Last Things

Last Things

ᴛᴀɴᴀᴘᴏɴ'ꜱ ꜰᴀᴍɪʟʏ⁶⁸⁹


آخرین‌بارها، همیشه شبیه آخرین‌بار نیست . . .

آخرین‌باری که صبح‌بخیر، مثل همیشه با همان صدای خواب‌آلود گفته می‌شود . . .

آخرین‌باری که قهوه، همان طعمی را دارد که همیشه داشت.

آخرین خنده، شبیه خنده‌های قبل است.

آخرین بغل، هنوز گرم است؛

آخرین بوسه، هنوز ضربان قلب را بالا می‌برد . . .

و آخرین "دوستت دارم" هنوز هم واقعی است.


شاید برای همین جدایی دردناک است؛

چون هیچ یک نمی‌دانند آخرین‌بارِ چه چیز‌هایی را تجربه می‌کنند.

تا وقتی که تمام می‌شود.

تا وقتی که دیگر، "دوباره‌ای" وجود نخواهد داشت.


---


آن روز صبح، بوم هنوز نمی‌دانست قرار است آخرین صبحی باشد که همراه ائو از خواب بیدار می‌شود.


آفتاب از لای پرده‌ها روی تخت افتاده بود.

ائو هنوز خواب بود.

بوم چند دقیقه بی‌صدا نگاهش کرد.

موهایش روی پیشانی‌اش ریخته بود.

دستش زیر بالشت مانده بود و صورتش آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.


بوم دستش را جلو برد و موهایش را کنار زد.

ائو با همان حرکت کوچک چشم‌هایش را باز کرد.

"چیه؟"


بوم لبخند زد.

"هیچی."


"پس چرا زل زدی بهم؟"


"دلم می‌خواست."


ائو چشم‌هایش را دوباره بست.

"بیا بخواب."


بوم خندید.

"دیگه خوابم نمیاد."

ائو دستش را جلو برد و مچ دست بوم را گرفت.

"پس اینجا بمون."


بوم چیزی نگفت.

فقط دوباره کنار او دراز کشید.


و دستش را داخل دست ائو گذاشت.

آن صبح، هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.

نه دعوایی.

نه گریه‌ای.

نه خداحافظی‌ای.

فقط دو نفر بودند که هنوز همدیگر را دوست داشتند و چند دقیقه بیشتر در تخت ماندند.

آنها نمی‌دانستند این آخرین صبح‌ـشان با یکدیگر است.


---


صبحانه را با هم خوردند.

ائو مثل همیشه نان را بیش از حد تست کرده بود.

بوم غر زد:

"باز سوزوندیش."


ائو با خونسردی گفت:

"نسوزوندم. برشته‌ شده"


"سیاهه."


"برشته‌ست."


بوم خندید.

"هر چیزی که بسوزه، برشته نیست."


ائو تکه‌ای از نان را برداشت و سمت دهان بوم گرفت:

"بخور."


"نمی‌خوام."


"بخور."


بوم بالاخره خورد و صورتش را جمع کرد.

"افتضاحه."


ائو خندید.

"ولی خوردیش."


"چون دوستت دارم، نه چون خوبه."


ائو برای لحظه‌ای ساکت شد. بعد لبخندش کمرنگ‌تر شد.

"منم دوستت دارم."


هیچ‌کدام نمی‌دانستند این آخرین صبحانه‌ایست که سر یک میز می‌نشینند و با یکدیگر می‌خورند.

آخرین‌باری‌ست که سر یک تکه نان با هم بحث می‌کنند.

آخرین‌باری که بوم لیوان ائو را قبل از اینکه خودش بردارد، از روی میز برمی‌دارد.

آخرین‌باری که ائو بدون فکر، دستش را روی شانه‌ی بوم می‌گذارد.

همه‌چیز آنقدر معمولی بود که هیچ‌کدام به خاطر نسپردند.

تا بعدها . . .


---


چند ساعت بعد، همه‌چیز عوض شد.

نه در یک لحظه.

آرام.

با یک جمله.

با یک سکوت طولانی.

با دو نفری که روبه‌روی هم نشسته بودند و هیچ‌کدام نمی‌خواستند اولین نفر باشند.

بوم به دست‌هایش نگاه می‌کرد.

ائو به او.


بالاخره ائو گفت:

"فکر می‌کنی دیگه نمی‌تونیم ادامه بدیم؟"


بوم جواب نداد.

چون اگر می‌گفت "نه"، دروغ گفته بود.

اگر می‌گفت "آره"، چیزی درونش می‌شکست.

پس فقط گفت:

"نمی‌دونم."


ائو آهسته سرش را تکان داد.

"منم."


چند ثانیه سکوت کردند.

بعد بوم با صدایی که می‌لرزید گفت:

"من هنوز دوستت دارم."


ائو چشم‌هایش را بست.

"می‌دونم."


"پس چرا باید تمومش کنیم؟"


ائو جوابش را نمی‌دانست.


شاید بعضی رابطه‌ها با تمام شدن عشق تمام نمی‌شدند.

