Last Night
Leeنخ سیگار بین انگشتهاش ثابت نمیشد، لرزشش از سرمایِ باران شبانگاهی شهر خاکستری نبود؛ بلکه از صدایِ منجمد شدن تک تک احساسات درون قلبش نشات میگرفت. صدای فین فین مرد ته اون کوچه تنگ و تاریک بین دیوارهای بتنی و خیسش پخش میشد و بیشتر با اعصاب درهم ریختهاش بازی میکرد. پوکه سیگار زیر پاش به خاکستر تبدیل شد، درست مثل عشقی که دقایقی قبل جلوی چشماش سوخت و خاکسترش الان دلیل اشک حلقه زدهِ درونِ چشمهاش بود.
کیف پولش رو از جیب شلوارش بیرون آورد و نگاهی به عکس دونفرهاش انداخت، یه قطعه عکس کوچیک و کلی خاطره مرده درونش؛ مچالهاش کرد و به سرنوشت سیگار دچار شد... آب دهانش رو به سختی قورت داد تا شاید از تلخی دود سیگار مونده روی زبونش کم کنه اما سوزش قلبش چطور آروم میشد؟
یک جفت کتونی آل استار کثیف شده با گِل و لایِ باقی مانده از بارون کف خیابون های لندن، جلویِ پاهاش توقف کرد. خم شد و عکس مچاله شده رو برداشت؛ به سختی صافش کرد.
ظاهر پسری که از ناکجا آباد سرو کلهاش پیدا شده بود در حد خودش داغون نبود، چند درجه حتی فراتر از داغون بود. با اون پیراهن نازک و شلوار پاره زیر بارون چیکار میکرد؟
چشمهاش درشت و مثل چشمهای گربه برق میزد. یک برق کاملا ناامن... حس مرگ میداد. از تشبیهات تو ذهنش راجب آدمی که هیچ شناختی ازش نداشت خندهاش گرفت ولی هیچ ردی از کش اومدن لب هاش دیده نشد.
بازوهای لخت پسر ریز جثه وقتی نم بارون رویِ سفیدی پوستش سر میخوردن، تصویر زیبایی بود که ناخوداگاه نگاهش رو میخکوب کرد، پسر غریبه رد نگاهش رو گرفت و وقتی متوجه شد که مرد به پوستش زل زده، سرش رو زیر انداخت.
به عکس خیس شده بین دستهاش نگاه کرد و گفت: " دیدم خودت مچالهاش کردی! "
مرد هنوز هم با لباس نامناسب پسرک تو ذهنش درگیر بود و اصلا متوجه سوالش نشد.
" قیافهات داد میزنه که یه عاشق بدبختی..."
جونگوون دو قدم فاصله بینشون رو پر و روی پنجه انگشتهاش بلند شد.
" میخوای بازم سیگار بکشی و به این فکر کنی چطوری مثل همین عکس تورو پرت کرد دور؟" بعد از گفتن کنایهاش خنده بلندی کرد و عقب رفت. جی مچ دستش رو چنگ زد و با اینکار موج جدیدی از سرما که از پوست مهتابی پسر بهش تزریق شد، کمی لرزید.
" داری میمیری؟"
چهره جونگوون بخاطر حجم فشاری که دور مچش بود جمع شد، هر دویِ اونها حال خوبی نداشتن، نه مرد که بخاطر دیدن خیانت همسرش تو روز سالگرد ازدواجشون قلبش شکسته بود و نه جونگوونی که بابت فرار از زیر دست پدر معتادش که برای هر باختش پسرکش رو حراج میکرد. دلیل این سر و وضع آشفته هم همین بود، فرار از خونه چون نمیخواست امشب، چندتا مرد احمق چندش بدنش رو تصاحب کنن. حالا دست سرنوشت اونارو تویِ این کوچه تاریک بهم رسونده بود. جونگوون بخاطر استشمام بویِ کوکائین کمی گیج میزد و جی، تمام بدنش از شدت خشم میلرزید.
" سرما رو دوست دارم..."
آروم از بین لبهاش زمزمه کرد؛ جی با اخم از شونههای ظریفش چسبید و پسر رو با جایِ قبلی خودش جا به جا کرد. سرمایِ دیوار بتنی لرز بدی به تن پسرک انداخت.
" چرا با این سر و وضع بیرونی؟"
خودش هم جز یه پیراهن آستین بلند چیزی به تن نداشت تا به پسرک بده اما حالا که یه گوشه دیوار ایستاده بود و جی دقیقا جلوش، بارون با شدت کمتری به تنش شلاق میزد.
