق که زمان نمیشناسه”
با شنیدن صدای شخص دیگه ای کمی جا خورد و سرش رو بالا آورد و به یونجونی که رو به روش ایستاده بود نگاه کرد
“+بخاطر همینه که الان اینجام گیو”
پسرک کت و شلوار تمام مشکی ای به تن کرده بود و موهاش رو به بالا حالت داده بود
دست گل نسبتا بزرگی از لیلیوم های سفید، پیچیده در کاغذ کادو های تزئینی توی بغلش بود
مشخص بود که میره دیدن سوبین
بومگیو لبخندی زد و دستشو روی شونه یونجون گذاشت و فشاری به شونه پسر آورد
“-دیر هم شده یونجون، همین الانش هم کلی آدم اون بیرون براش صف کشیدن، فقط برو ازش بخواه که دوست پسرت بشه”
یونجون بدون اینکه جوابی بده سرش رو پایین انداخت و لبخند محوی زد
“-یکم مضطربه، تو میتونی آرومش کنی یونجون”
بومگیو گفت و چندبار به آرومی روی شونه یونجون زد و پسر رو به سمت در اتاق هول داد و سپس بدون اینکه منتظر واکنشی از طرف یونجون باشه، سالن رو ترک کرد
یونجون تقه آرومی به در زد، چند لحظه بعد صدای سوبین بود که اجازه ورود رو به یونجون میداد
یونجون وارد اتاق شد و در رو به آرومی پشت سرش بست
سوبین با خیال اینکه بومگیو دوباره برای اذیت کردنش برگشته باشه، بی توجه مشغول تمرین کردن نُت موسیقی ای بود که به زودی قرار بود اون رو جلوی افراد زیادی اجرا کنه
زیر لب آوازی رو به آرومی زمزمه میکرد و لب های سرخش با هر واژه ای که میگفت به آرومی تکون میخوردند
چشم هاش بسته بودند و پلک هاش بخاطر میکاپ کمی که داشت، میدرخشید
نگاه یونجون از چهره زیبای سوبین دل کند و سمت انگشت های ظریف و کشیده سوبین که با کلاویه های پیانو درگیر بودند کشیده شد
گوشه های لبش با دیدن صحنه رو به روش به لبخند پر رنگی کش اومد
دلش میخواست زمان همونجا متوقف بشه، میخواست ساعت ها همونجا منتظر بمونه و به سوبینی که غرق نواختن شده زل بزنه
اما اجرای پسر تا چند دقیقه دیگه شروع میشد و وقت کافی برای حرف زدن با سوبین نداشت
بعدا وقتی که سوبین بالاخره دوست پسرش شد، میتونست هرچقدر میخواد بشینه و بهش خیره بشه و ازش بخواد که براش پیانو بزنه، و یونجون هم در مقابل انگشت های زیبای پسرکش رو انقدر ببوسه که خستگی نواختن رو به کل فراموش کنه
پس دسته گل بزرگ رو محکمتر توی بغلش گرفت و برای جلب توجه سوبین سرفه آرومی کرد
“-..قشنگ مینوازی”
سوبین با شنیدن صدایی که مال بومگیو نبود، چشم هاش رو باز کرد و سمت صدا چرخید
با دیدن یونجون از از جا پرید و همونطور که لباس هاش رو توی تنش مرتب میکرد، سمت پسر قدم برداشت
“+او..اوه یونجونا! نمیدونستم تویی، ببخشید”
سوبین با حضور ناگهانی یونجون هول شده بود و این مشخص بود
یونجون که این رو فهمیده بود، لبخندی به سوبینی که بهش نزدیک میشد زد و یک قدم به سمت سوبین برداشت
نگاهش رو به دسته گل بزرگ توی دستش داد و سپس، دسته گل رو به سمت سوبین گرفت
“-نمیدونستم گل موردعلاقت چیه، پس لیلیوم به نظرم زیبا اومد، امیدوارم دوستش داشته باشی”
سوبین که تازه متوجه دسته گل توی بغل یونجون شده بود، با چشم هایی که حالا از ذوق میدرخشیدند
به دسته گل زل زد و لبخند بزرگ و پهنی روی لب های سرخش نقش بست
“+یونجون! لیلیوم.. عاشقشم”
