Let me tell you
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,بومگیو همیشه یه جورایی تو دنیای خودش زندگی میکرد. از اون بچههایی که تو مدرسه هم بیشتر دوست داشت تنها زیر درخت حیاط بشینه، هدفون تو گوش، و یه کتاب علمی-تخیلی بخونه تا اینکه بره تو جمع بچهها و فوتبال بازی کنه.
درونگرای خالص؛ همیشه تو فکر آینده، همیشه برنامهریزی، همیشه نگران اینکه یه قدم اشتباه کل زندگیشو به باد بده. تو دانشگاه هم همین بود. سوبین؛ دوست صمیمیش از سال اول، همیشه میگفت.
"بومگیو، یه کم زندگی کن دیگه! فقط درس و گیم نیست دنیا!"
اما بومگیو فقط لبخند میزد.
"من همینجوری خوشحالم."
حالا ۲۳ سالش بود. دو ساله که تو یه شرکت نرمافزاری کار میکرد. صبحها ساعت ۷ بیدار میشد، قهوه تلخ میریخت تو ماگ مشکیش، مترو میگرفت، میرسید شرکت، کد میزد، میتینگ، ناهار ساندویچ سرد از بوفه، بعدازظهر دوباره کد، شب برمیگشت آپارتمان ۴۰ متریش تو یه محله معمولی، شام ماکارونی آماده، گیم تا ساعت ۲، خواب. تکرار. کسلکننده؟ آره. اما امن. هیچ ریسکی، هیچ غافلگیری، هیچ چیزی که بتونه برنامهشو به هم بزنه.
تا اینکه یه شب، تهیون؛ همکارش از تیم فرانتاند، با اون خندهی پر انرژیش بهش نزدیک شد.
"بومگیو، امشب میریم بار. بحث نداره!"
تهیون همیشه اینجوری بود؛ پر از زندگی، پر از ایده، پر از اصرار. بومگیو اول گفت نه، اما تهیون گفت.
"یه بار راک زیرزمینی پیدا کردم، بندشون معرکست. فقط یه ساعت، قول میدم!"
بومگیو بالاخره تسلیم شد.
"فقط یه ساعت."
بار اسمش «Black Echo» بود. زیرزمین یه ساختمان قدیمی تو مرکز شهر، پلههای فلزی زنگزده، بوی سیگار و عرق و الکل که از همون ورودی میزد تو صورت. نور قرمز و آبی که رو دیوارهای آجری میرقصید، آدمهایی که فریاد میزدن، میخندیدن، میرقصیدن.
بومگیو عادت نداشت. حتی تو دانشگاه، وقتی سوبین با کلی اصرار میبردش پارتی، نیم ساعت بعدش دزدکی برمیگشت خوابگاه.
"من خلوت خودمو دوست دارم." همیشه میگفت. اما امشب، تهیون دستشو گرفته بود و کشونده بود تو.
داخل بار، موسیقی راک زنده بود. درامر؛ کای، با موهای بلند مشکی و ضربههای محکمش انگار داشت قلب زمینو میکوبید. تهیون سریع گم شد تو جمعیت. احتمالاً رفته بود پیش یه دختر یا دنبال نوشیدنی. بومگیو خودشو چسبوند به پیشخوان چوبی، یه آبجو سفارش داد، و سعی کرد نادیده بگیره همه چیو. فقط میخواست یه کم ریلکس کنه، بعد بره خونه.
اما یه نگاه سنگین حس کرد. انگار یکی داره سوراخش میکنه. سرشو آروم بلند کرد و مستقیم افتاد تو چشمای خواننده روی صحنه. یه پسر با موهای ژولیده که رو پیشونیش ریخته بود، تیشرت مشکی چسبون که عضلاتشو نشون میداد، گیتار الکتریک تو دستش، و صدایی که انگار از عمق یه چاه تاریک میاومد؛ خشن، جذاب، پر از احساس.
خواننده داشت میخوند، اما چشماش قفل شده بود رو بومگیو. نه یه نگاه اتفاقی، یه نگاه که میگفت "تو مال منی". انگار تو اون شلوغی، فقط بومگیو رو میدید.
