Last

Last

Lee



" چرا تا آخرین لحظه هم میخوای عذابم بدی؟ چرا انقدر خودخواهی! از دیدن این حالم لذت می‌بری پارک سونگهون؟ "

سونگهون چندبار پلک زد تا دید تارش آخرین لحظه‌هایِ بودنِ هیسونگ تو زندگیش رو به خوبی ثبت کنه. خودش هم می‌دونست که اینجا بن‌بست رابطه‌ای بود که روزی نقطه پایانش رو خیلی دورتر می‌دید و درخواستی که از پسر مو سرمه‌ای داشت زیادی بی‌رحمانه بنظر می‌رسید اما نمی‌تونست جلوی خودش رو بگیره! اون هیسونگ بود، پسری که عاشقانه می‌پرستیدش...

" بهم نه نمیگی‌‌‌..."

هیسونگ با دست‌هایی که از شدت عصبانیت می‌لرزید به موهایِ پریشونش چنگ زد.

" می‌دونی! نقطه ضعفم رو میدونی و دست میذاری روش تا از همون نقطه بهم زخم بزنی..."

اگه می گفت از دیدن این وضع هیسونگ، خودش هم حالش بد نمی‌شد دروغ بود! اما باید تاوانش رو قبل رفتن بده! تاوان اول ترک کردنش رو باید می‌داد...

هیسونگ درحالی که بهم ریختگی اتاق هتل رو نگاه می‌کرد از بین انبوهی از لباس‌های پخش شده روی زمین، لباس های خودش رو جدا و با حالت هیستیریک همشو داخل چمدون پرت کرد، سعی داشت به پسرکش بی‌اهمیت باشه و فراموش کنه چه درخواستی دقیقا دو ساعت مونده به پروازش ازش خواسته انجامش بده.

" سونگی..."

" بس کن سونگهون! دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم" قبل اینکه بتونه دوباره تکرارش کنه سرش فریاد کشید. حق نداشت! اون حق نداشت تا اینجا هردوشون رو به ته دره پرت کنه.

" کاش یکم درکم می‌کردی... باید برگردم کره، نمی‌تونم لندن بمونم و ... فاک بهت! من گفته بودم که رابطه مون نمی‌خوام چیز بیشتری جز دوستی باشه و الان ببین کجا وایسادیم؟ هر روزش که... هر روزی که مجبورم میکردی ببوسمت بهت می‌گفتم قراره آسیب ببینیم! بهت گفته بودم که من آدم موندن نیستم... گفتم نمیخوام کنارم باشی...."

سونگهون انگشت‌هایِ کشیده‌اش رو دور کمرش حلقه کرد و سرش رو به شونهِ‌هاش تکیه داد. رکابی خاکستری رنگ مرد موردعلاقش خیلی زود با اشک‌هاش خیس شدن...

" چطور انتظار داشتی عاشقت نشم، چشمات رو دیدی وقتی بهم خیره می‌شدن؟ صدات چی لی، صدات وقتی اسمم رو میگی شنیدی؟ خدای من عاشقت نمی‌شدم جای تعجب داشت..."

پسر بزرگتر بازدمش رو عمیق بیرون فرستاد و به بی‌نقصی دست‌هایِ سونگهون نگاه کرد! این منجلابی بود که خودش درست کرد! از اول باید به پسر می‌گفت که نامزد داره و با تموم شدن درسش باید برگرده اما‌... حق با اون پسر زیبا بود، عاشقش نشدن خیلی سخت بود.

" بیا سخت‌ترش نکنیم هونی... باید برم! "

فشار دور کمرش فقط بیشتر شد و پسر با صدای آرومی گفت: " چرا باید...؟ چرا اصلا نمیذاری من باهات بیام..."

هیسونگ با کلافگی چشم‌هاش رو بست و به این فکر کرد باید بهش بگه و قبلش رو بیشتر بشکنه یا فقط تو بی‌خبری تنهاش بذاره...

" لطفا هیسونگ.... منو مال خودت کن! "

قفل دست‌های پسرو باز کرد و با پیشونی که از اخم چروک شده بود، غرید: " دیگه نگو! چنین چیزی اتفاق نمی‌افته "

" من رو مال خودت کن و بعد تنهام بذار! من رو با خیابون هاییِ که دیگه شاهد بوسه هامون نیستن تنها بذار.... میخوام تو کسی باشی که رد مالکیتش رو تنم می‌مونه! "

" این راهش نیست، این باعث نمیشه پیشت برگردم! "

" برنگرد... من میتونم تا آخر عمرم با خاطره اولین و آخرین عشق بازیمون زنده بمونم..."

" دیونه شدی... پاک عقلت رو از دست دادی! "

سونگهون که دید از اون عصبانیت اولیه دوستش کم شده چند قدم فاصله‌شون رو پر کرد. اجزای بی‌نقص صورتش رو چندین بار با نگاهش طی کرد و در آخر به لب‌هایی که قبلا هربار با التماس طعمش رو چشیده بود، زوم کرد.

" انجامش میدم "

مثل همه دفعات قبلی باز پسش نزد. قلب احمق و خیانت‌کارش بدجور به این پسر دل باخته بود. می‌دونست داره خودش، احساس و مغزش رو برای بقیه روزهای زندگیش قربانیِ این عشق می‌کنه اما افسوس که پارک سونگهون دقیقا خود نقطه ضعف لی‌هیسونگ بود.

همون لمس کوچیک کافی بود که هیسونگ تسلیم شده موهاش رو چنگ بزنه و کمرش رو به دیوار فشار بده! عاشقش بود، سونگهون هم فهمیده بود واسه همینم هربار که می‌بوسیدش قلبش بهش دهن کجی می‌کرد.

