Last Voice.
نات اولین بار آینده را ساعت سه و هفده دقیقهی صبح دید.
نه خواب بود، نه کابوس.
چشمهایش باز بود و به سقف اتاق خیره شده بود که ناگهان صدای عجیبی از گوشهی اتاق آمد؛ صدایی شبیه خشخش یک نوار قدیمی.
بعد همهچیز عوض شد.
اتاقش ناپدید شد.
جایش را یک راهروی سفید و سرد گرفت.
در انتهای راهرو، هونگ ایستاده بود.
همان هودی مشکی همیشگیاش را پوشیده بود و موهایش کمی روی پیشانیاش ریخته بود.
لبخند میزد.
اما چیزی در صورتش عجیب بود.
انگار داشت برای آخرین بار کسی را نگاه میکرد.
نات خواست به طرفش برود.
«هونگ؟»
هونگ لبهایش را تکان داد، اما صدایی بیرون نیامد.
بعد تصویر قطع شد.
نات با وحشت از جا پرید.
ساعت هنوز سه و هفده دقیقه بود.
قلبش تند میزد.
اول فکر کرد خواب دیده.
تا اینکه صبح، وقتی گوشیاش را برداشت، یک پیام از هونگ داشت.
هونگ:
«بیداری؟»
نات چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
انگشتهایش لرزید.
نات:
«آره.»
هونگ:
«پس بیا بیرون. دلم بستنی میخواد.»
نات همان لحظه فهمید چیزی درست نیست.
چون دقیقاً همان جملهای بود که در تصویر شنیده بود.
فقط یک چیز را نمیدانست.
چرا؟
---
آن روز، نات تمام مدت هونگ را نگاه میکرد.
وقتی میخندید.
وقتی با نی نوشیدنیاش بازی میکرد.
وقتی وسط حرف زدن ناگهان حواسش پرت میشد.
حتی وقتی بستنی روی انگشتش ریخت و با اخم دستمال برداشت.
هونگ بالاخره متوجه شد.
«چیه؟»
«چی؟»
«چرا اینجوری نگام میکنی؟»
نات نگاهش را دزدید.
«هیچی.»
هونگ خندید.
«از صبح هیچی میگی.»
«خب شاید هیچی داشته باشم.»
«تو خیلی عجیبی.»
نات لبخند کوچکی زد.
«میدونم.»
آن روز تا غروب کنار هم ماندند.
از بستنیفروشی تا پارک.
از پارک تا خیابانهای شلوغ شهر.
و هرچه زمان میگذشت، نات بیشتر میترسید.
چون تصویر دیشب هر بار واضحتر در ذهنش برمیگشت.
هونگ.
راهروی سفید.
آن لبخند.
و آن سکوت.
---
سه شب بعد، دوباره آینده را دید.
این بار فقط یک تصویر نبود.
صدا هم داشت.
صدای هونگ.
خیلی آرام.
«نات...»
نات در خواب برگشت.
«چی؟»
«اگه یه روز دیگه نبودم...»
«این حرفو نزن.»
«فقط گوش کن.»
نات به طرفش رفت.
«هونگ!»
هونگ لبخند زد.
«قول بده زندگی میکنی.»
نات با وحشت از خواب پرید.
نفسش سنگین شده بود.
گوشی را برداشت.
سه و هفده دقیقه.
باز هم همان ساعت.
اما این بار یک چیز دیگر هم وجود داشت.
یک فایل صوتی جدید در گوشیاش.
فایلی که خودش هیچوقت ضبط نکرده بود.
نام فایل:
Last Voice.
دستش میلرزید.
فایل را باز کرد.
صدای هونگ بود.
اما صدای هونگ نبود.
صدایی خسته، دور و آرام.
«اگه داری اینو میشنوی... یعنی من نتونستم بهت بگم.»
نات همانجا گوشی را کنار گذاشت.
نمیتوانست ادامهاش را بشنود.
چون فهمیده بود.
آینده فقط یک احتمال نبود.
داشت به سمتشان میآمد.
---
از آن روز، نات تصمیم گرفت آینده را عوض کند.
اول فکر کرد باید بفهمد دقیقاً چه اتفاقی میافتد.
هر شب میخوابید و سعی میکرد دوباره آن صحنه را ببیند.
گاهی فقط یک خیابان میدید.
گاهی یک ساعت.
گاهی باران.
گاهی دست هونگ را.
اما هر بار، پایان یکی بود.
هونگ نبود.
نات شروع کرد به نوشتن.
تاریخها.
ساعتها.
مکانها.
هر چیزی که در رؤیا میدید.
یک شب، متوجه چیزی شد.
تمام تصاویر یک چیز مشترک داشتند.
عدد ۲۷.
بیستوهفتم ماه.
نات به تقویم نگاه کرد.