بومگیو قلبش تند زد. سعی کرد نگاهشو بدزده، آبجوشو بچشه، اما نمیتونست. آهنگ تموم شد، جمعیت جیغ کشید، کف زد، اما خواننده گیتارشو گذاشت زمین و مستقیم اومد سمت پیشخوان. بومگیو خشکش زده بود. خواننده کنارش وایستاد، دستشو گذاشت رو پیشخوان، نزدیک دست بومگیو.
"سلام، من چوی یونجونم."
صداش حتی بدون میکروفون عمیق بود، با یه لبخند کج که انگار مسخره میکرد دنیا رو. بومگیو نفسش بند اومد.
"خوشوقتم"
یونجون نزدیکتر شد، بوی عطرش؛ چرم و دود و یه چیزی تند، پر کرد فضای بینشون.
"دوست داری امشب با من وقت بگذرونی؟ قول میدم پشیمون نشی."
بومگیو هیچوقت یادش نمیره اون لحظه رو. دستش ناخودآگاه بلند شد و یه سیلی محکم زد تو صورت یونجون. صدای سیلی تو شلوغی بار گم شد، اما یونجون فقط یه لحظه چشماش گرد شد، بعد خندید. بومگیو فریاد زد.
"چی میگی تو؟!"
و فرار کرد. بیرون بار، هوا سرد بود، اما صورتش میسوخت. چیکار کرده بود؟ چرا سیلی زده بود؟ چرا قلبش اینقدر تند میزد؟
یه هفته نرفت بار. حتی فکرشم نمیکرد بره. از یونجون خوشش نمیاومد؛ اون نیشخند مسخره، اون اعتماد به نفس بیش از حد، اون نگاه که انگار همه چیو میدونست.
اما کل هفته، صورت یونجون جلوی چشمش بود. تو شرکت، موقع کد زدن، تو مترو، تو آپارتمان، موقع گیم. طرز نگاهش، که انگار بومگیو رو میشناخت از همیشه.
بعد از سال اول دانشگاه، بومگیو دوستپسر نداشت. تمام تمرکز روی کار، موفقیت، آینده. ترسید. نکنه این یونجون بیاد و همه چیو خراب کنه؟ نکنه غرق شه تو لحظات زودگذر و برنامههاش به باد بره؟
دفعه بعدی، سوبین از دانشگاه برگشته بود. پر از انرژی، پر از داستان.
"بومگیو، بیا دیگه! تهیون گفت اون بار راک معرکست!"
بومگیو اول گفت نه، اما سوبین اصرار کرد.
"فقط یه شب. به خاطر من."
بومگیو بالاخره تسلیم شد. به خودش گفت "فقط برای سوبین."
تو بار، سوبین و تهیون محو کای شدن؛ درامر بند، با اون موهای بلند و ضربههای محکمش. سوبین فریاد زد.
"نگاه کن چطور میزنه!"
تهیون خندید اما نگاه بومگیو مدام میرفت سمت یونجون. یونجون روی صحنه بود، گیتار میزد، میخوند، اما وقتی چشمش به بومگیو افتاد، فقط یه نیمنگاه انداخت. انگار بومگیو یه آدم معمولیه. هیچ لبخند، هیچ واکنش خاصی. بومگیو دلش گرفت، اما نمیدونست چرا. چرا باید مهم باشه؟ چرا باید یونجون بهش توجه کنه؟
قبل از تموم شدن اجرا، بومگیو از بچهها جدا شد.
"میرم دستشویی."
اما دروغ بود. پشت سر یه گارسون رفت سمت انباری، انگار اونجا رو بلد بود؛ در حالی که اولین بارش بود. خودش هم نمیدونست چیکار میکنه. میخواست یونجون رو تنهایی گیر بیاره؟
گم شده بود تو راهروهای تاریک، بوی سیگار و عرق و چوب قدیمی. ایستاده بود، قلبش تند میزد، تا اینکه حس کرد یکی پشتشه. برگشت. یونجون بود، با همون نیشخند مسخره.
