Lily & the broken wings

Lily & the broken wings

little fox and he’s wolfie

همونطور که دستش محکم بین انگشت های پسری که جلوتر ازش میدوید گیر افتاده بود، با پاهای بی‌ رمق به دنبال پسر میدوید

“+ته..تهیون؟”

تهیون برای لحظه ای سمت سوبین برگشت تا پسر چهره اش رو ببینه و لبخند کوچیک اما غمگینی زد

“×نترس خودمم..فقط دستمو ول نکن و دنبالم بیا”

چندلحظه بعد با رسیدن به ماشین مشکی رنگی که همون نزدیکی ایستاده بود، تهیون عملا سوبین رو روی صندلی عقب پرتاب کرد و خودش بدون معطلی روی صندلی جلو نشست

چندباری با کف دستش محکم به داشبور ماشین کوبید و همونطور که بخاطر دوییدن نفس نفس میزد، تقریبا فریاد زد

“×حرکت کن گیو سریع باش”

صدای جیغ مانند چرخ های ماشین که روی آسفالت سرد کشیده میشدند، تنها چیزی بود که توی جاده خلوت به گوش‌ رسید و ماشین از جا کنده شد

تهیون مدام از آینه بغل، پشت سر ماشین رو چک میکرد

سکوت سنگینی فضای ماشین رو برداشته بود

اما توی صندلی عقب همه چیز فرق داشت..

سوبین با قفسه سینه ای که با شدت بالا و پایین میشد، توی بغل یونجون ولو شده بود

بدنش هنوز از وحشت و خستگی میلرزید

صورتش سرخ و خیس بود، اشک هاش که بی وقفه روی گونه هاش سر میخوردند، یقه پیراهن یونجون رو خیس کرده بودند

یونجون یک دستش رو محکم به دور سوبین حلقه کرده بود و بدن لرزون پسر رو به خودش میفشرد

با دست دیگه اش تور نازکی که هنوز روی صورت سوبین بود رو به آرومی از روی چهره زیباش کنار زد و به چهره خسته اش چشم دوخت

چقدر دلتنگ این چهره‌ ی پاک و مهربون بود..

“-تموم شد سوبینا، دیگه تموم شد..”

صداش از بغضی که به سختی پنهونش کرده بود میلرزید، انگشت شصتش رو زیر چشم های سرخ پسر کشید و اشک هاش رو پاک کرد

“+من..من فکرکردم..دیگه نمیبینمت..فکرکردم کای..”

یونجون با بوسه نرمی که روی پیشونی سوبین کاشت، ساکتش کرد و انگشت هاش رو بین موهای طلایی رنگ پسر که از ریشه به مشکی میزدند کشید

“-هیشش، هیچی نشده پسرم، فقط دیگه گریه نکن، خواهش میکنم گریه نکن سوبین”

سوبین سعی کرد خودش رو کنترل کنه، اما فقط تونست بیشتر به یونجون بچسبه

دیگه چیزی برای یونجون مهم نبود، فقط محکم پسر رو توی بغلش میفشرد، درست مثل وقتی که قسم خورده بود وقتی که پیداش کرد، دیگه رهاش نکنه..

ماشین پیچ تندی رو رد کرد و جلوی ویلای بزرگی متوقف شد

بومگیو سمت دو پسری که صندلی عقب توی بغل هم فرو رفته بودند برگشت و خطاب به یونجون گفت

“_افراد کای قطعا دنبالمونن، من و تهیون میریم ببینیم میتونیم کاری کنیم یا نه، اینجا امن ترین جاییه که فعلا میتونین بمونین، ما زود برمیگردیم”

یونجون در جواب حرف پسر سری تکون داد، بعد با احتیاط دست هاش رو زیر شونه ها و زانو های سوبین گذاشت و پسر رو محکم توی بغلش گرفت

از ماشین خارج شد و با عجله سمت ویلا قدم برداشت

قدم هاش رو تندتر کرد و با رسیدن به ورودی، همونطور که بدن لرزون سوبین رو توی آغوشش نگه داشته بود از در عبور کرد و وارد سالن بزرگ خونه شد