یونجون با دیدن اون برق چشم ها ، میتونست قسم بخوره که حاضره هرکاری کنه فقط برای اینکه این لبخند هیچوقت از روی لب های سوبین نره
سوبین دستش رو سمت گل هایی که توی دست های منتظر یونجون بودند دراز کرد و دسته گل رو توی بغلش گرفت و با ذوقی که حتی نمیدونست از کجا اومده لب زد
“+ممنونم یونجون، خیلی ممنونم”
لیلیوم گل مورد علاقه سوبین نبود، درواقع سوبین هیچوقت گل موردعلاقه ای نداشت
اما از الان به بعد، لیلیوم سفید گل موردعلاقه پسر شد.. شاید هم فقط بخاطر این بود که سوبین عاشق کسی بود که برای اولین بار توی عمرش، لیلیوم رو بهش هدیه داده بود
یونجون با دیدن واکنش پسرک ، انگار که بار سنگینی از روی دوش هاش برداشته شده باشه ، نفس آسوده ای کشید
پشت گردنش رو به آرومی خاروند و نگاهش رو دوباره به چهره ذوق زده سوبین داد
“-خوشحالم دوستش داشتی، تو لایق بیشتر از این هایی”
سوبین خنده نخودی ای کرد و بالاخره دید زدن گل هارو تموم کرد و نگاهش رو دوباره به چهره یونجون داد
یونجون دستش رو بالا آورد و انگشت هاش رو نوازش وار بین تار موهای لطیف و بلوند سوبین کشید
“-رنگش..خیلی بهت میاد”
لبخند سوبین عمیق تر شد، به طوری که چال هاش دو طرف لپ هاش نمایان شد
“+اوه واقعا؟اگه اینجوری فکرمیکنی که، میزارم همیشه اینجوری بمونه”
یونجون انگشت هاش رو به گونه نرم سوبین که کمی سرخ بنظر میرسید رسوند و گونه پسر رو نوازش کرد
تا الان هم کلی وقت تلف کرده بود
پس بالاخره وقتش بود.. گلویی صاف کرد و کلماتی که توی ذهنش کنار هم چیده بود رو بار دیگه مرتب کرد و به چشم های درخشان سوبین زل زد
“-سوبینا.. میخواستم بدونی ک..-“
جمله اش با تقی که به در خورد، نصفه موند
چندلحظه بعد بومگیو با عجله در رو باز کرد و وارد اتاق شد
“_سوبین زودباش بریم، اجرا تا یک دقیقه دیگه شروع میشه”
سوبین چند ثانیه با چشم هایی که انگار گوله های آتیش پرتاب میکرد به بومگیو نگاه کرد و سپس نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به یونجون داد
“+معذرت میخوام یونجون، میتونیم بعد اجرا حرف بزنیم؟”
یونجون تکونی به سرش داد و به زور لبخندی زد
انگار دنیا نمیخواست این دو پسر بهم برسن
“-حتما، اصلا اشکالی نداره، بی صبرانه منتظرم روی اون استیج ببینمت”
سوبین با شرمندگی لبخند دیگه ای زد و دسته گلی که توی بغلش بود رو روی میزی که همون نزدیکی قرار داشت گذاشت
“+بعد اجرا توی همین اتاق منتظرتم”
یونجون سری به نشونه تایید تکون داد و اجازه داد که سوبین همراه با بومگیو از اتاق خارج بشن
وقتی در بسته شد، نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به دسته گلی که روی میز رها شده بود داد
“-امشب همه چیز رو بهت میگم..”
زیر لب زمزمه کرد و برای دیدن اجرا از اتاق خارج شد و به سمت سالن اصلی هتل قدم برداشت
چندقیقه ای گذشته بود و اجرای سوبین به پایان رسیده بود، مثل همیشه بینظیر بود، درست چیزی که از پسر انتظار میرفت
زیر نور های ملایمی که روی چهرهاش میتابید، ایستاده و با لبخند به جمعیتی که مثل همیشه و حتی بلندتر از دفعه های پیش اون رو تحسین میکردند، تعظیم میکرد
اون پسر واقعا محبوب و دوستداشتنی بود..