"گم شدی؟ یا دنبال منی؟"
بومگیو قرمز شد.
"من... نه، فقط..."
یونجون نزدیکتر شد، دیوار رو با دستش مسدود کرد. بومگیو به دیوار چسبید.
"پس سیلی زدی و برگشتی؟ جالبه."
بومگیو سرشو پایین انداخت.
"معذرت میخوام. عادت نداشتم به اون حرفا. تو... تو زیادی مستقیم بودی."
یونجون خندید، صداش نرمتر شد.
"مستقیم بودن بده؟ من همیشه همینم. اسمت چیه؟"
"بومگیو."
"قشنگه. من یونجونم، البته میدونی دیگه."
یونجون یه قدم عقب رفت، اما چشماش هنوز قفل بود رو بومگیو.
"خب، بومگیو، چرا برگشتی؟"
بومگیو نفس عمیق کشید.
"نمیدونم. فقط... صدات..."
یونجون لبخندش عمیقتر شد.
"فقط صدام؟ یا من؟"
بومگیو قرمزتر شد.
"من... اولین بارمه اجرای راک میبینم... برام جالبه فقط! ببشتر عادت دارم تنهایی توی خونم گیم بزنم..."
یونجون سرشو تکون داد.
"منم عادت دارم توی تنهایی آهنگامو خودم مینویسم. میسازم. شبها تو استودیو، تنهایی. علایق دیگت چیه؟"
مکالمشون طولانی شد. بومگیو حرف زد، از کد زدن، از گیمهای استراتژیک، از اینکه چطور تو دانشگاه همیشه اول بود. یونجون گوش میداد، جدی.
"تو باهوشی، بومگیو."
بومگیو به دیوار چسبیده بود، یونجون انقدر نزدیک بود که نفسهاشون یکی میشد. بومگیو فقط چند لیوان آبجو خورده بود، مست نبود، اما عطر یونجون؛ مخلوط چرم و دود و یه چیزی گرم، مستش کرده بود.
دلش بیشتر میخواست. روی پنجه پاهاش بلند شد، لب یونجون رو کوتاه بوسید. نرم، سریع، مثل یه پروانه. بعد چشماش گرد شد.
"چیکار کردم؟!" فرار کرد. دوید تو راهرو، بیرون بار، تو خیابون. قلبش داشت از سینش میاومد بیرون. هفته بعد، باز رفت بار. به خودش گفت.
"نه بخاطر یونجون. بخاطر اینکه میخوام به خودم برای این همه سخت تلاش کردن جایزه بدم. جایزش صدای یونجونه."
یونجون بعد اجرا با لبخند اومد سمتش.
"هی، بومگیو."
بومگیو انتظار داشت مسخره کنه بوسه رو، اما یونجون فقط کنارش نشست، یه ویسکی سفارش داد.
"دیشب کای تو تمرین، درامش شکست، با چوبای شکسته ادامه داد. خندیدیم تا صبح."
بومگیو خندید، ویسکی گرفته بود، کمی مست.
"جدی؟"
یونجون خندید.
"آره. تو چی؟ تو سرکار چیکار میکردی؟"
بومگیو حرف زد، از سوبین، از گیم، از تنهایی. یونجون گوش میداد، گاهی اذیت میکرد.
"تو همیشه اینقدر خجالتیای؟ یا فقط با من؟"
بومگیو قرمز شد.
"با همه."
یونجون بعد از چند دقیقه بلند شد بره رختکن تا لباس عوض کنه، بومگیو ناخودآگاه دنبالش رفت. یونجون چیزی نگفت، بومگیو مست بود و ترجیح داد پیش خودش باشه تا کنار یه آدم غریبه. در رو قفل کرد.
اتاق کوچیک بود، بوی عرق و چرم و عطر یونجون پرش کرده بود. یه میز آرایش با لامپهای کمنور، یه آینه ترکخورده، یه صندلی قدیمی، و یه کمد فلزی.
