Letters"

Letters"

Choi

وقتی برای اولین بار تورو از نزدیک دیدم، فهمیدم برخلاف پروانه های دل آدم ها که این جور مواقع پرواز میکنن و درخشان میشن

من برای با تو بودن، با تو وقت گذروندن و درکنار تو وجود داشتن، زیادی نسبت به خودم توقع داشتم

بعضی چیزها از دور برای آرزو کردن قشنگ تر هستن

تو لبخند زدی و انگشت هات رو لابه لای تارهای چنگ تکون دادی

چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و به گوش هام اجازه ی نوازش شدن دادم

به نوای ملایم ساز گوش دادم و لب هام برای لحظه ای کش اومدن

درست لحظه ای که چشمام رو باز کردم و چشم های تو درحالی که انگار عضو جدایی از بدنت بود

به من نگاه میکرد

کتاب با دستپاچگی از دستم افتاد و خودم رو پشت در اتاق تمرین پنهان کردم هرچند نمیدونم چقدر توی کارم موفق بودم

فکر کردم حداقل تا لحظه ای که تو یاداوری نکنی، اشکالی نداشت اگر بعضی وقت ها تورو تماشا کنم

روزها به سرعت میگذشت و محبوبیت تورو بین آدم های دورم به وضوح حس میکردم

میفهمیدم حتی خارج از نوع نگاه و گرایش، حتی برای یک آدم عادی بودن، من هیچ حقی برای هم کلام شدن با نوازنده ی محبوب دانشکده موسیقی نداشتم

همه چیز رو میفهمیدم و این برای مدت طولانی به من آسیب میزد

تا یک روز، وقتی توی حیاط مدرسه ساز میزدی و همه دورت جمع شده بودن

روی یکی از پله های سکو نشستم و دفتر و مداد ذغالی تراش خوردم و روی پام گذاشتم، سعی کردم روی پسری با موهای خرمایی رنگ، با گوش های مثلثی و صورت کوچک، با یونیفرم سرمه ای رنگش درحالی که روی چهارپایه نشسته بود و صدای گوش نواز چنگش دانش آموزها رو از خود بیخود میکرد تمرکز کنم و اون محبوبیت رو برای خودم قاب کنم

به مرور احساس کردم صداها کمرنگ شدن و حتی دیگه فقط صدای خط های مدادم هنگام برخورد با کاغذ رو میشنوم

تا اینکه تو اومدی

آخرین اتفاقی بودی که بهش فکر میکردم..

راه رفتنت از بین جمعیت و کشیده شدنت سمت ستونی که بهش تکیه دادم

بعد دستت رو دراز کردی و من از رویا در اومدم

بهم گفتی: چوی سوبین؟ این مال توعه، روی زمین پیداش کردم

چوی سوبین.. چوی سوبین..

چقدر الفبای حروف اسمم بین لب های تو قشنگ بودن

من لبخند خجالت زده ای زدم و خیلی زود چشم هات به برگه های دفترم گره خوردن

تو ازم تعریف کردی و گفتی: میتونم اینو داشته باشم؟

درحالی که افراد زیادی به ما نگاه میکردن و شاید دلشون میخواست هم کلام تو باشن

من فقط با دستپاچگی سر تکون دادم. کتابی که بهم دادی رو بغل کردم و دفتر رو توی دستای تو گذاشتم

اگر به یک ماه پیش برمیگشتم بازم همین واکنش رو نشون میدادم؟

شاید.. اگر دوباره اون «چوی سوبین» رو وقتی داری بهم لبخند میزنی بشنوم هزار بار دیگه بی فکر عمل کنم.

هزار باری که توی یک ماه گذشت

به این فکر میکنم که یک روز درهای سالن موسیقی باز شدن و من تورو ملاقات کردم

هرچند که هیچوقت نمیتونم لایق داشتن این ها باشم

چشمام رو بستم و صداهای مغزم شروع به درد و دل با تو کردن

یونجون شی

امروز چقدر از اولین دیدارمون گذشت؟ چند بار تا حالا از کنارت رد شدم؟

چندبار به نوای سحرآمیز چنگ بین انگشتات گوش دادم

چندتا دختر لایق و مهربون و احتمالا خیلی بهتر از من توی ذهنت هست که فکرتو مشغول کنن؟

اوه.. درسته

پلک هام و بیشتر فشار دادم و همونطور که صدای زمزمه ی بچه ها با ساز تو ادغام میشد توی دلم لبخند زدم

یک روز یک نفر رو تماشا میکنی

یک روز با آدمی آشنا میشی و دیر یا زود به هم علاقه پیدا میکنید و راه های زیادی رو بخاطر هم طی میکنید

سختی های زیادی رو به جون میخری و عشقت رو بهش ثابت میکنی

بهش نشون میدی قلبت رو چطور توی اولین نگاه از دست دادی و با خودخواهی برای جلو رفتن پیشقدم میشی

یک روز یک نفر رو ملاقات میکنی

همونطور که من تورو ملاقات کردم

و شاید دیگه من رو بخاطر نمیاری.. انگار که هیچوقت وجود نداشتم

چشمام رو باز کردم و بغضم رو قورت دادم

وقتی سرم رو بالا اوردم چشم هام در تیررس نگاه مستقیم تو بودن

بدون هیچ تصادف و غیرمنتظره ای

چشم های تو دقیقا به من نگاه میکرد

برای دقایق طولانی عزمم رو جزم کردم و درحالی که انگشتات محکم تر سیم های نازک رو چنگ میزدن بهت خیره شدم

شاید باید یکبار دیگه به تو فکر کنم

واقعا دلم میخواد خودم رو کنار بکشم و ساده گذر کنم؟

لب هام رو با زبون تر کردم و به صدای دست و تشویق بچه ها گوش دادم

حالا، با اون چشم های خیره به من، لب هات به وضوح لبخند میزد

قلبم بیشتر از قبل لرزید و انگشتام رو توی مشتم فشار دادم

چشمام رو بستم و نامحسوس لبخند زدم

یا شاید.. خودخواهانه با داشتن تو کنارم رویا پردازی کنم.




Report Page