و این چیز خوبی نبود
لیوان ویسکیش رو پایین آورد و روی میز گذاشت
پک عمیقی از سیگاری که بین دو انگشتش جا خوش کرده بود گرفت
همونطور که دود خاکستری رنگ سیگار از بین لب های نیمه بازش فرار میکرد، با نگاه تیزش پسر مو بلوندی رو که از استیج خارج و کم کم از دیدش محو میشد رو دنبال میکرد
سرشو کمی کج کرد و اشاره ای به فرد قدبلند و درشت هیکلی که پشت سرش ایستاده بود کرد
“-خودشه..چوی سوبین، میخوامش”
فرد کمی سمتش خم شد و تکونی به سرش داد
“+امشب تا برگردید خونه توی اتاقتونه، آقای هیونینگ”
چند دقیقه ای از پایان اجرا گذشته بود، صدای جمعیت هنوز به گوش میرسید
یونجون با قدم های تند طول اتاق رو برای بار چندم متر میکرد
با نگرانی سرش رو بلند کرد و به عقربه های ساعت نگاه کرد
ساعت نزدیک به نیمه شب بود
دسته گل سفید هنوز روی میز بود و این یعنی سوبین بعد از اجرا به اتاق برنگشته بود
همه چیز سرجاش بود، به جز خود سوبین
“-قرار بود بعد اجرا همینجا باشه..”
یونجون زیر لب زمزمه کرد و با باز شدن در اتاق نگاهش رو از ساعت گرفت و به بومگیو که همراه با تهیونی که از چندساعت پیش مشغول آماده کردن استیج برای اجرا بود، وارد اتاق میشدند نگاه کرد
با نگرانی سمت دو پسر رفت و شونه های بومگیو رو گرفت و پسر رو به آرومی تکون داد
“-پیداش کردین؟”
بومگیو سرش رو آروم به طرف تکون داد
“+نمیفهمم، هیچوقت بی خبر غیبش نمیزنه”
تهیون گوشیش رو از جیبش بیرون کشید و چیزی رو داخلش چک کرد
“×هیچ جا نیست، همه جارو گشتم”
اسکرین گوشیش رو اسکرول کرد و انگار که چیزی فهمیده باشه، اخماش رو درهم کشید و مکث کوتاهی کرد
“×لعنتی.. هیونینگ کای، رئیس یکی از باند های بزرگ کره، امشب جز مهمونا بوده”
یونجون با ضربان قلبی که روی هزار بود و کم مونده بود که از سینش بزنه بیرون، با چهره ای سوالی به تهیون نگاه کرد
“-نمیفهمم..این چه ربطی به سوبین داره؟”
تهیون گوشیش رو توی جیبش برگردوند و نفس عمیقی کشید و مکث کوتاهی کرد
“×یونجون.. اون فقط بخاطر سوبین میاد اینجا”
یونجون که تازه فهمیده بود چه اتفاقی افتاده، سرش رو بین دوتا دست هاش گرفت و با پاهایی که انگار توانایی تحمل وزنش رو از دست داده بودند، روی زمین نشست و با صدایی که کم کم تحلیل میرفت لب زد
“برمیگردونمش پیش خودم، بهتون قول میدم..”
“ پایان فلش بک — زمان حال “
صدای کشیش دوباره بلند شد
“-آیا شما، آقای هیونینگ، این پسر یعنی چوی سوبین
را به عنوان همسر خود قبول دارید؟
کای هنوز لب باز نکرده بود که صدای گوش خراش شلیکی، سکوت سالن رو شکست
ثانیه ای بعد سالن توی تاریکی مطلق فرو رفت و سیاهی جایگزین نور های گرمی شد که تا ثانیه ای قبل سالن رو روشن نگه داشته بودند
صدای همهمه و جیغ و داد مهمون هایی که صندلی هارو روی زمین میکشیدند سالن رو پر کرده بود
یکی از محافظ های کای، انگار که بخواد چیز مهمی رو به پسر بگه، توی تاریکی راهش رو از بین جمعیت باز کرد و با عجله خودش رو به پسر رسوند
“-رئیس، سیستم برق ها هک شده و نمیتونم سالن رو به برق وصل کنیم!”
کای با عصبانیت دندون هاش رو بهم فشار داد و لعنتی فرستاد
باید از قبل انتظار همچین چیزی رو میداشت
الان فقط یه چیز براش مهم بود، بیتوجه به حرف محافظش لب زد
“+سوبین..”
همون لحظه بود که چشم هاش به تاریکی عادت کرد و با تشخیص محیط اطرافش، متوجه شد که خبری از سوبینی که تا چندلحظه پیش درست رو به روش بود، نیست
“+فقط برو دنبال سوبین و پیداش کن!”