یونجون تیشرت خیسشو از تنش درآورد، عضلات پشتش زیر نور کم برق زد؛ خطوط نرم و محکم، پوست گرم که هنوز از هیجان اجرا میلرزید. بومگیو نفسش بند اومد. چشماش قفل شد رو کمر یونجون، رو اون خطوطی که انگار با دست کشیده شده بودن.
یونجون برگشت، لبخندش هنوز همون نیشخند مسخره بود، اما چشماش نرمتر.
"مستی، گیو؟"
بومگیو قدم برداشت جلو، انگار مغناطیس کشوندش. دستش لرزید وقتی انگشتاش به پوست پشت یونجون خورد؛ گرم، نرم، کمی مرطوب از عرق.
"تو... تو خوشگلی."
صداش لرزید، ویسکی تو رگهاش میسوخت، اما این آتش واقعی بود. انگشتاش آروم کشیده شد رو عضلات، از شونه تا کمر، انگار داشت یه مجسمه رو لمس میکرد.
"چقدر... قویای."
یونجون خندید، صداش عمیق و گرم. دستشو گذاشت رو دست بومگیو، نگهش داشت اونجا.
"دوست داری لمس کنی؟"
بومگیو سرشو تکون داد، چشماش پر از هیجان و ترس بود. یونجون چرخید، باهاش روبهرو شد، بومگیو رو با یه حرکت آروم بغل کرد. بدنشون به هم چسبید، گرمای یونجون مثل یه پتو دور بومگیو پیچید.
"منم دوست دارم لمست کنم."
یونجون روی صندلی نشست، بومگیو رو کشید رو پاش. بومگیو زانوهاشو دو طرف رون های یونجون گذاشت، دستاشو گذاشت رو شونههاش و چشم تو چشم شدن.
"دوست دارم اون بوسه کوتاه دفعه پیش رو دوباره شروع کنی، گیو."
صداش آروم بود، اما پر از دستور. بومگیو نفس عمیق کشید، لباشو نزدیک کرد. اول فقط یه تماس نرم؛ لب پایین یونجون، گرم، کمی شور از عرق. بعد لب بالا، نرمتر، مثل مخمل.
یونجون تکون نخورد، فقط دستاش آروم رو کمر بومگیو کشیده میشدن، انگشتاش از زیر تیشرت رفت داخل، پوست کمرشو نوازش کرد. بومگیو لرزید، بوسه رو عمیقتر کرد.
لباشون با هم حرکت کردن، آروم، مثل یه رقص. بومگیو زبونشو آروم بیرون آورد، نوک زبون پسر بزرگتر رو لمس کرد، شیرین، گرم، پر از ویسکی و دود.
یونجون بین بوسه ناله کرد، دستاش محکمتر شد، اما هنوز ملاحظه داشت. انگشتاش رو ستون فقرات پسر کوچکتر کشیده میشدن، هر مهره رو لمس میکردن، انگار داشت میشمردشون.
بومگیو دستاشو تو موهای ژولیده یونجون فرو کرد، کشیدش نزدیکتر. بوسه عمیقتر شد، زبونشون با هم پیچیدن، نفسهاشون یکی شد. بومگیو احساس کرد داره غرق میشه؛ تو گرما، تو عطر، تو حس یونجون.
یونجون عقب کشید، فقط یه لحظه، پیشونیشو گذاشت رو پیشونی بومگیو.
"نفس بکش، گیو"
بومگیو نفسنفس میزد، چشماش نیمهباز. یونجون لبخند زد، دوباره بوسیدش؛ این بار وحشیتر. لباشو مکید، زبانشو عمیقتر فرو کرد، دستاش از کمر بومگیو رفت به سمت گردنش، انگشتاش تو موهای بومگیو پیچید.
بومگیو ناله کرد تو دهنش، بدنش به یونجون چسبید و رونهاشو محکمتر دور کمر یونجون قفل کرد. یونجون دستشو برد زیر تیشرت بومگیو، پوست شکمشو نوازش کرد، انگشتاش رو عضلات نرمش کشیده شدن.
"تو... نرمترین چیزی هستی که لمس کردم."