" فرار کردم از سگدونی"
گفت و دستی به بینیش کشید که نوکش مثل دونه گیلاس سرخ شده بود.
" جای واسه رفتن داری؟" جی نمیفهمید چرا حالا که ضربان قلبش از درد یکی درمیون میزد و بدنش از عصبانیت گر گرفته بود، باید نگران بیخانمان بودن پسر غریبه میشد درحالی که چندتا کوچه دورتر همسرش درحال عشق بازی بود...
جونگوون یقه پیراهنش رو چنگ زد و با نهایت زوری که داشت جی رو جلو کشید. تحت تاثیر مواد بود و مرد روبهروش زیادی داشت جنتلمن بازی درمیاورد. هنوز هم اون قطعه عکس بین پاهاش درحال له شدن بود. جی برای اینکه تعادلش رو حفظ کنه دستهاش رو دو طرف سر پسر ستون کرد.
" تو چرا انقدر داغونی؟ خدای من بوی گند سیگار میدی! سیگار آشغالی. " جونگوون غر زد و اینبار مرد بزرگتر رو به خنده انداخت.
" فکر میکردم الان باید دخترم تو بغلم باشه و من برای تمام این یکسال ازش تشکر میکردم و رزهای قرمز بهش هدیه میدادم اما حالا تو بغل یه بچه گربه ام که از بوی سیگارم میناله..."
سر جونگوون زیادی سنگین شده بود و بالا نگه داشتنش برای دیدن مرد هرلحظه سختتر میشد، بدن ضعیفش بیش از این تحمل سرما رو نداشت و ممکن بود هر ثانیه روی دستهای جی بیهوش بشه.
" سردمه غریبه... کار بهتری ازت برنمیاد؟"
جی یکی از دستهاش رو از شکاف بین گودی کمرش و دیوار رد کرد وآغوشش مهمون تن یخ زده پسر شد.
" خونهام دوره، الان چه پیشنهادی داری؟ چون بعید میدونم دلم بخواد یه غریبه رو بهش راه بدم..."
" آه از همون اولم مشخص بود بی..مص..."
جی دستش رو پشت سرش گذاشت که مبادا فشاری که سر بوسیدن ناگهانی لبهاش بهش میاد باعث درد پسر بشه. ایدهای نداشت؛ تنها در این صورت میتونست مزخرفاتی که ازش خارج میشد رو خاموش کنه. لب های خیسش مزه نم بارون میدادن و ترکیبش با طعم تلخ سیگار روی لبهاش خودش واقعا خوشمزه بنظر میرسید... جی خیلی راحت با هر میکی که ازش میزد تغییر دمای بدن پسرک رو بین بازوهاش خودش حس میکرد.
" جوری می بوسی انگار زندگیت به این بوسه بنده! "
جونگوون بین بوسه لب زد و سرش رو داخل گردن مرد برد. عطرش؛ خنک بود و سرد بوی چوب میداد. لب هاش رو رویِ پوست شکلاتی رنگش کشید و لاله گوشش رو نرم بوسید.
" همسرت هم، اینطوری..."
جی فشار محکمی به پهلوش آورد و محکم به دیوار کوبیدیش، انگار گربه ولگرد تو بغلش هیچ ترس و شرمی نداشت.
" برو" فقط تونست همین کلمه رو لب بزنه و دوباره سیگارش رو بیرون کشید و قبل اینکه روشنش کنه و پسرک از بین انگشتهاش دزدید.
" داشت گرمم میشد..."
" پس باید دهنت رو میبستی!" با خشم از بین دندونهاش غرید.
جونگوون شونهای بالا انداخت. سیگار رو زمین انداخت. دوباره مقابل جی ایستاد و دستهاش رو روی شونه هاش انداخت با فشاری که بهش آورد مجبورش کرد زانو بزنه...
" تو خودت هم میخوای ذهنت رو آروم کنه پس چرا انقدر میخوای بگی آسیب دیدی؟ سیگار کشیدن تنها کاریه که ازت برمیاد درمقابل خیانتی که دیدی؟ فکر نمیکنی دیک من موضوع جالب تری باشه؟ "
زانوی مرد بابت زانو زدنش روی آسفالت کوچه درد گرفت و شلوارش خیس شد. ابروهاش بابت بیپروایی پسر بالا پرید و اگه میخواست رو راست باشه الان ایده بهتری برای پرت کردن حواسش از بدبختی که سرش اومده، نداشت.
