Lean
「Jeon Sama」- تو که چیزی رو از من پنهان نمیکنی جونگکوک، میکنی!؟
نامحسوس آب دهنش به سختی قورت داد و لحظهای نگاهش رو از چشمهای تهیونگ دزدید.
توی اون هفته، این سومین دفعهای بود که تهیونگ ازش همچین سوالی رو میپرسید و اینبار برخلاف دفعات قبل، بهجای اینکه از القاب مخصوصش استفاده کنه، تنها جونگکوک صداش زده بود و این باعث میشد برخلاف چهره سرد و ناخوانایی که داشت، عرق سردی روی کمرش بشینه.
برخلاف طوفانی که درونش در جریان بود، بدون اینکه چیزی به روی خودش بیاره یا تغییری توی حالتش ایجاد کنه، به سادگی جواب داد:
+ نه، چیزی برای پنهان کردن وجود نداره!
برخلاف انتظارش، تهیونگ لبخند گرم و بزرگی زد، خم شد و بوسهای روی لبهاش کاشت و بعد از اینکه بالاخره دیکش رو از سوراخش بیرون کشید، جونگکوک تونست نفس راحتی بکشه و پلکهاش رو روی هم بذاره.
دستهای تهیونگ دور کمرش حلقه شدن و پسر رو میون بازوهاش حبس کرد.
سرش رو به سینه تهیونگ چسبوند و تصمیم گرفت بالاخره بخوابه و به ذهن مشغول و چشمهای خستهاش استراحتی بده.
همه چیز عالی بود و هیچ چیز نمیتونست خرابش کنه، البته این تصور جونگکوک بود!
..........................
× یعنی میخوای بگی هیچی به روت نیاورد؟
با شنیدن این سوال برای بار چندم، چشمی چرخوند و با کوبیدن گلس آب جو رو میز کنارش، با کلافگی جواب داد:
+ ببینم هوسوک تو خنگی چیزی هستی؟ چندبار بهت بگم آخهههه
× خنگ خودتی پسره بی ادب، اصلا تقصیر خودمه نگران رابطهی توی دیوونم.
آهی کشید و با حالت به ظاهر متاسفی گفت:
+ حالا قهر نکن... دست خودم نیست این روزا خیلی زود عصبی میشم، چند روز پیش نزدیک بود بهخاطر اینکه تهجو شیشه مربای مورد علاقه تهیونگ رو شکست، کتکش بزنم!
چشمهای هوسوک گشاد شد و با چنگ زدن به بازوی کوک، با بهت گفت:
× هی دیوونه تو جدی جدی میخواستی پسرت رو کتک بزنی؟ زورت به بچه رسیده!؟
هوفی کشید و بی حوصله جواب داد:
+ گفتم نزدیک بود، نزدمش که!
× فقط همینت مونده که اون طفل معصوم رو کتک بزنی، در جریانی که اگه دست روش بلند کنی همسریت حسابت رو میرسه مگه نه!؟
دندونهاش رو روی همین فشرد و با اخم عمیقی که بین ابروهاش شکل گرفته بود، غرید:
+ گفتم که من هیچوقت بچه خودم رو نمیزنم فقط عصبی بودم، در ضمن تهیونگ هرگز بهخاطر یه بچه به من بی احترامی نمیکنه و قیدم رو نمیزنه پس این دراما کوئین بازیا رو بذار کنار هیونگ خل و چلِ من!
اینبار نوبت هوسوک بود تا چشم غرهای به دونسنگ بیادبش بره و مشغول نوشیدن آبجوش بشه.
دقایقی سکوت بینشون رو پر کرده بود تا اینکه با سوالی از سمت هوسوک شکسته شد:
× با وجود تمام حرفات که گفتی، هنوز یه چیزایی واسم مبهمه!
تابی به لیوان آبجو خوری بین انگشتهاش داد و با کلافگی پرسید:
+ و اون چیزای مبهم دقیقا چیه!؟
× بیا منطقی باشیم جی کی، تو ۳ ماه تمام زندگیش رو زهرمار کردی، لاشی بازی درآوردی و نه به زندگی مشترکتون و همسرت اهمیت دادی نه به پسرتون، بعد از تمام اینا، طبق حرفای خودت، وقتی یک هفته پیش اون اتفاق افتاد، به طرز عجیبی دوباره باهم صمیمی شدین!؟
بشکنی مقابل چشمهای متعجب هوسوک زد و با هیجان کاذبی گفت:
+ این دقیقا همون چیزیه که یک هفته تمام روی مخمه!