بوسه ادامه داشت در حالی که زمان براشون متوقف شده بود. یونجون لب پایین بومگیو رو مکید، آروم گاز گرفت، بعد با زبونش آروم کرد.
بومگیو دستاشو رو سینه خواننده کشید، ضربان قلبشو حس کرد؛ تند، قوی، مثل درام کای. یونجون دست بومگیو رو گرفت، گذاشت رو قلبش.
"حسش کن. مال توئه."
بومگیو اشک تو چشماش جمع شد، اما از خوشحالی. دوباره بوسیدش، عمیقتر، پر از نیاز. لباشون با هم میرقصیدن، زبونشون با هم میپیچید، هر نفس یه اعتراف بود.
یونجون لباشو از لب بومگیو جدا کرد، فقط یه لحظه، بوسید گوشه دهنش، بعد گونهش، بعد خط فکش. هر بوسه یه زمزمه بود. "تو مال منی... فقط من."
بومگیو سرشو عقب داد، گردنشو کج کرد و فضای بیشتر به پسر بزرگتر داد. یونجون بوسید، آروم مکید، یه علامت کوچیک گذاشت. بومگیو لرزید، دستاشو تو موهای یونجون فرو کرد، سر یونجونو کشید و لبای خواننده رو برگردوند به لباش.
بوسه دوباره شروع شد، عمیقتر، طولانیتر. یونجون دستشو برد تو موهای بومگیو، انگشتاشو تو تارهای نرمش پیچید، سرشو نگه داشت، انگار نمیخواست هیچوقت تموم شه.
بومگیو نفسش تند شد، اما نمیخواست جدا شه. لباشون با هم حرکت میکردن، گاهی آروم، گاهی وحشی، گاهی فقط تماس، گاهی زبون به زبون.
"بومگیو... تو... دیوونم میکنی."
بومگیو جواب داد با یه بوسه دیگه، عمیقتر، انگار میخواست همه حرفاشو با لباش بگه.
صدای گوشی بومگیو دراومد. تهیون بود. بومگیو عقب کشید و ترسید، نفسش تند شد. یونجون گوشی رو از جیبش گرفت، خاموش کرد، پرتش کرد رو میز.
"حالا فقط من و توییم."
دوباره بوسیدش، این بار وحشیانهتر، انگار میخواست صاحب شه. لباشو مکید، زبونشو عمیق فرو کرد، دستاش محکمتر، اما هنوز پر از عشق.
بومگیو غرق شد، دستاش دور گردن یونجون، بدنش به بدن یونجون چسبیده، نفسهاشون یکی. بوسه ادامه داشت، انگار ابدی بود؛ گرم، عمیق، پر از حس. یونجون لباشو از لب بومگیو جدا کرد، فقط یه لحظه، بوسید چشماش، بینیش، پیشونیش.
"نفس بکش."
بومگیو خندید از لای نفسنفس، دوباره کشیدش به خودش، بوسه رو از نو شروع کرد
بعد اون شب، بومگیو نرفت بار. اما هر از گاهی میرفت خونه یونجون. آپارتمان نقلی تو یه محله قدیمی، پر از گیتار، نتهای کاغذی، بوی قهوه و دود. جای امن بومگیو شد ، یا بغل یونجون خونش بود.
یه شب، یونجون داشت آهنگ مینوشت. بومگیو رو کاناپه نشسته بود، نگاه میکرد.
"این درباره چیه؟"
یونجون گیتار زد.
"درباره یه پسر خجالتی که سیلی میزنه اما برمیگرده."
بومگیو خندید، بالش پرت کرد.
"مسخره!"
یونجون بهش نزدیک شد و بغلش کرد.
"نه، واقعیه. تو الهاممی."
بوسیدش، نرم، اما طولانی؛ لباش آروم رو لب بومگیو حرکت کرد، انگار داشت یه آهنگ مینواخت. بومگیو دستاشو دور کمرش حلقه کرد، بوسه رو عمیقتر کرد، تا وقتی که نفسشون بند اومد.
