Let's escape.
"یک، دو، سه، چهار..."
پشت دیوار پنهان شد و قدم های پسر رو شمرد. ۲ قدم دیگه به دیوار نزدیک میشد و تمام. ماموریتش به پایان میرسید! ساعت ها بیخوابی و خوندن پرونده های لعنتی قتل که سردرد واقعیش بودن تموم میشد. به این فکر کرد که قراره پوتین هاشو در بیاره و پاهاش رو توی وان آب گرم قرار بده در حالی که مشروب میخوره و سیگار میکشه. از خیالاتش خارج شد و شمردن قدم های پسر رو از سر گرفت.
"یک، د-"
دستی رو روی گلوش حس کرد. چشماش رو باز کرد و سرش رو بالا گرفت. چشم های پسر قد بلند توی سیاهی شب میدرخشید و رسماََ کهکشان توی چشم های درشتش بود. بدون حرف به هم خیره شدن. پسر قد بلند به حرف دراومد.
"یکی کمتر شمردی"
پسرِ کوتاه تر، متوجه ی وضعیتش شد و با کف پوتینش محکم به ساق پای پسر قد بلند کوبید. پسر قد بلند با فریاد روی زمین افتاد. همه چیز توی ۵ ثانیه اتفاق افتاد. دستبند دور دست های پسر قد بلند و کوبیده شدنش به دیوار سوله در حالی که از درد ناله میکرد.
"شیم جهیون هستم پلیس بخشِ..."
"خفه شو. برام مهم نیست کی هستی."
جهیون بدون حرف پسر رو بلند کرد و توی سوله انداخت. در ریلی رو بست و به پسر قد بلند نگاه کرد.
"برای منم مهم نیست چون قراره اینجا از سرما یخ بزنی لی هیسونگ"
پاهای هیسونگ رو با طناب بست و ازش دورتر شد. اصلا دلش نمیخواست کنار یه قاچاقچی آدمکش بشینه. حداقل برای اون اینطوری بود چون لی هیسونگ برخلاف تمام کارهایی که کرده بود کلی طرفدار داشت که حاضر بودن براش پول و امضا جمع کنن که به زندان نره. نفس عمیقی کشید و روی زمین نشست. حس بدی داشت. حتی بااینکه دست و پای هیسونگ رو بسته بود بازم نگران بود. نیم نگاهی بهش انداخت. چشماش هنوز برق میزد حتی توی نور کم اینجا. گوشیش رو برداشت و خواست که به مرکز فرماندهی خبر دستگیری لی هیسونگ رو بده اما نتونست. پوزخند صدا دار هیسونگ رو شنید. اون عوضی بدجور بلد بود روی مخش بره. سعی کرد روی زمین سخت و سرد دراز بکشه و یکمی بخوابه. چشماش بسته شد و وقتی چشم هاش رو باز نمیدونست چقدر گذشته ولی بدنش مثل سنگ سفت شده بود. با تقلای زیاد بلند شد و به سمت هیسونگ رفت. دلش سوخته بود چون فکر میکرد ممکنه سرما بخوره پس خواست پالتوش رو روی هیسونگ بندازه اما بدن نحیفش بین بازوهای هیسونگ گم شد.
"یادت رفته من به این راحتیا سرما نمیخورم؟"
جهیون تقلا کرد تا از بین بازوهای هیسونگ بیرون بیاد.
"عوضی. چطور قفل رو باز کردی؟"
"فکر کردی چون میخواستم ببوسمت کنار دیوار خفتت کردم؟"
جهیون سعی کرد خودش رو کنار بکشه وگرنه حس های جوانیش دوباره برمیگشت و مانع میشد. هیسونگ، جهیون رو به خودش نزدیک تر کرد.
"دلت برام تنگ شده بود؟ چون شنیدم خودت شخصا لیدر این گروه تحقیقاتی شدی"
"لعنت بهت چرا باید دلتنگ تو بشم؟"
و تمام چیزی که بعدش حس کرد لمس لب های هیسونگ روی گردنش بود.