هیسونگ با ولع لب‌هایِ سرخش رو بین دندون‌هاش می‌جوید و اصلا گذر زمان و دیر شدنش رو فراموش کرده بود. کلافه از یقه اسکیِ که پسر پوشیده بود، دستش رو به زیرش هل داد و پوست نرمش رو لمس کرد. قبلا هم تا مرز لمس‌هایِ این مدلی بین بوسه‌هاشون پیش‌ رفته بودن اما این دفعه یه چیزی باعث می‌شد هردوشون چیز بیشتری بخوان، شاید غم جدایی و آخرین دیدارشون بود یا عشقی که می‌خواست به هرچیزی چنگ بندازه تا این جدایی اتفاق نیوفته...

همین حین که لب‌هاشون باهم بازی می کرد هیسونگ از شر بافتش خلاص شد و با اخم رو به پسر گفت: " خودت خواستی! هیچی تقصیر من نیست...."

سونگهون دست‌هاش رو دور گردنش انداخت و پایین تنه‌هاشون رو بهم کوبید. هیسونگ لبش رو گزید و دست به شلوار پسرک برد.

سونگهون با دیدن دست‌های لرزون هیسونگ، اروم مچ دستش رو چسبید: " عزیزم! چرا انقدر می‌لرزی؟"

" میدونم اشتباهه... میدونم قراره آسیب ببینی و باز دارم انجامش میدم..."

سونگهون دکمه شلوارش رو باز کرد و تا روی زانوهاش پایین کشید. خودش می‌دونست، اگه یه درصد این هم نتونه هیسونگ رو تو این شهر کوفتی نگه داره؛ چه بلایی قراره سرش بیاد و روز و شبش از دوریش یکی شه...

" لمسم کن... نمیدونی چقدر محتاج توام...."

هیسونگ زبونش رو رویِ پوست سفید گردنش کشید و تا ترقوه‌های استخونیش رو مزه کرد‌... این پسر دیونه‌اش می‌کرد، طوری که اندامش، رفتارش، چهره‌اش و هرچیزی که مربوط بهش می‌شد براش قشنگی داشت.

نوک سینه‌هایِ کوچیکش رو بین انگشت‌هاش فشار داد و صدایِ ناله سونگهون مثل گربه‌ای که نیاز به غذا داره زیر گوشش نبض زد...

" مجبوری انقدر خواستنی باشی که نتونم جلوت هیچ مقاومتی داشته باشم؟"

هیسونگ همزمان که با نپیلش ور می‌رفت از خط وی روی شکمش دستش رو داخل لباس زیرش برد و داغی عضو پسرک رو با سرمایِ دست هاش کاور کرد.

جلوی پاش زانو زد و گردی نافش رو بوسید... به باسنش چنگ انداخت و با نفس های بریده بریده گفت: " میشه جای خدا تورو پرستید، لعنت بهت که تمام باور و مغز منو مال خودت کردی"

دیگه وقت رو تلف نکرد و تمام دیک پسرو وارد دهانش کرد، چشم‌های اشکی سونگهون رو مخش بود؛ می‌دونست قرار نیست از این رابطه لذتی ببره وقتی تمام فکرش و نگاهش به بلیط روی میز بود ولی انگار هردوشون لحظه آخری عقلشون رو از دست داده باشن. نوک زبونش رو روی برجستگی های عضوش کشید و با هر لرزش پاهایِ سونگهون سرعتش رو بیشتر می‌کرد و با تنگ شدن دهانش متوجه شد که پسر داره تحریک می‌شه و الان وقتشه.... دستش رو از روی باسنش رد و به سختی اولین انگشتت رو درونش فرو کرد.

یکی از دست‌هاش درحال ور رفتن با ورودیش و دست دیگه‌اش با نیپلش بازی می‌کرد و دهانش از عضو پسر پر شده بود. هیسونگ اینطوری بردگی کردن واسش رو دوست داشت.... کاش می‌شد تا ابد تو این لحظات بمونن!

سونگهون به سختی ناله‌هاش رو خفه می‌کرد و پوست لبش از شدت گزیدگی خونمرده شده بود. موهای دوستش رو توی مشتش گرفت و به سختی اونو از خودش دور کرد... پاهاش دیگه توان ایستادن نداشتن.

هیسونگ کمر باریکش رو گرفت و برش گردوند... شلوار خودش رو هم پایین کشید و لب‌هاش رو به لالهِ گوشش چسبوند.

" ممکنه...درد..." از بغض حتی نمیتونست کلمات رو کنار هم بچینه! داشت با خودش و این پسر چیکار می‌کرد.

زیر گوشش رو بوسید و یه ضرب تمام دیک هارد شده اش رو واردش کرد.

سونگهون به سختی از درد می‌تونست نفس بکشه‌.... پسر مو آبی زیر دلش رو ماساژ داد تا به دردش عادت کنه و کم کم درد جاش رو با ناله‌هایِ مردونه هردونفرشون عوض کرد.‌..

با صدای جیغ سونگهون، هیسونگ تمام کامش رو درونش خالی کرد و بدنش رو گرفت تا از سقوطش جلوگیری کنه.

کنار شقیقه عرق کرده اش رو بوسید و گفت: " آروم باش... تموم شد..."

" آره تموم شد... حالا میری؟"

هیسونگ چندباری دهانش رو باز و بسته کرد و با پشت کردن بهش اجازه نداد قطره اشکش رو ببینه....


Report Page