فقط دوازده روز مانده بود.
---
روزهای بعد عجیب شدند.
نات دیگر اجازه نمیداد هونگ تنها جایی برود.
اگر هونگ میگفت:
«میخوام برم بیرون.»
نات میگفت:
«منم میام.»
اگر هونگ میگفت:
«خودم میرم.»
نات جواب میداد:
«نه.»
هونگ یک روز بالاخره عصبانی شد.
«تو چرا اینطوری شدی؟»
نات سکوت کرد.
«نات.»
«هیچی.»
«نه. یه چیزی هست.»
«گفتم هیچی.»
هونگ آه کشید.
«تو فکر میکنی من بچهام؟»
نات نگاهش کرد.
دلش میخواست همهچیز را بگوید.
اما چطور میتوانست بگوید:
«من آینده رو دیدم و تو قراره بمیری»؟
پس فقط گفت:
«من نمیخوام اتفاقی برات بیفته.»
هونگ برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام پرسید:
«چرا؟»
نات جواب نداد.
هونگ لبخند کوچکی زد.
«باشه.»
و دستش را روی شانهی نات گذاشت.
«پس فعلاً پیشم بمون.»
همین جمله کافی بود تا نات تمام شب گریه کند.
---
بیستوششم رسید.
نات هنوز چیزی را تغییر نداده بود.
تمام چیزهایی که در آینده دیده بود، یکییکی اتفاق افتاده بودند.
باران.
همان خیابان.
همان ساعت.
حتی همان آهنگی که از مغازهای در خیابان پخش میشد.
نات وحشت کرده بود.
آن شب به هونگ گفت:
«فردا از خونه بیرون نیا.»
هونگ خندید.
«چرا؟»
«فقط نیا.»
«نات...»
«خواهش میکنم.»
هونگ نگاهش کرد.
این بار شوخی نکرد.
«باشه.»
نات برای اولین بار کمی آرام شد.
شاید همین بود.
شاید فقط باید هونگ را از آن مکان دور میکرد.
شاید آینده قابل تغییر بود.
---
صبح بیستوهفتم، نات از خواب بیدار شد.
هیچ پیامی از هونگ نداشت.
ساعت هشت.
ساعت نه.
باز هم هیچ خبری نبود.
نات برای اولین بار احساس کرد شاید موفق شده.
تا اینکه ساعت یازده و چهل دقیقه گوشیاش زنگ خورد.
هونگ بود.
نات فوراً جواب داد.
«کجایی؟»
صدای هونگ آرام بود.
«خونه.»
نات نفس راحتی کشید.
«خوبه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد هونگ گفت:
«نات؟»
«هوم؟»
«یه چیزی میخواستم بگم.»
«چی؟»
«یادته چند وقت پیش گفتی از بعضی اتفاقا میترسی؟»
نات خشکش زد.
«آره.»
«فکر کنم فهمیدم چرا.»
نات چیزی نگفت.
هونگ ادامه داد:
«تو از آینده میترسی.»
نات قلبش فرو ریخت.
«چی؟»
«نمیدونم چرا، ولی چند وقته حس میکنم داری چیزی رو ازم پنهان میکنی.»
نات نشست.
«هونگ...»
«اشکال نداره.»
«نه، من-»
«فقط یه چیز.»
«چی؟»
«اگه چیزی میدونی...»
صدایش برای لحظهای لرزید.
«لطفاً تنهام نذار.»
---
نات خودش را به خانهی هونگ رساند.
در را که باز کرد، هونگ روی مبل نشسته بود.
لبخند زد.
«دیدی گفتم میام.»
نات نزدیکش رفت.
«من نمیذارم اتفاقی بیفته.»
هونگ آرام پرسید:
«چه اتفاقی؟»
نات دیگر نتوانست پنهان کند.
همهچیز را گفت.
دربارهی ساعت سه و هفده دقیقه.
دربارهی رویاها.
دربارهی عدد ۲۷.
دربارهی راهروی سفید.
و دربارهی فایلی که روی گوشیاش پیدا شده بود.
هونگ تا آخر گوش داد.
وقتی نات تمام کرد، چند ثانیه سکوت شد.
بعد هونگ گفت:
«پس این مدت داشتی سعی میکردی منو نجات بدی؟»
نات سرش را پایین انداخت.
«آره.»
هونگ لبخند زد.
«احمقی.»
نات با ناراحتی گفت:
«میدونم.»
«نه.»
هونگ دستش را گرفت.
«منظورم این نیست.»
چشمهایش خیس شده بود.
«منظورم اینه که... چرا تنهایی این همه ترسیدی؟»
نات چیزی نگفت.
هونگ دستش را محکمتر گرفت.
«من اینجام.»
---
آن روز، هر دو تصمیم گرفتند بیرون نروند.