" هرکار دلت میخواد بکن! " جی دیگه هیچی برای از دست دادن نداشت، پس چشم هاش رو بست و هرلحظه منتظر بود دهانش پر بشه اما نرمی لبهایِ پسر بود که لمس شد... جونگوون روی زانویهای جی نشست و دستهاش رو دور گردنش حلقه کرد، با ولع لبهاش رو مکید و برای نزدیکی بیشتر زبونش رو داخل دهانش هل داد...
" چرا نذاشتی برات انجام بدم؟"
حینی که زبونش رو لیس میزد پرسید و پسرک که دیگه توانایی بیدار موندن نداشت گفت: " واقعا میخواستی تو اینجا بفاکم بدی؟"
جی خندید و حق رو به پسر داد...
" پس باید یه گربه خیس شده و ولگرد رو ببرم خونه؟"
جی حینی که با دوتا ماگ قهوه از آشپزخونه خارج میشد به پسری که به نرده های تراس خونهاش تکیه زده بود خیره شد، انگار به هر دویِ اونها گفته باشن امشب، آخرین شب زندگیشون باشه و فردا دنیا به پایان میرسه وگرنه این همه حماقت بعید بود، حتی با گذشت چندین ساعت از ملاقاتشون هیچ کدوم اسم همدیگرو نمیدونستن.
انگار اون پسر واقعا عاشق بارون باشه، چون هنوز هم با همون لباس نامناسبش اونجا بود... یکی از لیوانهارو به طرفش گرفت و گربه خیس شده پوزخندی زد. هنوز هم براش عجیب بود چطور مردی معقولی مثل اون حاضر شده یک غریبه رو به خونه بیاره و بهش اعتماد کنه.
" کارت چیه؟" برای شکستن سکوت آزار دهنده بینشون سوال کرد ولی جوابش ذرهای براش اهمیت نداشت.
" مربی زبان فرانسه."
جونگوون کمی از نوشیدنی گرمش مزه کرد و دوباره گفت: " شبیه پیرمردهای احمقی! " و قبل اینکه اجازه پاسخ بهش بده ادامه داد:
" یه معلم با یه زن خوب و زندگی ایده ال وسط خرابه های لندن چه گهی میخورد؟ و چرا من اینجام؟"
جی به پرحرفیهاش لبخند زد و آرنجش رو به خیسی نردهها تکیه داد.
" این معلم حق نداره از ماترکیس زندگیش خارج بشه؟ و تو؟ برای سکس اینجایی! چیزی که براش تو اون بنبست التماس میکردی..."
" پس این جنتلمن بازی ها برای چیه؟" به قهوهاش اشاره کرد. جی جوابی نداد و پسر کوچیکتر با رها کردن لیوان قهوهاش روی میز؛ یک بک هاگ غیر منتظره رو به خودشون هدیه داد.
دستهای ظریفش رو از دور کمرش جدا کرد؛ به سمت برگشت و انگشت شصتش رو زیر چونهاش گذاشت. سر پسر بالا اومد و چشمهای براقش حالا بیشتر از وقتی که زیر بارون بودن میدرخشیدن.
" باید ببرمت رو تخت خوابی که جای همسرمه؟"
جونگوون لبش رو کج کرد و حالت متفکری به خودش گرفت.
" هرجای خونهات میشه انجامش داد، آه... فکر کنم فهمیدم دلیل خیانت همسرت چیه! تو زیادی کندی؛ اگه فقط یکم زودتر دست میجنبیدی الان راند دهم بودیم!"
جی سعی کرد دوباره با یادآوری خیانت همسرش حالش گرفته نشه ولی خب الان خودش هم داشت همون کار رو انجام میداد و این درست بود؟ با بی حرکت موندش برای ثانیههای طولانی، جونگوون متوجه شد که مرد باز دوباره درگیر افکارش شده. بدون اینکه بهش مهلت بیشتری برای فکر کردن بده، لبهاش رو به لبهای مرد رسوند. بوسه سطحی بهش زد و کارش جواب داد. جی خیلی سریع باهاش همراهی کرد و بدن پسرو بین بازوهاش جا داد.
درحالی که مشغول میکاوت بودن مرد پسرو به داخل خونه هدایت کرد. تن پسرک از پشت روی کاناپه وسط هال افتاد.
" مزه لبهات رو دوست دارم..."
حرفی که کاملا بیاراده گفت باعث نیشخند جونگوون شد. پسر زیری پاهاش رو باز و دور کمر مرد قفلش کرد.
این اولین تماس پایین تنههاش بود. مغز جی قفل کرده بود و باورش نمیشد داره با یه پسر سکس میکنه، این تجربه جدیدی براش بود؛ یه تجربهای که قرار نبود برای کسی تعریف کنه و تو کارنامه سیاهش ثبت میشد.