شاید گاهی دو نفر هنوز همدیگر را دوست دارند، اما دیگر نمی‌توانند همان آدم‌هایی باشند که برای ادامه‌ی رابطه لازم است.


ائو آرام گفت:

"کاش دوست داشتن همیشه کافی بود."


بوم سرش را پایین انداخت.

"کاش..."


و این جمله. . .

آخرین چیزی بود که هر دو آرزو می‌کردند کاش حقیقت داشت.



وقتی زمان رفتن رسید، هیچ‌کدام عجله نداشتند.

بوم کنار در ایستاده بود.

کیف ائو روی زمین بود.

همان کیفی که صدها بار دیده بود.

همان کفش‌هایی که صدها بار جلوی در رها شده بودند.

همه‌چیز آشنا بود.

فقط این‌بار . . .


هیچ‌کدام نمی‌دانستند بعد از بسته شدن در، زندگی‌ـشان چطور قرار است ادامه پیدا کند.

ائو دستگیره را گرفت.

اما در را باز نکرد.

بوم به او نگاه کرد.

"نمی‌خوای بری؟"


ائو با تلخی لبخند زد گفت:

"نه."


بوم سرش را پایین انداخت.

"منم نمی‌خوام بری."


"می‌دونم."


"پس بمون."


ائو چشم‌هایش را بست.

چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.

"اگه بمونم... دوباره همین‌جا می‌ایستیم."


بوم چیزی نگفت.

چون می‌دانست منظورش چیست.


دوباره همان بحث‌ها.

همان سکوت‌ها.

دوباره همان تلاش برای درست کردن چیزی که هر دو می‌دانستند دیگر مثل قبل نیست.


ائو بالاخره به سمتش برگشت.

چشم‌های هر دو خیس بود.


"می‌تونم بغلت کنم؟"

بوم با سرش را تکان داد.

ائو جلو رفت.

دست‌هایش را دور بوم حلقه کرد.

بوم صورتش را روی شانه‌اش گذاشت.

هیچ‌کدام حرف نزدند.

فقط همدیگر را نگه‌داشته بودند.

محکم‌تر از همیشه.

انگار اگر آغوششان تنگ‌تر شود، زمان متوقف می‌شود.


بوم زیر لب گفت:


"نرو."


ائو نفسش را لرزان بیرون داد.

"اگه بگی بمون، می‌مونم."


بوم چشم‌هایش را بست.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

"نمی‌تونم."


ائو بینی‌اش را روی موهای بوم گذاشت.

"می‌دونم."


این آخرین بغلشان بود.

نه چون دیگر یکدیگر را دوست نداشتند.

بلکه بالعکس؛

چون هنوز آنقدر یکدیگر را دوست داشتند که می‌دانستند باید همدیگر را رها کنند.


وقتی از هم جدا شدند، فاصله‌شان فقط چند سانتی‌متر بود.

ائو دستش را روی صورت بوم گذاشت.

با انگشت‌ـش، اشک‌هایش را پاک کرد.

بوم دست ائو را گرفت.

چند لحظه نگهش‌داشت.

بعد آرام خم شد.

آخرین بوسه‌شان کوتاه بود.

آرام. . .

پر از حرف‌هایی که هیچ‌کدام نتوانستند به زبان بیاورند.


وقتی از هم فاصله گرفتند، بوم هنوز چشم‌هایش بسته بود.

ائو پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.

"دوستت دارم."


بوم با گریه لبخند زد.

"منم."


این آخرین "دوستت دارم" نبود.

چون هیچ‌کدام نمی‌دانستند شاید بعدها باز هم این جمله را در ذهن‌ـشان تکرار کنند.


اما این . . .

آخرین "دوستت دارم"ـی بود که به صورت یکدیگر گفتند.


ائو در را باز کرد.

این‌بار واقعا رفت.

بوم پشت‌سرش نرفت.

ائو هم برنگشت.


نه به این خاطر که نمی‌خواست؛

به این خاطر که اگر برمی‌گشت، شاید دوباره می‌ماند.

و هر دو می‌دانستند این بار باید رها کنند و بروند.


در بسته شد.

بوم چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

دستش هنوز روی دستگیره بود.


بعد آرام روی زمین نشست.

همان‌جایی که چند لحظه قبل ائو ایستاده بود.


خانه ساکت بود.

بیش از حد ساکت.

بوم به آشپزخانه نگاه کرد.

دو فنجان روی میز بود.

یکی برای خودش.

یکی برای ائو.

فنجان دوم را برداشت.

برای چند ثانیه در دستش نگه‌داشت.

بعد آرام داخل کابینت گذاشت.

نه دور انداخت، نه شکست.

فقط گذاشت جایی که دیگر مجبور نباشد هر روز نگاهش کند.


---


آن طرف شهر، ائو وقتی به خانه رسید، مستقیم روی تخت نشست.

دستش را روی صورتش کشید.


اتاقش همان اتاق قبلی بود.

اما چیزی در آن کم شده بود.

گوشی‌اش را برداشت.