در خانه ماندند.
فیلم دیدند.
غذا سفارش دادند.
به خاطرات قدیمی خندیدند.
و دربارهی آینده حرف زدند.
هونگ گفت:
«اگه من قرار بود یه جا زندگی کنم، دوست داشتم کنار دریا باشه.»
نات گفت:
«پس میبریمت.»
«اگه من نبودم چی؟»
نات اخم کرد.
«دوباره این حرفو نزن.»
هونگ خندید.
«باشه.»
شب که شد، نات بالاخره احساس کرد شاید همهچیز تمام شده.
ساعت یازده و پنجاه و نه دقیقه.
بیستوهفتم داشت تمام میشد.
نات به ساعت نگاه کرد.
دوازده شد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
لبخند زد.
«دیدی؟»
هونگ نگاهش کرد.
«چی؟»
«عوضش کردم.»
هونگ هم لبخند زد.
«شاید.»
اما همان لحظه برق رفت.
خانه در تاریکی فرو رفت.
نات بلند شد.
«صبر کن.»
صدای عجیبی آمد.
مثل همان خشخش نوار.
سه و هفده دقیقه.
نات گوشیاش را روشن کرد.
صفحه پر از نویز شد.
و بعد...
صدای هونگ پخش شد.
همان فایل.
اما این بار یک جملهی جدید داشت.
«بعضی آیندهها برای تغییر کردن ساخته نشدن.»
نات وحشتزده به هونگ نگاه کرد.
«نه.»
هونگ آرام گفت:
«نات...»
«نه.»
«من اینجام.»
«نه!»
نات دستش را گرفت.
«من درستش کردم. قرار بود تموم شده باشه.»
هونگ چیزی نگفت.
فقط سرش را روی شانهی نات گذاشت.
برای چند دقیقه هیچکدام حرف نزدند.
---
صبح روز بعد، هونگ خواب بود.
نات کنار پنجره نشسته بود.
برای اولین بار بعد از هفتهها آرامش داشت.
نور خورشید روی صورت هونگ افتاده بود.
نات لبخند زد.
«بالاخره.»
اما چند دقیقه بعد، هونگ بیدار نشد.
نات اول فکر کرد خوابش سنگین است.
آرام صدایش زد.
«هونگ؟»
جوابی نیامد.
صدایش دوباره لرزید.
«هونگ...»
و همان لحظه فهمید.
همان سکوت.
همان چیزی که بارها در آینده دیده بود.
نات دست هونگ را گرفت.
گرمای همیشگیاش دیگر نبود.
اما نات گریه نکرد.
فقط خیره ماند.
انگار مغزش نمیتوانست قبول کند که تمام تلاشهایش کافی نبوده.
تمام راههایی که عوض کرده بود.
تمام روزهایی که مراقبش بود.
تمام ترسهایی که تحمل کرده بود.
هیچکدام نتوانسته بودند پایان را تغییر دهند.
---
چند هفته گذشت.
نات دوباره به زندگی برگشت.
اما هیچچیز مثل قبل نبود.
تا اینکه یک شب، ساعت سه و هفده دقیقه، همان فایل دوباره روی گوشیاش ظاهر شد.
نات مدت زیادی به صفحه نگاه کرد.
بعد برای اولین بار آن را تا آخر گوش داد.
صدای هونگ آمد.
آرام.
مثل همیشه.
«نات... اگه اینو میشنوی، یعنی بالاخره فهمیدی.»
صدای خندهی کوتاهش شنیده شد.
«قرار نبود منو نجات بدی.»
مکث.
«قرار بود تا وقتی میتونی، کنارم بمونی.»
نات چشمهایش را بست.
«و تو موندی.»
بعد آخرین جمله پخش شد:
«پس نذار آخرین چیزی که از من یادت میمونه، رفتنم باشه.»
فایل تمام شد.
نات گوشی را روی قلبش گذاشت.
اشکهایش آرام روی صورتش میآمدند.
اما برای اولین بار، لبخند زد.
چون فهمیده بود شاید نتوانسته آینده را عوض کند.
اما توانسته بود تمام لحظههایی را که قبل از آن آینده وجود داشت، واقعی کند.
و شاید بعضی آدمها قرار نیست تا آخر داستان بمانند.
بعضیها فقط میآیند تا بخشی از داستانت را آنقدر عمیق کنند که حتی بعد از رفتنشان هم صدایشان را بشنوی.
نات آخرین بار فایل را باز کرد.
اسمش هنوز همان بود:
Last Voice.
و این بار، قبل از اینکه صدا را پخش کند، زیر لب گفت:
«هنوز صداتو میشنوم، هونگ.»
ساعت سه و هفده دقیقه بود.
و برای اولین بار، نات از آینده نمیترسید.