جی اول از همه بازوهای سفیدش که از بهش چشمک میزد رو بوسید؛ با احتیاط بین دندونهاش گرفت ولی فشار نداد، پسر اسیر شده زیر تنش آه ریزی کرد و صورتش رو قاب گرفته به سمت صورت خودش آورد تا چشمهاش رو ببینه.
" داری حسابی با هورمون هام بازی میکنی..."
" این خوبه؟"
" نمیدونم فقط نیاز نیست مراقبم باشی! من فقط غریبهام..."
جی بوسه دیگهای از لبهای نازکش گرفت و اینبار زبونش ترقوههاش رو لیسید... رفته رفته پایینتر رفت... تیشرتش رو بالا داد و نپیلهای برجسته رو دورانی زبون زد.
" آه... فاک..."
مروارید صورتیش رو گاز زد و بااینکار پسر قوس عمیقی به کمرش داد.
" بس...کن..آه زبونت..آه...اسمت..."
جی خط وی روی شکمش رو دنبال کرد و مک عمیقی به پوستش زد.
" اسمم رو میخوای بدونی؟"
جونگوون با چشم هایی که بسته بودن سر تکون داد.
" جونگ سونگ..."
دکمه شلوار جینش رو باز کرد با دیدن خیس بودن لباس زیرش که بیشتر بخاطر بارون بود، آه عمیقی کشید چرا یادش نبود باید بهش لباس میداد... یک ضرب هم شلوارش هم باکسرش رو پایین کشید، به گوشهای پرت کرد.
" پاهات یخ زدن..."
جونگوون واقعا از سرما بیحس شده بود و سکوتش تنها جواب مرد بود.
" بدنت پر از کبودیه..."
" خودم میدونم! " با تشر بهش توپید و جی زیرلب معذرت میخوام رو زمزمه کرد.
برعکس بدن جونگوون دستهای جی گرم بودن و تضاد فوقالعادهای به مخص لمس کردن عضوش شکل گرفت. با دستاش ماساژ داد و با بلند شدن صدای ناله پسر کمی روی بدنش پایین رفت تا بتونه اون وارد دهانش کنه.
" چشمات رو باز کن و بهم نگاه کن..."
جونگوون که از لفت دادن های مرد کلافه شده بود گفت: " دلم نمیخواد ببینم چه غلطی میکنی! "
جونگسونگ اینبار خندهاش رو قورت نداد و تصمیم گرفت سر به سرش نذاره... تمام حجم دیکش رو یکباره داخل حفره داغ دهانش جا داد و با ولع خوردش...
لبهاش روی رگهای برجسته شدهاش کشیده میشد و لذت دوچندان به پسر میداد...
وقتی متوجه شد که پسر کم کم داره نزدیک میشه از بلوجات دست کشید و به سرعتش لباسش رو درآورد، کمک کرد تا برگرده و به پشت دراز بکشه.
" خیس شده...لازمه بازم چربش کنم؟"
" لازمه دهنتو ببندی چون دارم از سوالهای مسخرهات خسته میشم جونگسونگ! "
" خیلی بیادبی! "
" فاک بهت الان بیادب بودن من مهمه؟"
" همیشه ادب...."
قبل اینکه جیغ جونگوون بلند شه بیخیال کل کلش شد و بدون هشدار تمام عضو نیمه تحریک شدهاش رو داخلش فرو کرد.
" آههههه.... شت.... چه خب...ر..ته...."
چند لحظه مکث کرد تا به سایزش عادت کنه و زمانی که دیدن ماهیچههایی که دور عضوش منقبض شدن، شل شد حرکتش رو شروع کرد. با هر ورود و خروجش تمام وزن بدنش رو روی پسر میانداخت و صدای اصطکاک بدنهای عرق کردنشون با هارمونی بارونی که به شیشه میکوبید همه چی رو مثل یه خلسه رویایی میکرد. درون افکار مرد خاکستری و ذهن پسرک خالی از حسی بود. فقط و فقط شهوت. جی سرش رو درون گودی گردنش برد و با شدت بیشتری حفرهاش رو باز میکرد؛ ناله های جونگوون ثانیهای هم آروم نمیگرفت و سر انجام با برخورد کلاهک عضوش به نقطه حساسش، با تمام توانش فریاد کشید.
" فاک..."
صدای رعد و برق و گرگ و میش دم طلوع؛ پسرک رفته بود. بدون اینکه جونگسونگ اسمش رو بدونه...