صفحه‌ی چت‌ـشان هنوز باز بود.


آخرین پیام از طرف بوم بود:

"رسیدی خبر بده."


ائو به آن خیره شد.

انگشت‌ـش روی صفحه ماند.

می‌توانست جواب بدهد.

می‌توانست بنویسد:

"رسیدم."


اما نمی‌دانست بعدش چه باید بگوید.

چطور می‌توانست بعد از تمام شدن یک رابطه، هنوز مثل قبل پیام بدهد؟

چطور می‌توانست عادت‌هایشان را یک‌دفعه فراموش کند؟

چطور می‌توانست صبح‌ها بیدار شود و دیگر برای یک نفر "صبح بخیر" نفرستد؟


گوشی را خاموش کرد.

اما چند دقیقه بعد دوباره روشن‌ـش کرد.

چت را باز کرد.

و فقط نوشت:

"رسیدم."


چند ثانیه به پیام نگاه کرد؛

و بعد پاک کرد.


---


آن شب، هر دو تقریبا یک کار را کردند.


بوم سمت چپ تخت خوابید.

سمت راست خالی بود.


و ائو سمت راست تخت خوابید.

سمت چپ خالی بود.


هر دو ناخودآگاه دست‌ـشان را به سمت جای خالی بردند.

و هر دو همان لحظه یادشان آمد.

دیگر کسی آنجا نبود.

بوم پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشید.

ائو صورتش را در بالشت فرو برد.


هر دو یک جمله را در ذهن‌ـشان تکرار کردند:

"کاش می‌شد فقط یک بار دیگه . . ."


یک‌بار دیگر بگویند صبح بخیر . . .

یک‌بار دیگر کنار هم قهوه بنوشند . . .

یک‌بار دیگر به چیزهای بی‌اهمیت بخندند . . .

یک‌بار دیگر دست یکدیگر را بگیرند . . .

یک‌بار دیگر یکدیگر را در آغوش بگیرند . . .

یک‌بار دیگر هم را ببوسند و . . .

یک‌بار دیگر بگویند "دوستت دارم" !

فقط یک بار دیگر . . .

اما بعضی "یک‌بار دیگر"ها . . .

هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتند.


---


چند ماه بعد، بوم هنوز گاهی موقع خرید، چیزی را برمی‌داشت که ائو دوست داشت.

بعد چند ثانیه سر جایش می‌گذاشت.


ائو هنوز وقتی آهنگ موردعلاقه‌ی بوم را می‌شنید، ناخودآگاه لبخند می‌زد.

بعد یادش می‌آمد دیگر نمی‌تواند آن را برایش بفرستد.


هر دو به زندگی ادامه دادند.

هر دو خندیدند.

هر دو روزهای خوبی داشتند.

اما هر دو یک جای کوچک در قلب‌ـشان داشتند که همیشه متعلق به همان عشق می‌ماند.

نه به عنوان زخمی که هیچ‌وقت خوب نشد؛

بلکه به عنوان چیزی که یک روز واقعا زیبا بود.


چیزی که تمام شده بود؛

نه به خاطر اینکه عشق‌ـشان دروغ بود.

بلکه شاید. . .

به خاطر اینکه عشق همیشه به معنای ماندن نیست.


و سال‌ها بعد، اگر کسی از بوم می‌پرسید:

"هنوز دوستش داری؟"


شاید فقط لبخند می‌زد.

و اگر از ائو همین سؤال را می‌پرسیدند، احتمالا او هم سکوت می‌کرد.


چون بعضی آدم‌ها را می‌شود از زندگی پاک کرد؛

اما نمی‌شود از خاطراتی که همراه‌ـشان ساخته‌ای پاک کنی.


و شاید غمگین‌ترین بخش یک عشق تمام‌شده همین باشد:

اینکه آخرین بوسه، آنقدر شبیه بوسه‌های قبلی بوده که هیچ‌کدام نفهمیدند باید بیشتر در خاطرشان بماند . . .

آخرین آغوش، فقط چند ثانیه طول کشیده . . .

آخرین "دوستت دارم" خیلی ساده گفته شده و . . .

آخرین نگاه، فقط یک نگاه بوده !


و آخرین "خداحافظ". . .

هرگز گفته نشده.


چون هیچ‌کدامشون جرئت نکردند آن کلمه را به زبان بیاورند.


شاید چون اگر می‌گفتند "خداحافظ"،


دیگر نمی‌توانستند وانمود کنند که این فقط یک جدایی موقت است.


پس هر دو رفتند . . .

با همان عشق.

با همان خاطرات.


و با هزار "ای کاش" که قرار بود سال‌ها با خودشان حمل کنند.

چون بعضی عشق‌ها با نفرت تمام نمی‌شوند؛

با از بین رفتن عشق هم تمام نمی‌شوند . . .

فقط یک روز، دو نفر که هنوز یکدیگر را دوست دارند، می‌فهمند دیگر نمی‌اتونند کنار هم بمانند !


و این . . .

شاید دردناک‌ترین نوعِ آخرین‌بار باشد !


TheEnd.

Report Page