"بمون امشب."
و بومگیو قدرت نه گفتن بهشو نداشت. تا صبح، یونجون آهنگ زد، بومگیو گوش داد، گاهی میخندید، گاهی بغض میکرد از قشنگی.
یه بار، یونجون خواست پاستا درست کنه. سس گوجه ریخت رو خودش.
"لعنتی!"
بومگیو خندید، رفت کمک.
"بذار من انجام بدم."
دستاشون به هم خورد، یونجون چرخوندش، گردن بومگیو رو بوسید؛ آروم، طولانی، لباش رو پوستش کشیده شد، هر بوسه یه لرزش بود.
"تو خوشمزهتری."
بومگیو قرمز شد و یونجون خندید. دوباره بوسیدش، عمیق، لباشو مکید، تا وقتی که بومگیو نفسنفسزنان عقب کشید.
یونجون خواست گیم بومگیو رو بازی کنه.
"این چیه؟ خیلی سخته!"
بومگیو خندید، هدست گذاشت سرش.
"بذار یادت بدم."
یونجون از پشت بغلش کرد.
"بهتره با تو بازی کنم."
گردنشو بوسید، طولانی، لباش رو پوستش کشیده شد، هر بوسه یه زمزمه بود. گیم فراموش شد.
بومگیو اون روزی که بارون شدید اومد رو فراموش نکرد. یونجون چترو فراموش کرد. تو راه خونه، هر دو خیس شدن. تو آپارتمان، یونجون لباسای بومگیو رو درآورد آروم.
"سردته؟"
بومگیو لرزید، اما از هیجان.
"بغلم کن."
یونجون بوسید هر قطره آب رو بدن پسر کوچکترو؛ آروم، طولانی، هر بوسه یه قول بود.
چند روز بعد، بومگیو کارش دیر تموم شد. یونجون با پیتزا منتظر بود.
"خستهای؟"
بومگیو افتاد تو بغلش.
"آره."
یونجون ماساژ داد شونههاش. بومگیو از روزش گفت، یونجون گوش داد.
"تو قویای، بومگیو. اما بذار من پناهت باشم."
بوسیدش، عمیق، لباش آروم رو لب بومگیو حرکت کرد، انگار داشت همه خستگیشو میمکید.
یه شب، یونجون پیام داد.
"بیا بار. آهنگ جدید دارم."
بومگیو قلبش تپید. میدونست نباید بره، میدونست این آهنگ ممکنه همه چیو عوض کنه، اما پاهاش خودشون رفتن. تو بار، هوا سنگینتر از همیشه بود.
نورها کمرنگتر، جمعیت ساکتتر. انگار همه منتظر بودن. یونجون روی صحنه رفت، گیتارشو کوک کرد، یه نفس عمیق کشید. چشماش بومگیو رو پیدا کرد تو تاریکی، لبخند نزد، فقط نگاه کرد.
گیتار شروع شد، آروم، مثل ضربان قلب. بعد صداش اومد، عمیق، لرزون، پر از چیزی که بومگیو تا حالا نشنیده بود.
When I'm in front of you, my heart is rushin'
I can't stop it, this is somethin' real
بومگیو خشکش زد. هر کلمه، هر نت، مثل تیغ بود که قلبشو میبرید. یونجون داشت همه چیو میگفت؛ اون شب اول، سیلی، بوسه دزدکی، راهرو، رختکن، همه شبهایی که بومگیو رفته بود خونش، همه لحظههایی که فکر میکرد یونجون فقط بازی میکنه.
My eyes keep chasing you
My mind is filled only with your face
یونجون چشماشو نبست، مستقیم به بومگیو نگاه کرد، انگار داشت باهاش حرف میزد، نه با جمعیت. بومگیو دستاش لرزید، اشک تو چشماش جمع شد.
You are my whole fantasy
آهنگ تموم شد، اما سکوت بار سنگینتر شد. جمعیت جیغ کشید، اما بومگیو فقط یونجون رو میدید. یونجون از صحنه پایین اومد، جمعیت راه باز کرد، اما بومگیو نتونست تکون بخوره.