توی تمام اون مدت، هروقت ایگنورش کردم و ازش فاصله گرفتم، متقابلا نادیدهام گرفت و هیچ تلاشی نکرد تا اوضاع بینمون رو درست کنه اما بعد از اتفاق اون شب، به طرز عجیبی دوباره گرم و مهربون شد، درست مثل قدیما!
هوسوک با گیجی دستش رو بین موهاش برد و بعد از بهم ریختنشون، با حالت متفکری جواب داد:
× من میگم شاید احساس خطر کرده، حس کرده داره از دستت میده واسه همین تصمیم گرفته دوباره رابطهاتون رو گرم و صمیمی کنه!
+ این عجیب نیست؟ اونی که میشناسم، بعد از دیدنم توی اون وضعیت باید حداقل دو تا مشت و چندتا بدو بیراه بارم میکرد نه اینکه مهربونتر از قبلش بشه!
× شاید واکنش دفاعیش اینطوریه! بههرحال که قرار نیست همه در برابر دیدن همسرشون توی وضعیتِ...
با بلند شدن صدای زنگ گوشی، حرف هوسوک نصفه موند.
گوشی رو از جیب کت چرم مشکی رنگش بیرون کشید و با دیدن مخاطب، فورا تماس رو وصل کرد.
+ چیه چی میخوای؟
_
+ فقط دو ساعت نبودم بازم یه گند تازه بار آوردین؟ باشه خودم رو میرسونم!
با قطع کردن تماس، گوشی رو توی جیبش برگردوند و بلند شد.
× باید برگردی؟
+ آره یه وضعیت اضطراری پیش اومده...
× باشه بعدا به ادامه صحبتمون میرسیم... فقط تا اون موقع آدم باش و روی اعصابش راه نرو!
نیشخندی زد و قبل از اینکه خروجی بار رو در پیش بگیره، تای ابرویی بالا انداخت و جواب داد:
+ مثلا اگه انجامش بدم کی میخواد جلوم رو بگیره؟
.......................
× قربان این ماه اجناسمون نصف نیاز مصرف کنندههاست و نمیتونیم به موقع سفارشها رو تحویل بدیم!
در حالیکه توی محوطه سوله راه میرفت و در حال چک کردن اسناد و گزارشهای مورد نظر توی آیپدش بود، به حرفهای مرد کنارش هم با دقت گوش میداد.
+ نمیتونیم به موقع سفارشها رو آماده کنیم؟ هیچ میفهمی داری چه شری تحویل من میدی؟! بهنظرت آبرو و اعتبار لرد وی شوخی برداره که همچین مزخرفاتی میگی!؟
مرد با دیدن نگاه برنده رئیسش و شنیدن صدای آرومش که به مراتب ترسناکتر از فریادهاش بود، فورا روی زمین زانو زد و دستهاش رو به حالت التماس بالا گرفت.
× قربان باور کنین من بیتقصیرم... همهچیز درست طبق استراتژی و برنامههایی که چیده بودین انجام شد اما فروشنده لحظهی آخر، به بهانه گرون شدن مواد اولیه، زد زیر حرفش و بیعانه رو برگردوند بهخاطر همین نتونستیم به موقع...
دستش رو بالا آورد و مرد بلافاصله دهنش رو بست و جملهاش توی نطفه خفه شد.
+ دلم میخواد بدونم اونی که به خودش اجازه داده تا با اعتبار لرد بازی کنه، چقدر دل و جیگر داره!
تبلت رو سمت مرد پرت کرد، سوئیچ موتورش رو از جین شلوار چرم تنگ مشکیش بیرون کشید و قبل از اینکه سوله رو ترک کنه، خطاب به زیر دستش دستور داد:
+ مثل همیشه سفارشها به موقع به دست مصرف کننده میرسه، برنامه و وظایف جدیدی که باید انجام بدین واست ایمیل میکنم... تا وقتی کارا به درستی انجام نشه حق ندارین برین خونه، گرفتی!؟
× بله قربان اطاعت امر میکنم!
سوار موتورش شد و با گذاشتن کلاه کاسکت روی سرش، قبل از اینکه موتور با گاز شدیدی که داد از جاش کنده بشه، با پوزخند کشندهای زمزمه کرد:
+ خوشحالم که امروز اونقدرا هم قرار نیست خسته کننده تموم بشه!
........................