خونه تاریک و ساکت بود، فقط صدای های نفس های نا منظم دو پسر به گوش میرسید

تنها چیزی که فضای خونه رو کمی از تاریکی نجات میداد، نور ماه بود که از پنجره ها عبور میکرد و به داخل خونه میتابید

یونجون نگاهی گذرا به خونه انداخت و سپس سمت کاناپه ای که گوشه ای قرار داشت قدم برداشت

جثه ظریف سوبین رو روی کاناپه گذاشت، خم شد و به آرومی پیشونی پسر رو بوسید

“-برای امنیت بیشتر در و پنجره هارو قفل میکنم”

از سوبین فاصله گرفت و خواست سمت در قدم برداره که درست همون لحظه، در خونه با شدت باز شد و با صدای بلندی به دیوار کوبیده شد

دو مرد قدبلند و سیاه پوش، وارد خونه شدن

کای پیداشون کرده بود..

یونجون خواست سمت سوبین برگرده که یکی از اون مرد ها، بدون معطلی به طرف یونجون حمله ور شد و با زانو به شکم پسر کوبید

یونجون چند قدم به عقب پرت شد، اما قبل از اینکه با زمین برخورد کنه، مشت محکم و سنگینی روی صورتش فرود اومد و تعادلش رو از دست داد

سوبین بخاطر شوکی که بهش وارد شده بود، توان حرف زدن رو از دست داده بود، انگار که زبونش قفل شده باشه

فقط ایستاده بود و با چشم هایی که از اشک تار میدیدند، به صحنه ای که جلوی روش در حال اتفاق افتادن بود، خیره شده بود

دو مرد درحالی که به شدت یونجون رو کتک میزدند، دست و پاش رو با طناب محکمی بستند و پسر رو روی صندلی چوبی ای که همون نزدیکی قرار داشت، گذاشتند

سوبین بالاخره نفسی که حبس شده بود رو رها کرد و فریاد بلندی کشید

“+یو..یونجون!”

ساق دستش رو محکم روی چشم هاش کشید، اما اشک هاش دوباره جلوی دیدش رو تار‌ کردند، انگار که میخواستند سوبین رو از کابوسی که جلوش اتفاق افتاده بود نجات بدن

به سمت یونجونی که صورتش حالا خونی شده بود و به سختی نفس میکشید پا تند کرد

اما قبل از اینکه دستش به یونجون برسه، بازو هاش از پشت گیر دست های قدرتمندی افتاد و به سمت عقب کشیده شد

با شدت بدنش رو تکون داد و تلاش کرد که خودش رو از بین حصار دست هایی که داخلش گیر افتاده بود نجات بده، اما خودش هم میدونست تلاش هاش الکیه، اون بازو ها قدرتمند تر از این بودند که زور سوبین بهشون برسه

“+به..بهش دست نزنید، ولش کنید، خواهش میکنممم”

از روی بیچارگی نالید و سپس صدای آشنایی گوش هاش رو پر کرد و مثل خنجری تیز ، توی قلبش فرو رفت

“×سوبینا بهت که گفته بودم اگه فکر فرار به سرت بزنه، یکی دیگه به جات تاوان پس میده”

سوبین سمت کای برگشت و نگاهش رو به پسری که بهش نزدیک میشد داد

“+کای با یونجون کاری نداشته باش، خواهش میکنم، هرکاری بگی میکنم، فقط یونجون رو ولش کن..”

کای به سوبین رسیدن و انگشت هاش رو نوازش وار روی گونه های سرخ و خیس پسر کشید 

“×هرکاری بین؟مطمئنی؟”

سوبین متنفر بود از اینکه اسمش رو اینجوری از زبون مرد بشنوه، ولی چیزی نمیتونست بگه..

نگاهش سمت یونجونی کشیده شد که دهنش بسته شده بود و توان حرف زدن هم ازش گرفته شده بود، نفس عمیقی کشید و دوباره به کای نگاه کرد

“+هر..هرکاری..”