یونجون رسید پیشش، نفسنفسزنان، عرق رو پیشونیش، اما چشماش پر از عشق.
"شنیدی؟"
بومگیو نتونست حرف بزنه. فقط سرشو تکون داد. یونجون دستشو گرفت، کشوندش بیرون، پشت بوم بار. باد خنک زد تو صورتشون، ستارهها بالای سرشون برق میزدن. یونجون سیگار روشن نکرد، فقط ایستاد روبهروی بومگیو، دستاشو گرفت تو دستاش.
"بومگیو... من... من فقط برای خوشگذرونی نمیخوامت."
صداش لرزید، برای اولین بار.
"من... بدون تو نمیتونم نفس بکشم. تو شدی همه چی من، اون بوسه، اون شبها که میموندی تا صبح... همهشون واقعی بودن. من دیوونه توام. نه فقط برای یه شب. برای همیشه."
بومگیو اشکاش ریخت. میخواست دوباره سیلی بزنه، میخواست فرار کنه، میخواست بگه "نه، من نمیتونم، من برنامه دارم، آینده دارم'، اما نتونست.
یونجون نزدیکتر شد، پیشونیشو گذاشت رو پیشونی بومگیو.
"بذار حرف بزنم. فقط یه بار. من میدونم تو میترسی. میدونمم موفقیت برات مهمه. اما من نمیخوام جلوتو بگیرم. میخوام کنارت باشم. وقتی کد میزنی، وقتی گیم میزنی، وقتی خستهای و میخوابی. من میخوام باشم."
بومگیو گریهش گرفت.
"هیونگ... من... من نمیدونم چطور..."
یونجون بوسیدش. آروم، عمیق، پر از همه چیزایی که تو آهنگ گفته بود. لباش گرم بود، دستاش محکم اما مهربون. اول فقط یه تماس؛ لباش رو لب بومگیو، گرم، نرم، مثل یه قول. بعد عمیقتر شد، لباش با هم حرکت کردن، نفسهاشون یکی شد.
یونجون دستاشو دور کمر بومگیو حلقه کرد، کشیدش نزدیکتر، بدنشون به هم چسبید. بوسه طولانی بود، انگار زمان متوقف شده بود. یونجون لب پایین بومگیو رو مکید، آروم گاز گرفت.
بومگیو دستاشو تو موهای یونجون فرو کرد، کشیدش نزدیکتر. بوسه عمیقتر شد، وحشیتر، اما پر از عشق. یونجون عقب کشید، فقط یه لحظه، بوسید گوشه دهنش، بعد گونهش، بعد خط فکش.
بومگیو سرشو عقب داد، گردنشو باز کرد، یونجون بوسید اونجا، آروم مکید، یه علامت کوچیک گذاشت. بومگیو لرزید، دستاشو رو سینه یونجون کشید، ضربان قلبشو حس کرد؛ تند، قوی، مال خودش.
بومگیو دستاشو دور گردن یونجون حلقه کرد، بوسه رو عمیقتر کرد. باد دورشون میپیچید، اما هیچی سرد نبود. یونجون عقب کشید، فقط یه کم، نگاهش کرد تو چشماش.
"تو عجیبترین حس دنیایی، گیو. تو منو زنده کردی."
بومگیو خندید از لای اشک.
"تو دیوونهای."
یونجون خندید.
"آره. دیوونه تو."
دوباره بوسیدش، این بار وحشیتر، انگار میخواست همه ترسها، همه شکها، همه آینده رو با یه بوسه پاک کنه.
بوسه طولانی بود، عمیق، پر از عشق، پر از نیاز، پر از چیزی که نمیتونستن با کلمات بگن. بومگیو غرق شد. تو بغل یونجون، تو اون شب سرد، احساس کرد بالاخره خونشو پیدا کرده. نه آپارتمان ۴۰ متریش، نه شرکت، نه برنامههاش. فقط یونجون. فقط این لحظه. فقط این عشق که مثل آهنگ یونجون، عمیق، خشن، و ابدی بود.