بوتش رو روی دستی که زیر پاهاش در حال له شدن بود، بیشتر از قبل فشار داد و با شنیدن صدای ضجههای از روی درد مرد، ابرویی بالا انداخت و با لبخند فیکی گفت:
+ ببینم راسته میگن با باند XZ معامله کردی تا وجه لرد وی رو خراب و آبروش رو لکه دار کنی!؟
فشار پاهاش بیشتر از قبل شد و مرد شکستن تک تک استخوانهای دستش رو که زیر پای جونگکوک گیر افتاده بود، به وضوح حس کرد.
× ق.. قربان.. ا.. اشتباه به... عرضتون... آهههه... رسوندن!
+ اوممم که اینطور، پس تو میگی همش یه سوتفاهم بوده!؟
× ب... بله.... آههههههه
همهچیز توی چند لحظهی کوتاه اتفاق افتاد. چاقوی جیبی تیزش رو که هدیهای از طرف همسر عزیزش بود و منحصرا برای خودش طراحی شده بود، بیرون کشید و طی یک حرکت ناگهانی، سه تا از انگشتهای دست سالم مرد رو برید و قطعشون کرد.
خون روی لباس و قسمتی از صورتش پاشید و باعث شد صورتش رو از حس انزجار جمع کنه.
مرد از درد به خودش میپیچید و صدای نالههای پر دردش، گوشهای جونگکوک رو هم به درد آورده بود.
خم شد و با چنگ زدن به موهای مردی که زیرپاهاش افتاده و از در در حال جون دادن بود، چاقوی کثیفش رو با لباس اون پاک کرد و با صدایی که مو به تن هر موجود زندهای سیخ میکرد، نجوا کرد:
+ دفعه بعدی که فکر دور زدن لرد به سرت بزنه، فقط به ۳ تا از انگشتهای بی ارزشت بسنده نمیکنم و شخصا تیکه تیکهات میکنم، بعدش هم میرم سراغ خانوادهات... شنیدم دخترت امسال میره کلاس اول!؟
مرد با چیزی که شنید، سرش رو به زمین کوبید و با ته مونده توانی که براش مونده بود، به التماس افتاد؛ با حقارت به پای جونگکوک افتاده بود تا کاری با خانوادهاش نداشته باشه.
نیشخندی زد و با پرت کردن انگشتهای بریده مرد سمتش، قبل از اینکه از اونجا بیرون بره، گفت:
+ مثل یه پسر خوب تمام چیزایی که سفارش داده بودیم به افرادمون میرسونی، با این تفاوت که هیچ پولی قرار نیست در قبالش دریافت کنی!
احتمالا اسم گرگ بنفش رو قبلا زیاد شنیدی ولی تا قبل از امروز، حتی فکرش هم نمیکردی چه کارایی از دستش برمیاد؛ دوباره تلاش کن دورمون بزنی تا تبدیل بشم به کابوس شبهات!
............................
با سرعت توی فرعی مورد نظرش پیچید و بهخاطر باد خنکی که بهش میخورد، خندهای کرد.
امروز بدجوری روی مود بود و بیصبرانه دلش میخواست هرچه زودتر به خونه برسه تا درباره اتفاقات هیجان انگیز امروزش، با تهیونگ صحبت کنه و اونهم با لبخند گرمی به تمام حرفهاش گوش بده و در آخر با نوازش سرش و بهم ریختن موهاش، تشویقش کنه.
حوالی غروب بود، باید هرچه زودتر خودش رو به عمارت میرسوند و به سرآشپز گوشزد میکرد برای شام استیک گوساله و سس قارچ و پنیر تدارک ببینه.
دلش میخواست در کنارش، همراه تهیونگ شراب ۱۰۰ ساله تمشک بنوشه و در آخر بعد از خوندن کتاب قصه برای تهجوی کوچولوی عزیزش که این مدت حسابی نسبت بهش بیتوجه شده و سرش داد زده بود، به اتاق خواب مشترکشون بره و با اغواگریهاش، دوباره پای تهیونگ رو به تختشون بکشونه و تا صبح باهاش یکی بشه.
با مرور کارهایی که مدنظرش بود، لبخندی زد و بالاخره با دیدن عمارت، جلوی در آهنی، موتورش رو متوقف کردتا نگهبان در رو براش باز کنه.
بی شک غیر منتظرهترین اتفاق اون روز و خراب شدن تمام پلنهاش، چیزی بود که حتی توی ترسناکترین کابوسهاش هم نمیدید!
شرط آپ پارت بعد +۶۰۰ لایک ❤️