کای لبخندی زد، لبخندی که بیشتر ترسناک بود و بوی خطر میداد

“×پسر خوب”

اسلحله کوچیکی رو که همیشه همراهش بود، از توی کمربندش در آورد

یه دست سوبین رو از توی دست محافظش که تا الان سوبین رو نگه داشته بود آزاد کرد و اسلحله رو کف دست پسر گذاشت

“×بکشش! من کاری باهاش ندارم پس خودت بکشش”

سوبین با چشم هایی که حالا ناباورانه گشاد شده بودند، نگاهش رو بین اسلحه توی دستش و کای چرخوند

اسلحه توی دستش میلرزید، با وحشت نالید

“+تو..تو دیوونه ای! من هیچوقت.. اینکارو نمیکنم”

چشم هاش از اشک های جدیدی میسوخت، اسلحه رو با شدت به سینه کای کوبید

“+من..باهات میام، یونجون رو آزاد کن بره”

کای خنده بلندی سر داد و اسلحه اش رو دوباره توی کمربندش فرو کرد

“×آیگو سوبینا تو چقدر مهربونی..”

سوبین نگاهی مرگبار به کای انداخت و فریاد بلندی کشید

“+بس کن لعنتی، گفتم باهات میام”

سرش رو پایین انداخت و لباش رو توی دهنش کشید تا صدای آروم هق هق هاش رو ساکت کنه

قلبش داشت از جا کنده میشد..

“+فقط.. برای آخرین بار بزار..بغلش کنم”

ابرو های کای بالا پرید و کمی سرش رو کج کرد و با چهره ای درهم به سوبین نگاه کرد

سوبین سرش رو دوباره بالا گرفت و با نگاه خسته ای به چشم های بی رحم کای خیره شد

“+لطفا کای..خواهش میکنم..”

کای نفس کلافه ای کشید، بدنش رو روی کاناپه رها کرد و یه پاش رو، روی پای دیگش انداخت و با سر به یونجون اشاره ای کرد و خطاب به افرادش لب زد

“×بازش کنید”

دوتا از محافظ هاش، دست و پای یونجون رو باز کردند و پسر رو از صندلی پایین آوردند

سوبین با رها شدن بازو هاش سمت یونجونی که روی زمین افتاده دویید، روی زمین فرود اومد و بدن بی حال و لرزون پسر رو توی بغلش گرفت

یونجون درحالی که نفس های بریده ای میکشید، دست هاش رو بالا آورد و صورت سوبین رو بین انگشت های بی رمقش گرفت

لبش پاره شده بود و از گوشه اش خون میچکید

“-سوبینا نرو، توروخدا باهاش نرو..من..منو بکش، ولی با اون نرو..”

صداش از درد میلرزید، نه فقط درد جسمی، بلکه دردی که روحش رو پاره پاره و قلبش رو مچاله میکرد

سوبین سرش رو محکم تکون داد، اشک هاش بی وقفه روی گونه هاش سر میخوردند

“+هیشش، چیزی نگو یونجون..”

یونجون به هق هق افتاد، صدای گریه مردونه اش کاری میکرد قلب سوبین فرو بپاشه

“-خوا..خواهش میکنم بینا، با کای نرو..”

سوبین انگشت هاش رو به آرومی بین موهای مشکی یونجون که حالا خیس از عرق و به پیشونیش چسبیده بودند کشید، بی توجه به حرف یونجون زمزمه کرد

“+عاشقتم یونجون..”

صورت خونی و خیس از اشک یونجون رو بین دست هاش گرفت، سرش رو جلو برد و با تمام احساس لب هاش رو به لب های سرد پسر چسبوند

این اولین و آخرین بوسه‌شون بود..

بوسه ای خیس و پر از حرف های ناگفته که شیرینی لب هاشون رو زیر مزه تلخ خون پنهون کرده بود

لحظه ای بعد، صدای شلیک توی فضا پیچید و دنیارو روی سر سوبین خراب کرد

و تن بی جون یونجون توی بغل سوبین شل شد..

لحظه ای طول کشید تا مغز سوبین بفهمه چی اتفاقی افتاده

و بعد حس کرد، حس کرد گرمی خونی رو که از پیشونی یونجون راهش رو به دست هاش باز کرد

چشم هاش که تا چندلحظه پیش به سوبین التماس میکردند حالا بسته بودند

“+یون..یونجون؟”

لب هاش باز و بسته میشدند، اما صدایی خارج نمیشد

“+نه.. نه نه نه..نه یونجون نه نه..”