"چون هنوز عاشقمی"
دست های جهیون روی بازوهای هیسونگ خشک شد و در برابرش دست های هیسونگ بدن جهیون رو به آتیش میکشید.
"ولم کن"
بوسه های هیسونگ به گوشه ی لبش رسید.
"هنوز بدت میاد؟ چرا بهش عادت نمیکنی؟"
"من الان سر ماموریتم و نمیدونم چطور با خودت فکر کردی که قراره یهویی عاشقت بشم؟"
هیسونگ جهیون رو به دیوار کوبید و به چشماش زل زد.
"پس اگه ماجرای ما تموم شده چرا به مدت فاکینگ ۲ سال منو تعقیب کردی که الانم منو گیر بیاری؟ یعنی انقدر دست و پا چلفتی بودی که نتونستی با تیم پیشرفته ات این ماموریت رو به حداکثر ۲ ماه برسونی؟"
جهیون حرف های توی ذهنش رو مرتب کرد و سعی کرد جواب منطقی و درستی بده.
"تیم من توی این مدت ضعف و کمبود هایی داشت و م-"
"به من چرت و پرت نگو جیک"
"تو هم منو با اون اسم صدا نزن! قرار نیست بهت جواب پس بدم حالا هم ولم کن چون قراره زنگ بزنم به مرکز فرماندهی و این ماموریت کوفتی رو تموم کنم"
زبون هیسونگ روی سیب گلوی جهیون قرار گرفت و ناله ی ضعیفی از بین لب های جهیون خارج شد.
"هنوزم که نقطه ضعفت همونه..."
جهیون خجالت زده هیسونگ رو هول داد و به سمت موبایلش رفت.
"باور کنم هنوز دوستم نداری؟"
جهیون متوقف شد.
"آره..."
"ولی من تمام این مدت زیر نظرت داشتم. حتی میدونستم قراره چه غذایی بخوری یا کجا بری"
جهیون سعی کرد با کشیدن نفس های عمیق خودش رو آروم کنه. یادم دوربین های کوچیک و شنود هایی افتاد که توی جاهای مختلف پیدا میکرد و فکر میکرد بابت انتقام ماموریت های قبلیه. حتی حس لعنتی پلیسیش یک لحظه به اینا شک نکرد! هیسونگ به باکس های چوبی تکیه داد و سیگار روشن کرد.
"نمیدونم چه حسی راجب من داری ولی من هنوز دوستت دارم با اینکه ۷ سال از رابطمون گذشته. نمیخوام نظرت رو در مورد خودم عوض کنم و بهش فکر کن. میتونی با من بیای و بریم یه جایی گم بشیم. اطلاعاتت رو از سیستم پلیس و ماموریت و همه چی پاک میکنم. میتونی زندگیت رو با من از اول بسازی یا اینکه میتونی پلیس بمونی و شب و روز بیخوابی بکشی"
"چرا بهم رشوه میدی؟"
هیسونگ به جهیون نزدیک شد و دست سردش رو بین دست هاش فشرد.
"رشوه نیست. میخوام برگردی تا رابطمون رو دوباره درست کنیم. از طرفی هم میخوام نجاتت بدم. فاکینگ یک هفته فقط رامیون خوردی چون وقت غذا خوردن درست رو نداشتی"
"هیسونگ گوش کن..."
جهیون از هیسونگ فاصله گرفت. موبایلش رو برداشت و به اسکرین خاموشش زل زد.
"آره.. همین کارو میکنم"
موبایل رو محکم روی زمین کوبید و دست هیسونگ رو گرفت.
"بریم. مهم نیست اگه موقعیت شغلیم و حتی جانی خودم به خطر افتاده. به خاطر خودت هم قرار نیست بیام. من به پول احتیاج دارم"
هیسونگ لبخند محوی زد و در سوله رو باز کرد. بهونه آوردن های جیک براش کیوت و بچگانه بود. حتی اگه واقعیت رو میگفت، قراره نظرش رو عوض کنه. چون اون لی هیسونگه.