La chute des papillons
نگاهت میکنم، اما تو دردم را نمیدانی
میان این همه لبخند، غم من را نمیخوانی
کنارت مینشینم، از دلم چیزی نمیگویم
تو حتی از دل خسته، نشان درد نمیدانی
دلم هر شب به یادت تا سحر با خویش میجنگد
ولی از اشک پنهانم، تو چیزی را نمیدانی
چه نزدیک است دستم، لیک فرسنگها دوری
مرا میبینی و از حالم چیزی نمیدانی
اگر یک روز دلت پرسید چرا از تو جدا ماندم
بگو آنقدر دوستت داشتم، که از خود هم جدا ماندم
اگر یک روز دلت لرزید و یادت آمد این عاشق
بدان من بیتو مُردم، گرچه تو هرگز نمیدانی
و حالا ماندهام با خود، میان خاطرات تو
نه راهی سوی برگشتن، نه راهی جز پشیمانی
من از تو دل نبُریدم، زمانه بین ما افتاد
که گاهی عشق میماند، ولی آدم نمیمانی
هنوزم هر کجا هستم، تو را در خاطرم دارم
هنوز از رفتنت هر شب، دلم دارد پریشانی
اگر سهمم فقط دوریست، به این دوری قسم خوردم
که تا وقتی نفس دارم، تو را از دل نمیرانم
تو شاید روزی عاشق شی، کسی را مثل من خواهی
که در چشمان تو گم شد، میان شوق و ویرانی
اگر آن روز کسی آمد که جانش را فدایت کرد
مبادا مثل من او را، به آسانی برنجانی
اگر روزی به یاد من، شبی باران گرفت آرام
بدان آن شب دل من بود، گرفتار طوفانی
اگر پرسیدی از خود که چرا اینگونه خاموشم
بگو یک عشق بیپایان، مرا کُشت از پشیمانی
هنوزم دوستت دارم، ولی دیگر نمیگویم
که بعضی عشقها باید، بمانند در پنهانی
تو را بدرود میگویم، اگرچه سخت و جانفرساست
که گاهی رفتن عاشق، همان اوج فداکاریست