بدن یونجون سردتر و سردتر میشد و سوبین دیوونه تر از قبل

دست هاش میلرزیدن و راه گلوش بسته شده بود

بدن یونجون رو توی بغلش تکون داد

“+بیدار شو جون، بهم نگاه کن..خواهش میکنم”

پیشونی یونجون رو به سینه اش چسبوند و فریادی بلندی از ته وجودش کشید و به هق هق افتاد

انگار که مغزش تازه حقیقت رو قبول کرده بود

“+ازت متنفرم کای، ازت متنفرمممم”

کای اسلحه اش رو روی کاناپه انداخت و از جاش بلند شد

سوبین به هرحال قرار بود از یونجون جدا شه، و از نظر کای چه جدایی ای بهتر از مرگ بود؟

“×فکرنکنم گفته بودی میخوای ببوسیش”

بهونه مسخره ای برای کشتن یه آدم بی‌گناه بود

چون کای برای کشتن آدما نیازی به بهونه نداشت

سوبین بدن سرد یونجون رو بیشتر از قبل به آغوشش فشرد، لباس ازدواجش تبدیل به لباس عزا شده بود

لکه های خون زیر نور مهتاب، روی پارچه سفید لباسش و روی صورتش میدرخشیدند

کای به سوبین نزدیک شد و بازوی پسر رو گرفت و بین انگشت هاش فشار داد

“×بسه دیگه سوبین، پاشو وقت رفتنه”

سوبین فقط تونست بین اشک هاش پوزخندی بی صدا بزنه، با صدایی که انگار از ته چاه میومد زمزمه کرد

“+دیگه ازت نمیترسم کای، چون دیگه دنیایی ندارم که بترسم ازم بگیریش..”


“ یک ماه بعد “


بطری آب مچاله شده رو به همراه پاکت خالی قرص هایی که مصرف کرده بود، توی سطل زباله ای که کنار تختش قرار داشت انداخت

از جاش بلند شد و جلوی آینه رفت، نگاهی به صورت لاغر و رنگ و رو رفته اش کرد

دستش رو بین موهاش که حالا مشکی بود کشید

تبدیل به جسم متحرکی شده بود که روحش رو گم کرده، هیچ فرقی با یک جنازه نداشت

از اتاقش خارج شد و با قدم هایی آروم سمت اتاق کای رفت

با رسیدن به اتاق پسر، بدون اینکه در بزنه، در رو باز کرد و وارد اتاق شد

کای درحالی که لیوان نوشیدنی ای توی دستش بود و کتابی مطالعه میکرد، روی مبل کنار پنجره نشسته بود

پنجره باز بود و پرده های اتاق به آرومی تکون میخوردند و بوی خاک نم خورده با بوی قهوه ترکیب و توی اتاق پیچیده بود

سوبین در سکوت، چند لحظه به مردی که تمام زندگیش رو ازش گرفته بود خیره شد

سپس با لحن آرومی که هیچ حسی از توش خونده نمیشد لب زد

“+منو ببر پیش یونجون”

کای نگاهش رو از کتاب گرفت و بالا رو نگاه کرد

“×چندروز پیش اونجا بودی”

سوبین توجه ای به جمله ای که از بین لب های کای خارج شد نکرد، برگشت و سمت در قدم برداشت

“+پنج دقیقه دیگه آماده ام”

دستش رو روی دستگیره فلزی در گذاشت، مکثی کرد و قبل از اینکه از اتاق خارج بشه دوباره صداش بلند شد

“+در ضمن، دو هفته پیش چندروز پیش نیست”


سوبین روی صندلی عقب نشسته بود، دست هاش توی سینه اش قفل بود و سرش رو به شیشه سرد ماشین تکیه داده بود

نگاهش به قطره های بارون که یکی پس از دیگری، به پنجره برخورد میکردند خیره بود

چنددقیقه بعد، ماشین ایستاد

سوبین هیچ حرکتی نکرد، تا وقتی که درِ کنارش باز شد و صدای کای گوشش به گوشش رسید

“×رسیدیم..”

گفت و به بدنه ماشین تکیه داد و سیگاری روشن کرد

سوبین مکث کوتاهی کرد ونفس عمیقی کشید، نگاهش رو به ردیف درخت هایی داد که زیر بارون خیس شده بودند

از ماشین پیاده شد، پاهاش بی حس بودند اما با لجبازی قدم برداشت به سمت جایی که یونجون اونجا خوابیده بود..

چند قدم دیگه توی چمن های خیس برداشت و به سنگی که توی خاک های نرم ایستاده بود رسید

اسم یونجونش روی سنگ خاکستری رنگ حک شده بود، گل های لیلیوم پژمرده، با رنگ های سفید و بنفش دور و اطراف سنگ مزار پسر به چشم میخوردند

اشکی قاطی شده با بارون، روی گونه های سرد سوبین سر خورد

قلبش محکم توی سینش میکوبید

“+من رسیدم جونی..”

کنار سنگ مزار یونجون، روی زمین خیس زانو زد

خسته تر از همیشه بود و احساس سبکی میکرد

“+ببخشید ایندفعه برات گل نیاوردم، چون خودمو برات آوردم”

انگشت های لرزونش رو روی سنگ سرد و خیس کشید

انگار که یونجون رو نوازش میکنه

میدونست که یونجونش زیر همین سنگ به آرومی خوابیده

“+سر..سردت نیست عزیزدلم؟”

گفت و گونه اش رو به سنگی که به صورت عمودی ایستاده بود چسبوند

موهای مشکیش کاملا خیس شده بود، اما اهمیتی نداشت

“+اخه من خیلی سردمه..بدون تو خیلی سردمه یونجونا”

با دست های لرزونش اشکش هاش رو پاک کرد، انگشت های ظریفش رو که از سرما سرخ شده بودند رو بین موهاش کشید

“+راستی، دیدی موهام رو مشکی کردم؟”

خنده کوتاهی کرد و اینبار سرش رو کامل روی سنگ مزار پسر گذاشت و دراز کشید

“+اخه تو نبودی موهای بلوندم رو ببینی، پس منم رنگشون رو عوض کردم..”

کم کم صداش تحلیل رفت و چشم هاش بسته شد

لبخند کم‌رنگش، از روی لب های خشکش محو شد

نسیم ملایمی که بین درخت ها میپیچید، بوی خاک خیس خورده رو با خودش آورد

اما بین اون بو، عطر آشنایی بینی سوبین رو پر کرد

همون عطر آشنایی که سوبین به دنبالش بود

همون عطری که آخرین بار توی بغل گرم یونجون حسش کرده بود

“+یونجونا، این بوی توعه..آره؟” 

گوشه لب هاش به آرومی تکون خوردن، پلک هاش روی هم بودند و صداش میلرزید

صدای قدم های نرمی توی سکوت آرامگاه پیچید

کسی کنار سوبین نشست، دستی گرم گونه های یخ زده پسر رو نوازش کرد

“-خودمم سوبینی، من اینجام”

سوبین لای پلک هاش رو به زحمت باز کرد و چهره مهربون یونجون رو دید

همون لبخند همیشگی و اون نگاه گرم که به سوبین حس امنیت میداد

“+اومدی..دنبالم؟”

یونجون موهای نرم سوبین رو به آرومی نوازش کرد

“-قول داده بودم بیام پسر کوچولوم، یادت رفته؟”

سوبین با تمام توانی که توی وجودش مونده بود لبخندی زد، دستش رو بالا آورد و دست یونجون رو گرفت

“+پس دیگه تنهام نزاری، باشه؟”

یونجون خم شد و لب های داغش رو به پیشونی سرد سوبین چسبوند و بوسیدش

“-اینبار دیگه هیچکس نمیتونه بینمون فاصله بندازه، چون مرگ مارو بهم رسونده”

لبخند پررنگی روی لب های سوبین نقش بست

دیگه سردش نبود

همه چیز داشت محو میشد، غم ها، سرما ها، صدا ها..

چیزی از سوبین باقی نمونده بود، جز جسم بی جونی که کنار مزار یونجون، به خوابی عمیق و همیشگی فرو رفته بود و روحش در آغوش کسی که همیشه به دنبالش بود، به خونه برگشته بود

و در نهایت، پروانه سفیدی که گم شده بود، لیلیوم موردعلاقش رو بین دشتی از گل ها پیدا کرد


The End .

Report Page